گاهی به باختن فکر کن

جهنم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 30 دی 1396-01:35 ب.ظ

گاهی فکر می کنم یه عذاب تو جهنم می تونه این باشه که بفهمم بعضی رابطه ها هیچ اشکالی نداشته و خیلی هم خوب بوده





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 30 دی 1396-09:20 ق.ظ

فعلا چیز خاصی که ارزش نوشتن داشته باشه ندارم





نظرات() 

تخیلات خطرناک

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 25 دی 1396-08:20 ق.ظ

دخترم به شدت با خانواده ناسازگار است. البته خانواده هم مقصر است. دخترم هم تنبل است از طرفی احتمالا برادرهاش رو می بینه و سنش هم سن بلوغه. همه این عوامل بعلاوه داستانهایی که می خونه و فضای مجازی موجب شده توقعاتش از زندگی و آدمهای اطرافش کمی غیرواقع باشه. من باهاش صحبت می کنم ولی خوب فقط کمی تونستم تعدیلش کنم.


حالا ازینها بگذریم. باهاش که صحبت می کردم می گفت یکی از ترس های من اینه که دختر شما نباشم و منو سر راه پیدا کرده باشید. جرقه ذهنی اش هم این بود که مامانش بهش گفته بود که دیگه دختر من نیستی.

هرچی سعی می کردم بهش نشون بدم و یا ثابت کنم که هست ، یه سناریو تعریف می کرد که ممکنه. می گفتم تو بچه وسط هستی اخه چطور ممکنه ، با تخیلات عجیب و غریب فیلمی جواب می داد.


بعد فکر کردم گاهی آدم یه تخیلی می کنه و یه فیلمی می ساره و یا یه قصه ای می نویسه ولی همین قصه و فیلم می تونه بره رو مخ یکی دیگه. بخصوص یه بچه.


پی نوشت : دوباره کمر درد گرفتم و کمر دردم عود کرده. یکی هم نیست یه خورده کمرم رو ماساژ بده و نازم رو بکشه

پی نوشت بدتر : سر یه حرف دخترم که یه خورده من تاییدش کردم ، مامانش قهر کرده و رفته اتاق دخترم می خوابه و دخترم رو فرستاده جای خودش و دخترم رو تخت کنار من می خوابه. زندگی مسخره تر هم دیدید؟





نظرات() 

کشتی سانچی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 24 دی 1396-07:35 ب.ظ


اگه یه ردپا از آمریکا بود فردا کل کشور تظاهرات بود و

مرگ بر امریکا

الان لااقل یه تجمع جلو سفارت چین که میشه برگزار کرد.

واقعا کم کاری نکردند؟

غم واقعی که باید به مردم بخاطرش تسلیت گفت استعمار کشور ما توسط چین و روسیه است.





نظرات() 

چیزهای کوچک

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 23 دی 1396-08:37 ق.ظ

دوسه روز بودکه اعصابم خورد بود. شایدم بیشتر.

دقیق نمی دونم از چه روزی. ولی شاید از دوشنبه یا سه شنبه.

در هرصورت پنجشنبه که رفته بودم خونه خواهرم می گفت مدتهاست سعید سابق نیستی.

گفتم خوبم. گفت نه. از بعد بیماری خانمت دیگه سرحال نشدی.

گفتم نمی دونم ولی چند تا چیز کوچولو رو مخم است.

گفت چی ؟ گفتم مثلا مرغها بلدرچین م رو کشته اند. سرکار مشکل دارم. پایان نامه افتاده و چیزهای کوچیک دیگه.


گذشت ولی خودم فکر نمی کردم واقعا اینو چیزهای کوچیک جمعش ده باشه وواینقدر رو مخم باشم.

پنجشنبه قبل از اینکه بریم خونه خواهرم متوجه شدم در بین مرغها و بلدرچین ها رو باز گذاشتم و مرغ سیاهه آمده اینور و یه بلدرچین رو کشته بود.‌خیلی ناراحت شدم‌ دیروز تو دیوار آگهی کردم و هردو مرغ مشکی رو فروختم .


دقیقا بعد از فروش مرغ مشکی یهو یه حس خیلی خوب پیدا کردم. غمهام پاک شد و پر انرژی شدم‌ ساخت فاز دو مرغداری دو که بزرگ تر رو بود رو کلید زدم. و کلا برای خودم هم عجیب بود که یه چنین چیز کوچولو یی چقدر می تونست زیرپوستی رو مخم باشه و قدرت و انرژی منو گرفته باشه.


پی نوشت : سر یه چیز کوچولو خانمم دعوا کرد و بعد قهر کرد و بعد من و بچه ها رفتیم تو صحبت تا دوشب.





نظرات() 

همینطوری

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 22 دی 1396-08:19 ب.ظ

رابطه درست اونه که هرچی بری جلوتر باهاش، بیشتر بشناسیش و رابطه‌ی نادرست، اونه که هرچی بری جلوتر باهاش، میبینی که کمتر و کمتر میشناسیش




گاهی باید حرفها و تعریفهای طرف رو درآورده رابطه ضبط کنی تا با حرفهای روزهای آخر مقایسه کنی.



عشق یه طرفه هم مقدسه و هم با ارزشه. شاید خوب نباشه ولی بالاخره وجود داره





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 21 دی 1396-12:38 ب.ظ

خیلی چیزی برای نوشتن ندارم.
دارم از یه تهدید بعنوان فرصت استفاده می کنم ببینم چی میشه.
زندگی هم کم و بیش جاری است
مشکلات هم کم و بیش هستند

بچه ها دارند بزرگ می شن و مشکلاتشون هم بزرگ می شه

خیلی رو اراده و همت و برنامه ریزی تون کار کنید. و تا سن تون هم است سعی کنید مشکلاتتون رو حل کنید. و توی جاده درستی بیفتید. ممنونم




نظرات() 

بازی خندوندن

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 18 دی 1396-11:09 ق.ظ

دیشب پسرم و دخترم آمدند گفتن یه بازی

گفتم چی؟


گفتند ما بی حرکت می مونم تو سعی کن ما رو بخندونی.

خداروشکر من هربار تونستم به قشنگی تمام بخندونمشون.

به نظر آدم به کارهای کسی می خنده که دوستش داره.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 18 دی 1396-08:36 ق.ظ

اول اینکه تو هفته قبل سه شنبه مدیر زنم بهم گفت یا استعفا بده برو یا خودم نامه ات رو بزنم. منم گفتم هرجور راحتی.

خیلی تلاش کرد که منو عصبانی کنه یه چیزی بهش بگم ، ولی من خویشتن داری کردم.

حالا شاید یه هفته که بشه و اتفاقی نیفته ، دوتا تخم بلدرچین بهش بدم بعنوان هدیه. در مورد وجه تسمیه اش هم خودتون فکر کنید.


دوسه روز پیش از بیرون که آمدم ، می خواستم دم درازکش کنم که دیدم صدای داد و بیداد می اد. روز جمعه بود. رفتم بالا دیدم خانمم در حد کشت عصبانی است و دنبال دخترم می گرده که بزنه ناکارش کنه.

اونم فرار کرده بود رفته بود پشت بوم و در رو از پشت قفل کرده بود.


معلوم شد که گوشی آیفون خانمم رو دخترم زده زمین و ال سی دی رفته به فنا.

خلاصه اش اینکه نگذاشتم دخترم کتک بخوره. و گفتم من درستش می کنم و خدا رو شکر درست شد.

البته سیصد تومن خرجش شد.






نظرات() 

فرصت‌ها و تهدیدها

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 16 دی 1396-11:59 ب.ظ

به نظر من و بقیه بزرگان موفق دنیا ( البته راه من با اونها یه کم فرق داره) اکثر اتفاقاتی که تو زندگی آدم می افته ترکیب فرصت و تهدید است. یعنی هر اتفاق خوب زندگی می تواند یه تهدید هم با خود داشته باشد و بلعکس.

گاها پیش می اد در زندگی اتفاق های بدی را تجربه می کنیم. ولی اگر در مقابل هر اتفاق بدی عکس العمل مناسب نشان بدهیم ، همان اتفاق بد می تواند نتایج خوبی برای ما به ارمغان بیاورد. و یا حداقل دردش کم شود. ولی عکس العمل بد می تواند باعث تبدیل شدن یک اتفاق بد به یک فاجعه و یا شر بزرگ شود.

در قدیم می گفتند حتما خیری در آن است. من اصلا منظورم اون نیست. منظورم اینه که ممکنه بتونید به یک خیری تبدیل کنید. یا اثر آنرا کاهش دهید

امیدوارم حرفام تکراری نبوده باشه. ولی ازین به بعد هر اتفاق بدی که براتون افتاد به ابن فکر کنید چگونه ازین اتفاق بد برای پیشرفت استفاده کنید





نظرات() 

سفر

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 16 دی 1396-11:58 ب.ظ

ما یه روز تصمیم گرفتیم با چندتا از دوستای پدرم به مدت پنج روز بریم سفر،

بعد از کلی برنامه ریزی وسیله هارو جمع و جور کردیم و حدود ساعت سه بعد از ظهر زدیم به راه، چند ساعتی توی مسیر بودیم که یکدفعه مامانم گفت فکر کنم وقتی کتریِ آبِ جوش رو از روی گاز برداشتم زیر گاز رو خاموش نکردم و باز مونده،

همه ی مارو نگران کرد با این حرف

بابام گفت به احتمال زیاد اشتباه میکنی، بد به دلت راه نده، اما فقط گفت به احتمال زیاد و مطمئن نبود!

حتی وقتی مادرم ازش پرسید بعد از اینکه سیگارت رو کشیدی پنجره ی آشپزخونه رو بستی یا نه حرفی نزد.

مادرم همش دلشوره داشت ، میگفت اگه شعله روشن مونده باشه چی؟ اگه باد بزنه و شعله رو خاموش کنه ، اگه یموقع گاز قطع بشه و دوباره وصل بشه و شیر گاز باز مونده باشه ساختمون میره رو هوا،

خلاصه نگرانی پشت نگرانی

همگی دلشوره گرفتیم و نمیتونستیم از مسیر لذت ببریم که بالاخره یه جا بابام فرمون رو کج کرد و دور زد و برگشتیم به طرف خونه،

رفتیم و دیدیم بله، شیر گاز رو نبسته بودیم و احتمال انفجار و هر اتفاق دیگه ای وجود داشته.

وقتی برگشتیم خونه دیگه شب شده بود و خسته بودیم و تصمیم گرفتیم فردا صبح دوباره راه بیفتیم بریم.

پنج روزمون شد چهار روز و یک روزمون رو از دست دادیم اما باقی اون چهار روز رو لذت بردیم، بدون هیچ فکری و با خیال راحت خوش گذروندیم.

حالا فکر کن اگه برنگشته بودیم خونه و مسیر رو ادامه میدادیم و میرفتیم چه اتفاقی میفتاد؟

شایدم هیچ اتفاقی نمیفتاد اما همش فکرمون درگیر بود، نصف ذهنمون مشغولِ اون شعله ی گاز بود که نبسته بودیم. احتمال انفجار، احتمال آتش سوزی و هزار یک احتمال دیگه که راحتمون نمیذاشت.

درسته که همش احتمال بود، اما همین احتمالات و درگیری ذهنی باعث میشد از لحظاتی که توی سفر بودیم لذت نبریم.

جالب اینکه وقتی رسیدیم اونجا یکی از دوستای پدرم گفت منم فکر کنم درِ خونه رو قفل نکردم و همه ی خانواده شون تا پایان سفر نگران بودن که نکنه دزد خونشون رو بزنه و مدام فکرشون درگیر بود.

میدونی خیلی از آدمای این شهر یه درِ نبسته، یه شیرِ گازی که باز مونده توی گذشته شون دارن که رهاشون نمیکنه

و نمیتونن با فکر آزاد زندگی کنن!

یه گذشته ای که همیشه، حتی توی بهترین لحظات عمرشون اونارو به فکر فرو میبره.

یه گذشته ای که با خودشون تموم نکردن و هیچ وقت راحتشون نمیذاره، یه دری که باز مونده و برنگشتن قفلش کنن!





نظرات() 

تولدت مبارک

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 15 دی 1396-12:46 ب.ظ


خلاصه اش اینکه تولدت مبارک. برات بهترینها را ارزومندم.

دل خوش،جیب پرپول ، تن سالم، سلامتی و عمر با عزت.

انشالله سال بعد هم بهت تبریک بگم


بعدا نوشت : امروز تولد یه دوست خوب است. البته از یه دوست خوب خیلی عزیزتر.


که چون ازش دلخورم بهش کادو ندادم. البته توقعی هم نداشت


امیدوارم دلش خوش باشه و شاد و خندون


راستی این دوست که دیگه دوستش ندارم ؛ خوشگل و خوش هیکل و تو دل برو و جیگر هم هست





نظرات() 

دعای خانمم

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 10 دی 1396-07:03 ب.ظ

یه چیزی که بهش اعتقاد دارم اینه که خدا خانمم رو دوست داره.

یادتونه یه مدت دنبال مکان بودم.

الان مدتهاست یه مکان دارم. ولی حتی وقت نمی کنم یه سر بهش بزنم ببینم در چه حالیه.

حالا فردا که این مکان رو از دست بدم دوباره صدتا موقعیت پیدا می کنم.

منکه می گم‌اینها دعای خانمم است





نظرات() 

سوپاپ اطمینان

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 10 دی 1396-08:17 ق.ظ

همه چیزهایی که خطر انفجار دارند، یه چیزی به نام سوپاپ اطمینان یا شیر اطمینان هم دارند.

این شیر و سوپاپ سعی می کنه قبل از اینکه فشار بیش از حد تبدیل به انفجار و نابودی بشه ، با تخلیه و کاهش فشار از انفجار جلوگیری کنه و به مسوول مربوطه هم هشدار بده که یه چیزی توی سیستم غلطه.

کشور هم یه مجموعه ای از سیستم هاست. وقتی بد کار می کنند باید مکانیزمی برای تخلیه فشار و و هشدار به مسولین باشه.

امیدوارم مسولین پیام نارضایتی مردم رو متوجه بشند و کاری کنند.

قطعا این شلوغی ها هم تموم میشه و یه عده قربانی می شن.

و می ریم تا شلوغی بعدی





نظرات() 

فقط

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 8 دی 1396-05:16 ب.ظ

فقط خود آدم می دونه دلش برا کی تنگ شده

کیو بیشتر دوست داره

وقتی جملات عاشقانه میشنوه یاد کدوم خر می افته


فقط خود آدم می دونه برای کی همیشه وقت داشته و داره


و قلبش به اسم کی حساسه


و آدم گاهی مجبوره اینو مثل راز نگه داره







نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox