گاهی به باختن فکر کن

دوست پسر

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 21 آبان 1396-02:12 ب.ظ

به نظرتون در مورد دوست پسر دخترم چکار کنم. دخترم حدودا ۱۲ سالشه.

و دختر آگاه و زرنگی است.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 21 آبان 1396-02:08 ب.ظ

یه مدت است مطلب نگذاشتم لذا برای رفع بی مطلبی مطلب می زارم.

باشگاه بدنسازی خودم رو راه انداختم. دیشب نیم ساعت ورزش کردم و کم کم زیاد می کنم.

به مرغها هم می رسم. ولی ازشون خسته شدم.

بلدرچین ها خوب هستند ولی نگهداری ازشون سخته.

پروژه ورمی کمپوست ظاهرا خیلی زمان بر است ولی در حال اجرا است


کلا زندگی جاری است.

اوه اوه اوه. خبر مهم بد: شنیدم دخترم با یه پسری دوست شده. باید ته و توش رو در بیارم.

ایده خودم جمع کردن گوشی اش است.





نظرات() 

مطلب رمز دار : رویا

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 آبان 1396-04:43 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

دنیای بچه ها

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 آبان 1396-09:03 ق.ظ

پسرم دیروز حالش خوب نیست. لذا از مدرسه اوردیمش. تا شب خالش خوب نبود و تهوع و سر درد داشت.

امروز امتحان داشت. لذا دیشب می گفت منو ببرید دکتر گواهی بگیرید.

حالش نسبتا خوب شده بود ولی چون امتحان داشت نمی خواست بره.

بردیمش دکتر. خودش رو زد به مریضی. نمی دونم اشکال از کجا بود. ولی دکتر گفت فشارش خیلی پایین و سرم میرود و ضربانش بالاست.


کلی بعدش که آمدیم بیرون خندیدیم.


صبح پسرک هم نمی خواست بره. حسودی پسر را می کرد.

در هرصورت راضی شد و آمد.

بعد تو راه نصیحتش می کنم. می گه بزرگترین مشکل من تو درس‌خواندن خاله ام است. تا می رم خونه می گه بشین درس بخون. منم هول هول می نویسم یاد نمی گیرم.

کلا پسرک متخصص توجیهات چرند و انداختن تقصیر به گردن بقیه است.

امیدوارم در بزرگسالی روش نمونه





نظرات() 

مطلب رمز دار : نامه ای به همسرم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 آبان 1396-08:22 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

اعتراف

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 14 آبان 1396-11:15 ق.ظ

اعتراف می کنم که این خونه پرندگان و کارهای مشابهش که تو این ماه اخیر انجام دادم یه نوع فرار ذهنی بود تا خودم رو سرگرم کنم. تا حس خوب داشته باشم. تا حواسم نباشه.


والا داستان اصلی اینه که دلم گرفته و حوصله ام سر رفته.






نظرات() 

آخر پاییز

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 14 آبان 1396-08:42 ق.ظ

جوجه های من دارند تک تک می میرند.

نمی دونم بخاطر سرما است یا مریض هستند.

درهرصورت ناراحتم بخاطرشون.

دیشب دوتا دور قفس رو بصورت کامل نایلون کشیدم.

جالبه صبحها زود تر بیدار میشم. و اول بهشون رسیدگی می کمم و بعد می ام اداره.






نظرات() 

نیاز به حرف زدن

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 آبان 1396-08:48 ق.ظ

آدم نیاز داره با یکی حرف بزنه و احساساتش رو بگه.

لذا من به اینجا نیاز دارم





نظرات() 

حالم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 آبان 1396-08:31 ق.ظ

حالم کمی بهتره.

دیروز رفتم با دخترم بازار پرندگان.

یه تعداد جوجه و بلدرچین و دوتا دونه مرغ و دوتا دونه کبوتر خریدم.

و آمدیم خانه. کلی داستان داشتیم‌ هنوز قفسهایشان کامل آماده نبود.

کلی هم جیک جیک کردند. بچه ها هم کلی ذوق کردند. بالاخره یه جوری ریس و راست کردم.


ولی حیوون داری خیلی سخته ‌.

اونم با شرایط من. خانمم هم کلا مخالف.

امروز صبح هم می خواستم بیام بهشون سر زدم.

کلا آدم برای اینکه حالش بهتر شه باید برای خودش زندگی کنه. نباید به آدمهای دیگه اجازه بده حالش رو بد کنند.


تا وقتی منتظر باشی بقیه حالت رو بهتر کنند حالت خرابه. مگر اینکه بقیه خیلی خاص باشند و توانایی های عجیب داشته باشند.

قبلا ها جمعه ها تا ظهر می خوابیدم. همه اش هم بی حال بودم. چون کاری نداشتم و انگیزه ای.

ولی الان خیلی بهترم. دیروز هشت نشده بلند شدم رفتم‌معاینه فنی ماشین رو گرفتم و کارهای دیگه کردم.

الان هم دستانم درد می کنه ولی ناراضی نیستم. اداره ام هم خوبه. با اینکه رییسم آدم بدرد بخوری نیست و شایسته اون جایگاه نیست ولی بازم خداروشکر.

مدیر عامل هم صبح منو دید تحویل نگرفت کلی بازم حالم خوبه. صبح الویه آوردم اداره و زدم به بدن.







نظرات() 

و اما زندگی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 11 آبان 1396-01:19 ب.ظ

چند روزی هست حالم تو اداره خوب نیست.

همه چیز یهویی پیش نمی اد. خشت اول رو کج می زاریم. خشت بعدی رو هم همینطور. بعد یهو ریز می بینیم این دیوار خیلی کجه و زمان ریختنش است.


جهان سوم شدن ما و یا بدبخت بودنمون هم همینه.


همه جای اسمونمون هم حدودا همین رنگه.


وقتی مدیرها درجه اول مملکت هم اونیکه باید باشند نیستند و از هزار فیلتر دلخواه الکی رد شده اند خود بخود بقیه مدیران هم همین هستند.


لذا مدیران ماهم آدمهای دو زاری هستند.

مدیران شماهم همینطور.

تکلیفمان توی زندگی شخصی هم همینه. هیشکی سر جای خودش نیست

اونیکه باید تو بقل من باشه تو بقل یکی دیگه است و یا تنهاست.

منم همینطور و شما هم همینطور.



کلا تمام خشتها مون کجه. واما شما. اگه با عرضه بودی . با همت بودی متفاوت رفتار می کنی. در غیر اینصورت من اصلا زندگی می کنی. هر روز در حال برنامه ریزی برای گذران همان روز





نظرات() 

بهم ریخته

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 9 آبان 1396-11:31 ق.ظ

از نظر خانوادگی کلا بهم ریخته شدم. به معنی کلمه





نظرات() 

از راه بدر

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 آبان 1396-10:52 ق.ظ

دارم از راه بدر می شم.

یه همکار مجرد دیگه بهمون اضافه شده. البته مرد.

بعد اینها دارند الان از صبح حرف می زنند.

این می گه صبح پنج تومن از دوست دخترم گرفتم برای چکم.

اون یکی می گه من تاحالا دو آیفون کادو گرفتم.

بعد این می گه با هیشکی نباید موند. می گه اصلا گاهی باید دوست دخترتو ول کنی بره. بعد بره بقیه باشه. بفهمه تو بهتری برگرده.

اون یکی می گه زنم باید نصف نصف هزینه ها رو بده.

می گه تلویزیون رو عوض کن باید حداقل نصفشو بده. به من چه.

بعد این می گه کی حال داره یکی تحمل کنه. ولش کن بابا.


اصن یه وضعی . یه حرفهایی





نظرات() 

تلاش برای هیچ

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-01:22 ب.ظ

دیروز که رفته بودیم اون باغ ویلا تو آبسرد، اون جا پر از درخت بود. حدودا میوه ای نمونده بود و همه رو چیده بودند ولی تک و توک یه سری میوه مونده بود.

ظاهرا یه سری گردو هم زیر درخت گردو مونده بود. بعد یه نفر گفت بریم گردو جمع کنیم. یکی هم گفت هرکی بتونه دو رقمی جمع کنه جایزه داره و هرچی بیشتر جمع کنه جایزه اش بزرگتره.

پسرکم افتاد تو عطش خودنمایی و رفت که جمع کنه. ده تا جمع کرد و آمد و اون یه نفر بهش گفت جایزه داری.

لذا رفت که بیشتر جمع کنه. من همینطوری رفتم از یه درختی بالا و یه ده تا جمع کردم. ده تای منو گرفت. بازم هرچی تونست جمع کرد.

هرچی بهش می گفتم بابا عمو باهات شوخی کرد‌. جایزه ای در کار نیست. قبول نمی کرد. تا غروب که می خواستیم بیاییم دنبال گردو بود. حتی می خواست منم مجبور کنه براش گردو پیدا کنم.

بالاخره مهمونی تموم شد و آمدیم خونه. و هیچ جایزه ای هم نگرفت.

در راه برگشت خواب بود والا می خواستم بگم ببین گاهی زندگی همینه. دنبال هیچ می دوی . فکر می کنی جایزه ای هست. ولی آخرش می فهمی سراب.


امیدوارم زندگی ما همه اش دویدن دنبال سراب نباشه





نظرات() 

دماوند

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-11:19 ق.ظ

دیروز با خانمم و بچه ها رفتیم دماوند.

ویلای یکی از هم کلاسی های خانمم.

قضیه اینجوری بود که دوستان همکلاسی و دانشگاهی اش می خواستند برند اردو.

یکیشون ویلا داشت سمت آبسرد.

رفتیم اونجا. ناهار یه جوجه خوب زدیم.

تعدادی از هم کلاسهاش و دوستان شان آمده بودند.

هیچ کدام متاسفانه خوشگل و چشمگیر نبودند.






نظرات() 

کارکرد معکوس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-08:36 ق.ظ

مترو برای کاهش ترافیک ساخته شده ولی جلوی اکثر ایستگاه های مترو ترافیک است یعنی خودش ترافیک ساز است





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox