گاهی به باختن فکر کن

نقطه عطف

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 9 خرداد 1398-08:00 ق.ظ

اینجور نیس که آدم نقطه عطف زندگیش رو فراموش کنه.

ولی ممکنه سکوت کنه





نظرات() 

توئیتر کپی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 7 خرداد 1398-11:05 ق.ظ

‏‏می خوام‌ به مدیرعامل و هیات مدیره پیشنهاد بدم که پروژه های شرکت رو درون سپاری کنه. مثلا با یک سوم قیمت. و پولشو طبق یه جدولی بین معاون و مدیر و کارشناسهای پروژه تقسیم کنه. کسی طرح مشابهی رو اجرا کرده؟ ایده ای برای تقسیم و نحوه اجرا داره؟





خیالم راحته اگه سر نخواستنم دعوا بشه، مامانم می اد ورم می داره می بره، و به اهل دعوا می گه شما لیاقت اینو ندارید.

سلامتی و طول عمر مادرم و بقیه مادرها صلوات.



‏دوشب پیش، تو خواب یکی عاشقم شد و زود ازدواج کردیم وکارهای زناشویی کردیم.ازخواب پریدم رفتم حموم.

دیشب که خوابیدم، دوباره دیدمش. کمی پیر تر شده بود.‌با یه پسر جوون حدودا بیست ساله.‌منو نشون داد گفت این باباته که بیست ساله ول کرده رفته.از خواب پریدم.امشب جواب نوه ام رو چی بدم؟







نظرات() 

خرد جنسی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 5 خرداد 1398-08:01 ق.ظ

‏من از اونهام که تو ترافیک یه چیزی گوش می دم. الان سخنرانی خرد جنسی خانم دکتر فاطمه موسوی را گوش می دادم. عالی بود. حرفهای خوبی داشت که من بصورت متمرکز و استاد بودی نشنیده بودم . وقت کردید گوش بدید.





نظرات() 

شب قدر

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 4 خرداد 1398-01:23 ب.ظ

این روزها با نوشته شدن سرنوشتم در شب قدر مشکل دارم

با امضا شدن اعمال یک سال توسط امام زمان مشکل دارم.

از نظر اداری هر مدیر و رئیسی که زیر برگه ای رو امضا می کنه، در قبال اعمال اون برگه مسوول است.

مثلا ما می گوییم می خواهیم فلان دستگاه را به فلان قیمت بخریم. و مدیر امضا می کنه. اگه فسادی باشه یا تصمیم نامعقولی باشه، مدیر هم مسووله.


فرض کن یک نفر قتل انجام می ده.‌پول مردم رو می خوره. و خلافهای دیگه. آیا اینها رو امام زمان امضا کرده؟


امروزه در دنیای مدرن، اعتقاد بر این است که سرنوشت هرکس در وحله اول توسط خودش نوشته می شود و سهم بقیه ( خدا و روزگار و .... ) ناچیز است.

به روشنی هم مشخص است که کسانیکه با این تفکر زندگی می کنند، موفق تر و خوشحال تر هستند.

با اختیار هم می خونه.


خدا خودش منو هدایت کنه





نظرات() 

تاثیر تحریمها

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 1 خرداد 1398-08:22 ق.ظ

‏چند سال پیش حدودا بیست تا بیست و پنج شب، در ماه رمضان افطاری دعوت بودیم. معمولا تداخل دعوت هم داشتیم. هرسال کمتر شد تا امسال فکر کنم حدود پنج شب شده است.





نظرات() 

تولدها

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-11:06 ق.ظ

تصمیم گرفتن دوباره تولدها را تبریک بگم.


از همه خواننده های محترم و عزیز که دوست دارند تولدشون رو تبریک بگم تاریخش رو اعلام کنند. یه ایمیل یا شماره یا ای دی هم بدید .‌چون فقط یه اسم یه خورده درست نیست.

شاید خواستم قبل از تولد باهاتون در مورد متن هماهنگی کنم.






نظرات() 

تولدم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-07:41 ق.ظ

دیروز تولدم بود.

ممنون از همه اونهایی که تبریک گفتند و اونهایی هم که نگفتند، دارم براشون.

شماره کارت رو می زارم آخر پست ، هدایای نقدی واریز شه.

صبح اول وقت مدیرعاملمون زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت‌. جالب بود و عجیب.

عموما روز تولدشرکتمون کارت هدیه می ده و بچه ها هم یه پولی جمع می کنند که هنوز هیچکدوم محقق نشده.

دیشب یه جشن کوچولو هم خونه مادرزنم گرفتیم. البته طبق قرار قبلی کسی کادو نداد.


فعلا همین





نظرات() 

متری شش ونیم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 28 اردیبهشت 1398-07:55 ق.ظ

دوسه روز پیش توی فیلیمو فیلم مغزهای کوچک زنگ زده رو دیدم. نوید محمد زاده خیلی خوب بازی کرده بود. گفتم کاش اینو سینما دیده بودم. لذا گفتم تا دیر نشده برم متری شش و نیم رو ببینم.


به خانمم گفتم. موافق بود گفت بقیه رو هم ببریم. لذا یهو هشت نفر شدیم و رفتیم.


فیلم قشنگی بود. مشکلات پلیسها را هم نشان می داد . وقت کردید برید ببینید. ما ساعت دو ظهر رفتیم .‌هم ارزانتر بود و هم چون چیزی نخریدیم که بخوریم، ارزان تر هم تموم شد



نظرات() 

قایم

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 اردیبهشت 1398-07:39 ب.ظ

امروز با دخترم دعوا م شد. سر چیش بماند. مامان ش هم خونه مادر زنم بود. گفت من خودم می رم خونه مادر جون. گفتم وایمیسی می برمت. بری کشتمت .

داشتم کار خونه می کردم که یهو در بست و رفت. مشغول کارم شدم و چند دقیقه بعد که امدم نگاه کردم دیدم نیست.

به مامان ش زنگ زدم که رسیده گفت نه. کارم که تموم شد ، پسرک هم پاشد بره خونه مادرجانش.


گفتم با دوچرخه برو عسل رو هم تو راه ببینی. رفت .


چند دقیقه بعد رو ایفون به مامان ش زنگ زدم و گفتم بگو پسرک بره کمی بچرخه دنبال خواهرش تا منم برم.


که یهو دیدم دخترم از تو توالت خونه خارج شد. توالت نزدیک در خروجی است. و اون ما رو رنگ کرده بود.

الان هم که شنیده بود داداشش می خواد بره بچرخه.، دلش سوخته بود

عوضی







نظرات() 

باشگاه بدنسازی

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 اردیبهشت 1398-02:46 ق.ظ

سال ۹۲ که فوق لیسانس قبول شدم با یه دوستی آشنا شدم که اون صنایع غذایی می خواند. ارشد قزوین. مثل خودم. بچه جنوب بود. فکر کنم دزفول. خونگرم و دوست داشتنی و صمیمی. اون روزها درگیری کاری ام زیاد بود و چون خوابگاه و رشته مون جدا بود و من درگیر زن و زندگی بود، خیلی نتونستم باهاش صمیمی بشم و یکی دوبار که رفتیم بیرون، کم کم رابطه مون کم رنگ شد و ولی شماره اش تو گوشی ام موند. گاهی یاد خاطراتش می افتادم ولی روم نمی شد زنگ بزنم. زنگ بزنم بگم چی؟ ولی بهش احساس دین و بدهکاری داشتم.

امروز یهو دیدم به تلگرام پیوست. بهش خوشامد گفتم و دوباره سر صحبت و خاطرات باز شد. اون موقع ها گفته بود که یه باشگاه ورزشی دارند که باباش هی دوست داشت، این بره راه بندازه. بعد فوق لیسانس برگشته بود شهرشون و باشگاه راه انداخته بود. جالب بود برام. منم خیلی دوست داشتم می تونستم تو تهران یه باشگاه راه بندازم. ولی خوب سرمایه زیادی می خواد که فعلا نیست. ولی همینکه باهاش صحبت کردم و ازش عذرخواهی کردم، سبک شدم.





نظرات() 

دختر بد دهن

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-10:28 ق.ظ

دخترم بغلت غرور و اعتماد به نفس خیلی بد دهن شده و تو مدرسه هم اذیت می کنه.

دیشب یه نیم ساعتی باهاش حرف زدن و سعی کردم، عقل معاش را برایش توضیح بدم.

ادب و مدارا با خلق

فرق عزت نفس و اعتماد به نفس رو با غرور و خودبینی


نمی دونم اثر داشت و خواهد داشت یا نه





نظرات() 

افطاری

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-09:06 ق.ظ

‏اگه جوری افطار کردی که دلت درد نگرفت و سنگین نشدی و خوابت نبرد، یعنی بجز اجر اخروی، سود دنیوی هم برده ای.





پی نوشت : دیروز که بی سحری روزه گرفتم خیلی راحت بودم و خوابم هم نمی آمد. سخت نبود





نظرات() 

نداری

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-12:31 ق.ظ

یه دوست دختر خوب و تو دل برو هم نداریم، ببریمش یه هتل سلف سرویس بهش یه افطاری بدیم تو این شبها، خوشحال بشه. لبخند بزنه‌ دلش شاد بشه و از داشتن ما خوشحال بشه





نظرات() 

بی سحری

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-08:37 ق.ظ

‏مادرزنم یک ربع به چهار زنگ زد و برای سحر بیدارم کرد. در اوج خواب بلند شدم و جواب دادم و گفتم خواب بودیم ولی دیگه الان بلند می شیم. بعد گرفتم خوابیدم. حدود پنج بیدار شدیم. خانمم در گام اول زنگ زد به مامان ش و گفت سحرها تا با خودم صحبت نکردید ، مطمئن نشید. به این اعتمادی نیست.





نظرات() 

خدا گفته

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-11:31 ب.ظ

‏خانمم می گه کی گفته من باید همه سفره رو جمع کنم.‌تو هم وظیفه ات است جمع کنی.

می گم کی گفته همه هزینه های خونه رو من بدم؟

می گه خدا گفته. تازه گفته وظایف خونه هم بعهده زن نیست. قانع شدم. پاسخ سنگین بود





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox