گاهی به باختن فکر کن

سفر

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 17 دی 1396-12:58 ق.ظ

ما یه روز تصمیم گرفتیم با چندتا از دوستای پدرم به مدت پنج روز بریم سفر،

بعد از کلی برنامه ریزی وسیله هارو جمع و جور کردیم و حدود ساعت سه بعد از ظهر زدیم به راه، چند ساعتی توی مسیر بودیم که یکدفعه مامانم گفت فکر کنم وقتی کتریِ آبِ جوش رو از روی گاز برداشتم زیر گاز رو خاموش نکردم و باز مونده،

همه ی مارو نگران کرد با این حرف

بابام گفت به احتمال زیاد اشتباه میکنی، بد به دلت راه نده، اما فقط گفت به احتمال زیاد و مطمئن نبود!

حتی وقتی مادرم ازش پرسید بعد از اینکه سیگارت رو کشیدی پنجره ی آشپزخونه رو بستی یا نه حرفی نزد.

مادرم همش دلشوره داشت ، میگفت اگه شعله روشن مونده باشه چی؟ اگه باد بزنه و شعله رو خاموش کنه ، اگه یموقع گاز قطع بشه و دوباره وصل بشه و شیر گاز باز مونده باشه ساختمون میره رو هوا،

خلاصه نگرانی پشت نگرانی

همگی دلشوره گرفتیم و نمیتونستیم از مسیر لذت ببریم که بالاخره یه جا بابام فرمون رو کج کرد و دور زد و برگشتیم به طرف خونه،

رفتیم و دیدیم بله، شیر گاز رو نبسته بودیم و احتمال انفجار و هر اتفاق دیگه ای وجود داشته.

وقتی برگشتیم خونه دیگه شب شده بود و خسته بودیم و تصمیم گرفتیم فردا صبح دوباره راه بیفتیم بریم.

پنج روزمون شد چهار روز و یک روزمون رو از دست دادیم اما باقی اون چهار روز رو لذت بردیم، بدون هیچ فکری و با خیال راحت خوش گذروندیم.

حالا فکر کن اگه برنگشته بودیم خونه و مسیر رو ادامه میدادیم و میرفتیم چه اتفاقی میفتاد؟

شایدم هیچ اتفاقی نمیفتاد اما همش فکرمون درگیر بود، نصف ذهنمون مشغولِ اون شعله ی گاز بود که نبسته بودیم. احتمال انفجار، احتمال آتش سوزی و هزار یک احتمال دیگه که راحتمون نمیذاشت.

درسته که همش احتمال بود، اما همین احتمالات و درگیری ذهنی باعث میشد از لحظاتی که توی سفر بودیم لذت نبریم.

جالب اینکه وقتی رسیدیم اونجا یکی از دوستای پدرم گفت منم فکر کنم درِ خونه رو قفل نکردم و همه ی خانواده شون تا پایان سفر نگران بودن که نکنه دزد خونشون رو بزنه و مدام فکرشون درگیر بود.

میدونی خیلی از آدمای این شهر یه درِ نبسته، یه شیرِ گازی که باز مونده توی گذشته شون دارن که رهاشون نمیکنه

و نمیتونن با فکر آزاد زندگی کنن!

یه گذشته ای که همیشه، حتی توی بهترین لحظات عمرشون اونارو به فکر فرو میبره.

یه گذشته ای که با خودشون تموم نکردن و هیچ وقت راحتشون نمیذاره، یه دری که باز مونده و برنگشتن قفلش کنن!





نظرات() 


aytak
چهارشنبه 20 دی 1396 08:13 ب.ظ
اره خوب ..همین که یادت بره یعنی بستی..وگرنه همه مشکلاتت که قابل حل نیست..من خیلی زود فراموش میکنم
پاسخ بی کلک : خوبه
گلناز
چهارشنبه 20 دی 1396 12:54 ب.ظ
شایدم خیلی برات مهم نبود که ببندیشون.
پاسخ بی کلک : شاید
aytak
سه شنبه 19 دی 1396 09:50 ب.ظ
در باز تو گذشته ام ندارم. فکر کنم... شاید نیمه باز باشه ..یخورده فقط
پاسخ بی کلک : شاید یادت رفته. ولی مجموعا خوبه.‌منکه همه درها رو باز گذاشتم
گلناز
دوشنبه 18 دی 1396 10:01 ق.ظ
چقدرم زشت شد اینهمه از متنت تعریف کردیم.
پاسخ بی کلک : عیبی نداره
گلناز
یکشنبه 17 دی 1396 07:54 ب.ظ
ولی دوستان و همچنین من طور دیگه ای اینو متوجه شدیم.
پاسخ بی کلک : متن رو خوب نخوندید
گلناز
یکشنبه 17 دی 1396 11:06 ق.ظ
اره فاطمه خانم سوادش بالاست اگه وبلاگ داری ادرسشو بده بخونیم.
گلناز
یکشنبه 17 دی 1396 10:57 ق.ظ
با حرف فروزان موافقم.
فروزان
یکشنبه 17 دی 1396 10:48 ق.ظ
این درهای باز توی گذشته "معمولا "یه حسرت شیرین با خودشون دارن،یعنی هرقدرم كه بخوای دل بكنی ازشون بازم مخصوصا تو لحظه هایی كه بریدی و خسته ای برات حكم مسكّن رو دارن و میشه بهشون پناه برد.
پاسخ بی کلک : در این متن منظور از درهای باز چیزهای ناراحت کننده و رنج آور است. نه خاطرات خوب و خوش .

نگرانی هایی که خوشی های فعلی را کوفتمان می کند
مریم
یکشنبه 17 دی 1396 10:42 ق.ظ
خیلی جالب بود. من خیلی پیش میاد دو در حیاط یادم بیاد کاری رو انجام ندادم ولی همسرم همیشه غر میزنه ولی من اصرار دارم برم چک کنم و روزم با لذت سپری بشه البته من وسواس فکری دارم و هفته ای یه بار ممکنه پیش بیاد برگشتنم و جالبه همیشه همه چی اوکی بوده ولی خب بابت اینکه خیالم راحت بشه همیشه بر می گردم . پستت جالب بود و ربطش به زندگی جالبتر
موفق باشی
پاسخ بی کلک : خواهش. قابل نداشت. هر از گاهی سر بزن شاید یه نوشته خوبی بود که یادت رفته بود بخونی.
گلناز
یکشنبه 17 دی 1396 08:04 ق.ظ
عجیبم آدم به این درها فکر میکنه. کاش منم میتونستم برگردم یک دری رو تو زندگیم ببندم. ولی هیچ وقت دیگه نمیتونم به عقب برگردم. خیلی پستت جالب بود. شاید اغلب مردم به خاطر این درهای نیمه باز از هیچی لذت نمیبرند.
پاسخ بی کلک : همیشه می تونی برای بهبود و جبران گذشته تلاش کنی
گلناز
یکشنبه 17 دی 1396 07:55 ق.ظ
خیلی قشنگ بود بهت تبریک میگم اگه خودت نوشتی.
پاسخ بی کلک : ممنونم
فاطمه
یکشنبه 17 دی 1396 01:18 ق.ظ
من یه در نیمه باز توی گذشته م دارم.
یه چیزی بین این پست و اون پست "بازی در ها" ست

شاید اگه بسته بشه با فکر آزاد تری زندگی کنم(موضوع این پست) و انتخاب های بیشتری برای مسیر مقابلم داشته باشم(پست بازی درها). ولی به هر حال آدم گاهی نیاز داره یه درهایی رو نیمه باز رها کنه.
حداقل دلیلش اینه که بستنش یک روز کامل از مسافرتت رو میگیره.

به هر حال میخوام بگم این نقاط تعلیق توی گذشته، اگه کاملا ناخواسته و خارج از کنترل نباشن، لزوما بد نیستن. گاهی تو با یه در نیمه باز تو گذشته و تاثیر بدش تو زندگی الانت کنار میای چون هنوز به چیزای پشت اون در تعلق خاطر داری. گاهی بد محض نیست باز موندنش فقط یه مصالحه ست. یه trade off ه. بین رنج و امید مثلا
پاسخ بی کلک : داره کم کم ازت خوشم می اد. سرت به تنت می ارزه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox