گاهی به باختن فکر کن

زیر یه سقف

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 18 آذر 1396-08:14 ق.ظ

یه دوست دارم که از دوران ابتدایی باهم بودیم

بعد از قبولی دانشگاه از هم جدا شدیم تا اینکه چند سال پیش همو پیدا کردیم. قبلا هم در موردش نوشتم. طلاق گرفته بود و دوباره ازدواج کرد و الان هم ناراضی است.

بعد این یه ویلا تو شمال داره. اصرار می کرد که یخ سر بریم. مجردی که باهاش نرفتم تا قرار شد متاهلی باهم بریم.

خانمم هم خیلی دوست داشت یه سفر بریم. دیگه این چهارشنبه تولد پیامبر که تعطیل بود رفتیم.شب راه افتادیم و دو ماشینه رفتیم. از بدقولی اش موقع شروع سفر که بگذریم همه چی خوب بود تا رسیدیم شمال.

ولی اونجا فهمیدیم که آقا بشدت مقرراتی و تا حدی خسیس است.

خونه سرد بود ولیربخاری روشن نمی کرد و می گفت لباس گرم بپوشید و چیزهای دیگه.

کلا اخلاقش با من و خانواده ام نمی خوند.

لذا پنجشنبه غروب ازش جدا شدم و یه سر رفتم خونه داداشم و بعدش هم امدیم تهران.

زنش هم که با زنم صحبت کرده بود فهمیدم که اصلا ازدواج ش اون طوری که فکر می کنم نیست. و زنش بخاطر پول انتخابش کرده و .... .

و اینجا بود که فهمیدم آدمها رو تو سفر و زیر یه سقف میشه شناخت.

اگه یه وقت جوون بشم و بخوام دوباره ازدواج کنم لال چندتا سفر باهاش می رم و زیر یه سقف چند روز زندگی می کنم بعد نظر می دم






نظرات() 

قوز بالاقوز

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 14 آذر 1396-01:19 ق.ظ

همکارم می گه یه دوست دختر داده خیلی باحاله.

می گه وقتی خوبم که خوبه و ناز می کنه و نازشو می کشم.

امان از وقتی رو مود نباشم. اونم می شه قوز بالا قوز.

بهش می گم اعصاب ندارم و رو مود نیستم.

ولی نمی فهمه. شروع می کنه رفتن رو مخ.

دیگه دوستم نداری. برات تکراری شدم. بیا کات کنیم. قهرم. چرا محل نمی زاری. و ازین حرفا.


ازین دوست دخترا نباشید. وقتی طرف اعصاب نداره درکش کنید و دور و برش نپاید تا خوب شه.

اگه جلدش کرده باشید مال شماست. کفتر جلد شماست. حالا یه روز اعصاب نداره و دم دست نیست. ولی می اد رو بومتون.






نظرات() 

کاچی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 13 آذر 1396-08:51 ق.ظ

دیشب مرغام تخم گذاشتن و اونقدر شاد شدم که نگو و نپرس.

خستگیم در شد





نظرات() 

ژامبون سوخاری

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 12 آذر 1396-09:37 ق.ظ

دیشب ژامبون سوخاری درست کردم. خوششون امد.

بعدش هم مانده تخم مرغ و آرد سوخاری رو با سوسیس ریز کرده قاطی کردم و سرخ کردم

شبیه پیتزا بود


راضی بودند


چند روز پیش هم بال و قارچ سوخاری درست کردم.

ازون خیلی بیشتر راضی بودند.


گاهی از آشپزی خوشم می اد





نظرات() 

فالگیر

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 9 آذر 1396-01:01 ب.ظ

خانمم دیشب فال گرفته

از طریق یه فالگیر تلگرامی

چیزهای جالبی بهش گفته

.اکثرا درست بوده

چندتا نکته هم گفته. مثلا اول و آخر شما جدایی دارید.

یه طلسم رو زندگیتون هست.

و ... .

گفته شوهرت الان با کسی نیست ولی دوما پیش بوده.

اینو دروغ گفته



نظرات() 

یاری سبز

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 8 آذر 1396-09:48 ق.ظ

یکی از خواننده های وبلاگ از همون موقع که اون خانم رو معرفی کردم باهاش ارتباط گرفت و کمکش کرد گاه و بیگاه.

الان بهم نظر مخفی داد که بنده خدا نیاز به حدود سه تومن پول برای عروسی دخترش داره. اگه کسی مایل به کمک هست بهم بگه شماره کارت بدم.


ممنونم





نظرات() 

مادر زحمتکش

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 7 آذر 1396-05:36 ب.ظ

خواننده های قدیمی شاید یادشان بیاد که یه زمانی یه مستاجر خانم داشتم که مطلقه بود و دوتا بچه داشت.

یک بار هم فکر کنم برای جهیزیه دخترش کمک گرفتم از خواننده ها


هفته دیگه عروسی دخترش است.

داشتم فکر می کردم این زن تنهایی چقدر زحمت کشیده است و این بچه ها رو به دندون کشیده.

و داره به سر و سامان می رسونه





نظرات() 

جدایی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 5 آذر 1396-04:29 ب.ظ

یه خانمی پرسیده که آیا جدا بشم یا نه.

درسته که این پست بیشتر برای ایشون است ولی چون اطلاعات دقیقی ازش ندارم خود بخود نظرم کلی میشه و بدرد بقیه هم می خوره.

به امید هیچ کس نباید جدا شد. به چند دلیل عمده.

اول اینکه اون شخص ممکنه اونیکه می گه نباشه.

دوم اینکه ممکنه برای اون شخص اتفاقی بیفته. مثلا از کار افتاده بشه و یا فوت کنه و یا غیره. درسته احتمالش کمه ولی غیر ممکن نیست.

و سوم اینکه ممکنه شرایط اون آدم عوض شه. مثلا با زنش بد بوده حالا یهو خوب شده. فکر می کرده زنش نمی فهمه. حالا فهمیده. و کلا نظرش عوض شده.( با بند یک فرق می کنه ) مثلا برداشتش از شما فرق می کرده. فکر می کرده شما یه آدم دیگه ای هستید.


پس چه موقعی باید جدا شد:

وقتی مطمئنی این زندگی بدرد نمی خوره

وقتی باید طلاق بگیری که زندگی موجود برات واقعا غیر قابل تحمل باشه و بخوای ازش خارج شی چون می بینی داری آسیب می بینی.

وقتی باید طلاق بگیری که به خودت مطمئن هستی و می دونی قطعا آینده روشنی برای خودت خودت می سازی.

بصورت قطعی به این نتیجه رسیدی که نباید یه عمر حسرت بخوری باید جدا شدی و آینده دلخواه ت رو بسازی.

و اما ما معمولا جرات اینکار رو نداریم. زیرا توانمند نیستیم. باید برای توانمند شدن خودمان تلاش کنیم. اول باید خودمان را توانمند کنیم. به هر روشی.

کلاس. مطالعه


اولا که من در مورد داشتن و نداشتن فرزند خبر ندارم که اونها قوز بالاقوز هستند.

دوما نمی دونم چرا همین رابطه پنهانی رو ادامه نمی دی؟

تو همین زندگی فعلی با همسر فعلی درگیر شو و مجبورش کن کمکت کنه توانمند بشی. کلاس بری. مدرک بگیری. کار پیدا کنی.

چند تا فایده داره. اولا با آدمهای بیشتری آشنا می شی.

دوما نگاهت پخته تر می شی. ممکنه مشکلاتت کمتر شی و یا بی اهمیت شه.

الان شاید توقع هزار تا چیز از شوهر ت داری. اونموقع نداشته باشی.

ممکنه دیگه اصلا این ادم فعلی به چشمت نیاد.

ولی آگه توانمند شدی و باز خواستی جدا بشی قطعا هم چشمت باز تره و هم آینده ات روشن تر.

هم اکنون که دارم این پست رو برات می نویسم خبر دار شدم که هفته بعد عقد پسر خاله ام است با یه زن مطلقه که یه بچه هم داره.






نظرات() 

تاثیر حرف

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 4 آذر 1396-03:50 ب.ظ

یه گلدون دارم که توش گوجه کاشتم.

گذاشته بودم کنار پنجره تو اداره.

بعد یه مدت بود حالش خوب نبود. جاشو عوض کردم بردم گذاشتم تو اتاق همکارم که آفتاب خور خوبی داره. و البته خانم هم هست.

بعد امروز بهش سر زدم دیدم حالش خوبه.

حالش بهتر بود.


بعد یکی گفت بخاطر انرژی های اتاق است. گفتم ممکنه. تو اتاق ما ، همه اش حرفهای رکیک شنیده. اینجا حرفهای احساسی خوب و خانمانه






نظرات() 

تغییر

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 4 آذر 1396-10:02 ق.ظ

گاهی یه چیزهای بهتری می اد. گاهی کارکرد بعضی چیزها عوض میشه و چیزهای شبیه به این که خودتون می دونید.

ویدیو و تلفن های همراه قدیمی و هزار تا تکنولوژی و ابزار از چشم افتادند و مورد بی توجهی قرار گرفتند چون شرایط عوض شد.

الان به نظرم قصه ازدواج هم همینه‌.

از یه طرف زن و مرد بهم نیاز دارند و دوست دارند باهم باشند، از یه طرف ازدواج به شکلی قبلی یا موجود جواب نمی ده و بدرد نمی خوره.

لذا به نظرم لازمه یه ایده خوب و جدید در حوزه ازدواج ایجاد شه. قوانین جدید وضع شه. قوانینی با درک شرایط موجود. راستش چون حوزه تخصصی است و باید با بررسی اعلام نظر شه ، دانش من کمه. ولی من حس می کنم که باید شرایط عوض شه.

باید تعهدات کم بشه. جدایی ها اسون بشه. شروع ها اسون بشه تا وضع زندگی ها بهتر بشه.

پی نوشت : دیشب داشتم آشپزی می کردم که یک عدد موشک در راهرو دیده شد. خانمم که کم مونده بود سکته کنه، بقیه هم نرسیده بودندرفتم شکارش کردم.

اینم از خوبی متاهلی است که برای کشتن سوسک و بقیه حیوانات موذی یک نفر هست






نظرات() 

مرگ خدا

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 3 آذر 1396-03:21 ب.ظ

فرض کنید یه دوست پولدار قدرتمند دارید که کلی رفیق و اشنا در قوه قضاییه و سپاه و دولت و غیره داره. بعد این دوست به شما می گه که تو با من باشی من با توام.

لذا شما سعی می کنید هرجور ی شده رضایت دوستتون رو بدست بیارید. به شکلی که اون دوست داره لباس می پوشید و رفتار می کنید و هرچی می گه گوش می کنید تا اینکه یه روز یه نفر می اد به زور یا با کلک پولتون رو می خوره و می رید دادگاه و تو دادگاه طرف آشنا داره و کلا از همه طرف بدبختی می اد سراغتان و می رید سراغ دوست قدرتمند تون. می دونید دوتا تلفن کنه همه چی حله. حق به شدت با شماست. فقط یه آشنا کوچولو لازمه. ولی از دوستتون خبری نیست. تحویلتون نمی گیره . انگار اصلا نیست. هی پیغام و پسغام براش می دید. آخر یهو به یه جایی می رسید به نام مرگ رفیق. می گی دیگه فلانی برای من مرد. من الان که لازم ش دارم نیست. لذا دیگه زنده و مرده اش برام مهم نیست. حالا شاید اون دوستتون داره پشت پرده یه کارهایی می کنه. ما که خبر نداریم. در هرصورت از نظر شما اون مرده و خدا حافظ.

در روابط انسانی این ماجرا می تواند علل مختلفی داشته باشد. ولی جامع ترین دلیل عدم شناخت صحیح ما از آن دوست است.

مشابه این اتفاق در مورد خدا هم می افتد. افرادی به خدا خیلی دل می بندند و توقع و تفکر غیر واقعی از خدا دارند.

سعی می کنند آدم خوبی باشند و عبادات را انجام دهند. به این امید که خدا هم هواشون رو در روز مبادا داره. ولی ناگهان یک روز که منتظر کمکش هستند ، ازش خبری نیست. می گن ما از خدا توقع نداشتیم.

خدا چرا هیچ کاری نمی کنه?

حل این مشکل برای خدا کاری نداره.

مگه ما از این دنیا چی می خواهیم

و ناگهان بعد از یه مدت ناگهان از خدا ناامید می شود و مرگ خدا برای آن فرد فرا می رسد.

مرگ خدا در حالیکه فساد و تباهی و مرگ زیادی هم رخ می دهد ممکن است پیش بیاید. مثلا در زمان قتل عام تیمور یا چنگیز یا جنگ جهانی دوم ، بوسنی، سوریه و ... .





نظرات() 

استقبال

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 1 آذر 1396-12:44 ب.ظ

تا قبل از اینکه سه تا جوجه ام بمیرند یه خصلت خوب داشتند که خیلی دوستشون داشتم.

هر وقت من به مرغداری نزدیک می شدم سریع بدو بدو می آمدند برای استقبال.

البته فقط بخاطر غذا می آمدند و عشقی در کار نبود. ولی ازین اخلاقشون خوشم می آمد.

حالا که مردند.


به نظرم هر کسی که از بیرون می اد خوبه بریم به استقبالش





نظرات() 

متاهلی برای زنها

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 29 آبان 1396-08:21 ق.ظ

متاهلی برای خانمها مزیتهای زیادی داره.

اولش اینکه همه هزینه هاشون با یکی دیگه است. این اونقدر خوبه که خیلی از مردها هم دوست داشتند زن بودن و شوهر می کردند تا خرجشان رو یکی دیگه بده.


فایده بزرگ دیگه اینه که حامی و کمک پیدا می کنند که کارهای سخت رو براشون انجام بده.

از حرف و نیش و کنایه بقیه در امان می مونند و کسی بهشون نمی گه ترشیده یا چرا شوهر نکردی.

واما فواید بزرگی هم ممکنه باشه و ممکنه نباشه. مثل به آغوش گرم‌ . مثل یه تکیه گاه خوب. مثل یه هم دم و هم دل.

مثل کسی که به آدم توجه کنه و آدم براش متوجه باشه.

درسته این مهمه همه هزینه برای کی بشه. ولی اینم مهمه که همه توجه هات به کی بشه.

اینکه یه نفر رو داشته باشی که دوستت داشته و بهت توجه کنه خیلی خوبه.

شاید الان بگید که این گزینه های پایینی مهم تر از گزینه های بالایی است. درسته ظاهرا اینطوریه ولی در اصل اینطوری نیست.

خیلی ها هستند که تو زندگی شون گزینه های پایینی نیست ولی بخاطر گزینه های بالایی زندگی رو ترک نمی کنند.

حالا یه سری مشکلات هم وجود داره. بالاخره یه آقا بالاسر پرمدعا پیدا میشه و هزارتا توقع داره.

عیبهاش رو شما بگید





نظرات() 

بهشت

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 28 آبان 1396-10:26 ق.ظ

فکر کن در خواب داری با کسی که دوستش داری عاشقانه زندگی می کنی. همه چیز هم هست. از کار و بی پولی و دوری هم خبری نیست. اونجوری هم هست که تو دوست داری یا تصور دادی. رفتارهای خوب می کنه‌ . می رید می چرخید ، می گردید، معاشقه می کنی و و بقیه کارها و همه چیز خوبه و اصلا هم ازین خواب بیدار نمیشی.

اونجا بهشته. بهشت نیست؟


بعدا نوشت : امروز اداره بودم از صبح و غروب می رم خونه





نظرات() 

دوست پسر ق دوم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 27 آبان 1396-08:16 ق.ظ

با دخترم رفتم تو فاز صحبت.

بهش گفتن که دختر یکی از همکارام با یه پسر دوست شده و دوستم می خواد باهاش صحبت کنه و برخورد کنه و نمی دونه چکار کنه.

ازش خواستم در این مورد نظر بده. اونقدر قشنگ می داد و راه حل می داد که من فکر می گردم خودش عمرا با کسی دوست باشه و این توهم مادرش است.

تا اینکه پنج شنبه دیدم تو اتاق داره چت می کنه با گوشی . رفتم گفتم گوشی رو بده ببینم. خیلی راحت داد. فکر کنم حواسش نبود که چت خودش رو می تونم پیدا کنم.

فکر کرد من حواسم به یه چت دیگه است. در هرصورت چت رو دیدم و خیلی عصبانی شدم. قشنگ سدم از شدت فشار درد گرفت. رمز گوش اش رو عوض کردم و مولوی گرامشو پاک کردم و فعلا گفتم تا دو هفته گوشی نخواهی داشت.


البته خیلی حرف باهم زدیم ولی خلاصه اش این بود





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox