تبلیغات
نوشته های یک مرد اردیبهشتی - مطالب بهمن 1395
 
گاهی به باختن فکر کن

دوستت دارمت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 30 بهمن 1395-08:22 ق.ظ

دوستت دارمت را تمدید کن
بگذار با خیال راحت ظرفهایم را بشویم
نیم ساعت دیرتر که به خانه برمیگردی یادم می رود موقع رفتن چقدر دوستم داشتی
هزار فکر و خیال از ذهنم عبور می کند...
دوستت دارمت را تمدید کن
من زود به زود فراموشش میکنم
هنرپیشه مورد علاقه ات را که
 لایک می کنی یادم می رود دوستم داری
به خانم همسایه بالاییمان که سلام می دهی یادم می رود دوستم داری
ازپرستاری که پای مرا گچ می گیرد گرم تشکر میکنی یادم می رود دوستم داری
به مربی مهد دخترمان که لبخند میزنی یادم می رود دوستم داری
یا همین چند لحظه پیش به خانم زیبایی که راه دادی تا سبقت بگیرد
الان هم نمیدانم دوستم داری یا نه!!
دوستت دارمت را زود به زود تمدید کن
تا از تمام زن های شهر بیزار نشدم

پی نوشت: اینو خانمم تو تلگرام برام فرستاده




نظرات() 

کاسه صبر

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 29 بهمن 1395-05:05 ب.ظ

از قدیم به بچه هام می گفتم که یه کاسه تو دل من هست که دیر پر میشه و وقتی پر بشه و سر ریز بشه من خشمگین می شم و ممکن است دست به هر خشونت یا کار احمقآنه ای بزنم. پس نزار این کاسه که کاسه صبر است پر بشه.

و هروقت کار بدی کردی و کاسه پر شد یه مدت خوب باش تا خالی شه.

و این فکر کنم در مورد همه هست.


کاسه خانم من مدتهاست که پر شده.


کاسه منم سر ریز میشه. یعنی دلم واسه خودش می سوزه.

امروز صبح که پاشم دیدم باز حالش خوب نیست. با اعصاب داغون یه جا نشسته.

صبحانه را حاضر کردم و خوردیم. نیمرو و چایی و گوجه و خیار.


دوباره بعدش سر بحث باز شد. بی فایده.


فعلا ادامه می دهیم ببینیم چه می شود.


خدا به طرفین صبر بدهد






نظرات() 

گاهی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 28 بهمن 1395-07:50 ب.ظ

گاهی ( مثلا امروز ) به این نتیجه می رسم که تلاشم برای اصلاح رابطه ام یا همسرم و زندگی ام‌تلاش بی حاصلی است.


بعضی خانه ها نباید بازسازی کرد. باید کوبید و از نو یه خانه نو ساخت.






نظرات() 

مردها و تیپ

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 27 بهمن 1395-09:50 ب.ظ

یکی از دوستان نظر مخفی داده که مردها از چه تیپی خوششون می اد.

بعد نمونه های مختلف رو گفته. مثلا ساده یا مجلسی.

خدمتتون عرض کنم خانمها از چه تیپی خوششون می اد؟

قطعا جواب واحدی وجود نداره.

اقایون هم همینطور.


من خودم در داخل خونه از تیپهای کم پارچه و یا

س. ک. سی خوشم می اد. ولی همه چی نسبی است ولی تنوع هم خوبه


ببخشید جواب خوبی ندادم. اعصابم‌خیلی خورده و بخاطر یه نفر خیلی ناراحتم





نظرات() 

ولنتاین ۹۵

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 27 بهمن 1395-08:49 ق.ظ

ولنتاین ۹۵ از یه ماه قبل شروع شد. یه روز خانمم آمد و یه ادکلن بهم داد و گفت اینو به مناسبت ولنتاین برات خریدم. فکر کنم دفعه بود که بهم ادکلن می داد. گفتم چی شد یهو یهویی؟
گفت که تو یه مغازه موقع خرید پوشاک برای خودش و بچه ها دیده و چون صاحب مغازه گفته اینها رو قاچاق اوردیم و ارزون می دیم و قیمتش خوب بوده و خریده. خدائیش هم عطر خوش بویی بود.
اون گذشت تا شنبه . شنبه خانمم زنگ زد اداره و گفت تو نگفتی که گاهی مرخصی می گیری و می مونی خونه پیش من؟
گفتم چرا. خوب گفت دوشنبه مرخصی بگیر باهم بریم مولوی خرید. گفتم چشم. بعد گفتم غروبش رو هم بریم کافی شاپ. گفت باشه. و من دوشنبه رو کلا مرخصی گرفتم. یکشنبه بهم گفت که دوشنبه از ساعت یک به بعد کار داره و باید برای مراسم مامانش اماده بشه. لذا مرخصی روزانه تبدیل به مرخصی ساعتی شد و قرار شد سه شنبه عصر بریم بیرون.
دوشنبه که صبح نرفتم سرکا رو داستانش را نوشتم.
غروب من یه کار بنگاهی داشتم و بیرون بودم که خانمم اس ام اس داد که خونه شام خونه مامانش هستیم و اونجا برای دخترم یه کادو از طرف پسرم بگیرم. بعنوان کادو ولنیتاین تا سقف 15 هزار تومن. تا این سقف چیزی پیدا نکردم. یه عروسک 30 تومنی خیلی خوشگل خریدم( دیشب  همینو 40 تومن قیمت کردم) که از طرف خودم و پسرم بدیم به دخترم.
همون موقع دخترم زنگ زد و با صدای یواش گفت که همه اینجا برای زنهاشون کادو خریدند و تو هم یه کادو خوب برای مامان بخر و بیا. دیگه ساعت حدود 10 شب بود و هرجایی باز نبود. لذا رفتم یه میوه خوری دکوری وخیلی قشنگ برای خانمم خریدم و رفتم خونه مادر زن و دیدم که خبری هم نیست و هیچ کسی برای خانمش کادو نخریده( باجناقم که هنوز نیومده بود و برادر زنم هم رفته بود ماموریت و نبود)
در هر صورت کادو ها را دادم و خیلی ذوق کردند و رفتیم خونه.
سه شنبه هم که دیشب باشه به موقع رفتم خونه و به موقع رفتیم کافی شاپی . و همون کافی شاپی که قرار بود بریم. من احمق قبلش یه خبری در مورد خانواده ام بهش دادم. یعنی یه وامی قرار بود از طریق مامانم به دستم برسه که احتمال رسیدنش 50 درصد شده.
دیگه خانمم دست بردار این موضوع نبود و هرچی سعی کردم که تو کافی شاپ صحبت رو به سمت دیگه بکشونم نشد( خوب اون وام در خرید خونه و تعویضش خیلی حیاتی بود) این وسطها یه خبری هم در مورد خواهرم به خانمم گفتم که دیگه زد به صحرای محشر و بحث اینکه اون خوبه یا خواهرم خوبه. و هزار تا داستان تکراری قبلی و همه اش بی فایده.
برخلاف گذشته من اصلا جلوش موضع نگرفتم و دفاع نکردم و لذا دعوامون نشد و فقط حرفاشو گوش دادم ولی درهرصورت در مورد خودمون حرف نزدیم و حال خانمم هم بدتر شد و اعصابش هم خورد شد  و برگشتیم خونه.
من معتقد بودم که شب خوبی نبود و حالش بهتر نشد. اونهم می گفت درهرصورت کافی شاپ برای حرف زدن است و عیبی نداره. ولی شب خوابش نمی امد و به منهم گفت دست نزن امشب حال ندارم( انگار شبهای دیگه حال داره)
منهم خوابیدم.
البته من فکر می کنم که خوب شاید ما خیلی هم حرفی نداشتیم که بزنیم. بخاطر همین زدیم به صحرای محشر.
راستی شب هم که امدیم خانه من داشتم مسواکم رو برمی داشتم که یه دونه گلدون هم افتاد و شکست و کلی غر شنیدم ولی به نظرم چشم خورده بودیم. عیبی نداشت.
دیگه همین






نظرات() 

ولنتاین

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 25 بهمن 1395-02:35 ب.ظ

فردا ولنتاین است.


ولنتاین همه تون مبارک باشه. امیدوارم کادوهایی خوب از دوستانتون بگیرید.


اگه هم کسی رو ندارید که ازش کادو بگیرید امروز وقت دارید سریع با یکی تریپ صمیمیت بردارید.


موفق باشید

پی نوشت :

سلام. داشتم سخنرانی دکتر زیبا کلام را در مورد ماجرای تحصن اساتید دانشگاه تهران در سال ۵۷ گوش می کردم. می گفت تو یکی از شبها نشستیم و اساتیدی که قبلا زندان رفته بودن خاطره تعریف کردند. که یکیشون هم خود زیباکلام بوده. یعنی در زمان شاه کسانیکه بخاطر مخالفت با حکومت زندان رفته بودند می توانستند همچنان هم استاد دانشگاه باشند و هم عضو هیات علمی دانشگاه . در زمان فعلی اصلا قابل باور نیست که کسی که بخاطر مخالفت با نظام رفته زندان بیاد بشه استاد دانشگاه ‌ تا اینکه بخواد هیات علمی هم بشه.





نظرات() 

ارزوها

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 25 بهمن 1395-01:42 ب.ظ

من عادت بد زیاد دارم. ولی عادتهای خوب هم دارم که به دوتاش اشاره می کنم.

یکیش اینه که عادت دارم هر شب قبل از خواب عطر و ادکلن بزنم و بعد بخوابم. یه عادت دیگه ام هم اینه که اگه خانمم تو آشپزخانه باشه و برم امکان نداره کاری نکنم مگر اینکه کسی تو اشپزخانه باشه. حتی اگه باشه هم ممکنه کرم رو بریزم.

امروز که با خانمم صحبت می کردم می گفت یکی از دوستام آرزوی یه شوهر اینطوری داره. گفتم حتما تو هم آرزوی شوهری مثل شوهر اون داری؟

گفت بجز یه ویژگی اره. من اونجوری دوست دارم.


امروز تا ظهر رو مرخصی گرفتم و موندم خونه تا ببرمش بیرون خرید. (مولوی و جمهوری ).

لذا اول صبح بچه ها رو بردم مدرسه و برگشتم. دیدم خوابه. یا خودشو زده به خواب. لذا رفتن تخم مرغ گرفتم . یه نیمرو توپ درست کردم. بعد خیار و گوجه هم پوست کندم و خرد کردم. چایی هم دم کردم و بیدار کردم. البته اون چایی خور نیست. مگر گاهی که من بیارم.

بعد یه صبحانه باهم زدیم وزیر بارون با موتور رفتیم خرید.

همین






نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 24 بهمن 1395-11:22 ق.ظ

قدم زدن تو بارون با تو چه حالی داره.

شعر قشنگی است که تو این روزهای بارونی می چسبه.

شب عید است ولی انگار هنوز امسال عید شروع نشده.

راستی امروز رفته بودم بانک. یه کارمند خانم بود که خیلی قشنگه. قیافه قشنگ و دل نشینی داره. من از دفعه اولی که دیدمش ازش خوشم امد . ولی به روی خودم و خودش نیاوردم. امروز سر صحبت باز شد ( البته با همکارش ) و فهمیدم که مجرد است و خونه مستقل دارد و تنها زندگی می کند.

یعنی دقیقا متوجه شدم که به سایه من نیاز دارد. و بآید بهش پیشنهاد ازدواج بدم. واقعا حیف نیست یه چنین جواهری تنها باشد؟ شاید کاری داشته باشه ونیاز به همراهی یه مرد داشته باشه. اصلا شاید نیاز به آغوش یه مرد داشته باشه. سریع یه دو دوتا چهار تا کردم دیدم که اولا که حتما رد می کنه. دوما ممکنه کارم هم انجام نشه. لذا بعد از کشیدن یک آه جانسوز صحنه رو ترک کردم.


تشکر نوشت: یادتون است خدا کمک کرد واسطه شدم یک نفر رفت سرکار. برای تشکر برام یه عطر فرستاد. کلی کیف کردم و ذوق کردم. منکه توقعی نداشتم ولی اون نشون داد که خیلی با شخصیت و خانم است.


بعدا نوشت: دقت کردید که از گلناز و خواننده ناشناس بهم خبری نیست.؟ یعنی باهم دسترسی به نت ندارند. باهم هم کل کل داشتند. نکنه جفتشون یکی هستند؟.





نظرات() 

فیلم دریاچه ماهی

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 22 بهمن 1395-06:08 ب.ظ

دیشب با برادر زنم رفتیم سینما. فیلم دریاچه ماهی.

اول و آخر فیلم خیلی قشنگ بود و من قشنگ گریه کردم.

بقیه اش بد نبود.

ایده اش هم نو و جالب بود.

×××

امروز خوندن کتاب خلقیات ما ایرانی ها را تمام کردم‌ .

بقول زیبا کلام درسته خوندن تاریخ فایده خاصی نداره و ما ازش عبرت نمی گیریم ولی حداقل می فهمیم که هویت ما چیست‌.‌ کی بوده ایم و الان نسبت به گذشته پیشرفت کردیم یا پسرفت.






نظرات() 

چشم سفید

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 21 بهمن 1395-05:40 ب.ظ

چشم سفید یعنی دختر من که امروز خودش پا شده رفته کلاس زبان.

قرار بود مثل همیشه من ببرمش. یه چرت کوچولو زدم. اونم منو بیدار نکرد و خودش رفت. منم پاشم و باورم نمی شد خودش رفته باشه.

کلی گشتم دنبالش تو خونه. بعد ناباورانه با موتور رفتم دم کلاسش. البته با مامانش. چند ثانیه بعد ما رسید.

می گفت تو خواب بهت گفتم خودم برم گفتی برو.

تمام برگشت هم مامانش به من غر زد که مقصر تویی. منم گفتم مقصر خودتی.


ولی تصمیم گرفتم کلا کلاس زبان نفرستمش





نظرات() 

وعده بیخود

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 20 بهمن 1395-10:49 ب.ظ

ما خانه مان را گذاشته ایم برای فروش. مشتری می آیند و می روند.

آگهی هم کردیم. باز هم می آیند و می روند.

بعضی ها ولی خیلی بد هستند..

وقتی می خواهند بروند تعریف می کنند و می گویند پسندیده ایم. می رویم با همسرمان بیاییم.

حالا یا مرد یا زن.

بعد می روند و دیگر خبری ازشون نیست.

اینها خیلی بدند چون وعده الکی می دهند.

امید بیخود می دهند و اینها آدم را اذیت می کنند.

امید بیخود ندید و کسی را الکی امیدوار نکنید.

ممنونم





نظرات() 

قیف و قیر

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 19 بهمن 1395-09:50 ب.ظ

دیروز آمدند تو اداره یه دستگاه گذاشتند که نوشیدنی داغ می داد. مثل قهوه و شیر قهوه و ازین حرفا.

امروز صبح که رفتم اداره کار نمی کرد چون موادش تموم شده بود.


پی نوشت : ناشناس محترم خودتو معرفی کن. همه فکر می کنند من می دونم تو کی هستی.





نظرات() 

عرفان و زن

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 18 بهمن 1395-09:17 ق.ظ

امروز داشتم صحبت‌های سروش رو گوش می دادم. در مورد خودشناسی و خدا شناسی.

می گفت پیامبر زنها را دوست داشت.

اکثر عرفا هم زنها رو دوست داشتند. و زنها رو وسیله ای برای قرب به خدا و سلوک بهتر می دونستید.



منم که کلا عارف.





نظرات() 

چندتا شعر

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 17 بهمن 1395-05:51 ب.ظ


کاش میدیمت لحظه ای
کوتاه
به اندازه ی نگاهی
تنه ای
بوی تنی...
کاش می داشتم از تو
خاطره ی کوتاهی
زیر باران قدم زدنی
چتری
آغوشی...

#ساناز_یوسفی

بقیه ادامه مطلب
ادامه مطلب


نظرات() 

فیلم شماره ۱۷ سهیلا

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 17 بهمن 1395-09:18 ق.ظ

دیشب تنهایی رفتم فیلم شماره ۱۷ سهیلا.

فیلم مربوط به دختری بود که سنش رفته بود بالا. تو جوونی خواستگاری خوبی داشت که رد کرده بود. به چه دلیل نمی دانیم. حالا دکتر بهش گفته بود که باید ازدواج کنه تا ب ای بچه دار شدن به مشکل نخوره.

حدودا چهل سال بود.

بعد راه های پیشرو و مشکلات مرتبط رو نشون می داد.

فیلم بصورت نسبی و به شکل خوبی به این مسائل پرداخته بود. البته خیلی نکته ها رو باز نکرده بود ولی باز هم برای شروع خوب بود.

افته ای این راه و غیره. کلا فیلم جالبی بود. با اینکه مناسب من نبود. و خیلی خوب بود که بالاخره یکی به مشکلات دخترهای مجرد سن بالا و مسایل مرتبط پرداخته بود.

به همه دخترها بالای ۲۵ سال پیشنهاد می کنم فیلم رو ببینند. دخترها بالای ۳۵ سال هم به نظرم لازم نیست ببینند چون خودشون درگیر ماجرا هستند و در جریان موضوع.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox