گاهی به باختن فکر کن

سال نو

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 اسفند 1395-03:48 ب.ظ

سال نو مبارک





نظرات() 

تولد حضرت فاطمه

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 29 اسفند 1395-09:40 ق.ظ

روز میلاد حضرت فاطمه را به همه مسلمین عالم تبریک عرض می کنم و این روز را روز زن و مادر نامیده شده است رابه همه مادران و زنان زحمت کش و فداکار و دلسوز تبریک عرض می کنم. درسته معمولا این روز را بهانه می کنیم تا با کادو و گل و تبریک به بانوان احترام بگذاریم و از آنها تشکر کنیم ولی باید حواسمان باشد که باید هر روز سپاسگزار زحمات مادران و همسران بود و باید کاری کرد که همین خاک برای آنها بهشت شود‌. ( جمله سنگین بود).




پی نوشت : چگونه با همسر برویم حراجی ها را ببینیم و غر نزنیم و او راحت باشد؟

در ابتدا مسیر ( در مثال ما بهارستان ) یک کیلو تخمه می خریم و همینطور که کنارش قدم می زنیم خود را به تخمه مشغول می کنیم و حراجی ها را هم می بینیم. ضمنا کمی بعد خرید بطری آب هم لازم می شود.


در مثال فوق ما تا پلاسکو رفتیم و برگشتیم.خیلی هم عالی و بدون غر.






نظرات() 

رابطه بد

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 29 اسفند 1395-12:49 ق.ظ

موندنی توی یک رابطه بد به بهانه های مختلف و طلاق نگرفتن بخاطر بچه و غیره اولین بدیش اینه که آدم رو از چیزی که هست ،می اندازه.


مهم ترینش اصول اخلاقی آدم. و موجب میشه آدم بمرور تبدیل به یه آدم بد بشه.

آدمی که خودش دوست نداره باشه. ولی کم کم حس می کنه مجبوره و اون آدم بودن رو قبول می کنه.

دیگه همین.


گاهی ازدواج نصف دین آدم رو از بین می بره





نظرات() 

۲۸ اسفند

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 28 اسفند 1395-12:56 ب.ظ

۲۸ اسفند تولد یه عزیزی است که اصلا نمی دونم به اینجا سر می زنه یا نه.

در هرصورت من وظیفه ام هست تولدشو تبریک بگم.


تولدت مبارک.


پی نوشت: راه دیگه ای برای تبریک تولدش نداشتم.





نظرات() 

سال ۹۵ ام چگونه بود

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 اسفند 1395-10:24 ق.ظ

الان داشتم به نوشته های پایان ۹۴ نگاه می کردم. چه نوشته های خوبی داشتم.

بعضی نوشته هام چقدر خوبند. ولی در کل پستی نداشتم که نوشته باشم نود و چهارم چگونه بوده و یا برنامه های نود و پنجم چیست.

خوب خیلی بده برنامه هام رو ننوشتم.

*****

نود و پنج سال از نظر زندگی خانوادگی سال معمولی بودولی کلا رابطه ام با همسرم توش بهتر شد. بیشتر به دبش راه آمدم و غیره.

پسرم تیزهوشان قبول شد ... .

مدرسه پسرک رفت یه جای دور و من هرروز صبح بردمش و با سرویس آمد.

در انجمن مدرسه دخترم اصلا شرکت نکردم.

نسبتا شیطنتی توش نکردم. و پسر خوبی بودم. یه شیطنت هایی هم خواستم بکنم که خیلی نشد و به جایی نرسید.

از نظر مالی خونه کرج رو فروختم و پولش را خرج مدرسه پسر و طلای خانمم و دادن بدهی و غیره کردم.

خورد خورد خرج شد. (یه دلیل مهم اینکه رابطه با خانمم هم بهتر شد این بود که کلی پول خرجش کردم )

از نظر کاری محل کارم رو عوض کردم. شکل و ماهیت کارم کلا عوض شد.ولی دریافتی ام بجای اینکه زیاد شود کمی کم شد. شایدم بدون تغیر موند. امنیت شغلی ام کاهش پیدا کرد. راهش دور تر شد. اصلا یه وضعی.

هنوز زوده برای قضاوت ولی شاید اشتباه کردم و جابجا شدم.

درهرصورت فعلا که به اندازه جای قبلی دیده نمیشم و تقدیر نمی شم.

چون از اونجا خسته شده بودم فکر کنم یه خورده عجولانه و بدون بررسی کامل جابجا شدم.

بزرگترین اشتباهی که در سال ۹۵ کردم و جبران ناپذیر است تموم نکردن ارشد بود. بیخود و با تومن بلی پایان نامه را دفاع نمی کنم. خیلی خیلی احمقانه و غیرقابل بخشش بود.‌الان انگیزه بیشتری دارم. امیدوارم جبران کنم.

در مجموع سال نود و پنج سال خاصی نبود. موفقیت خاصی نداشتم و کار خاصی هم نکردم.

نمی دانم ولی حس می کنم فهم و شعورم در این سال بیشتر شد.

راستی یه کمر درد بد هم در این سال گرفتم و هنوز پس لرزه هاش مونده.

البته اتفاقات خصوصی هم داشتم که نمیشه نوشت.

یه جایی قطعا خواهم نوشت.

برای سال نود و شش هم به پست جداگانه خواهم گذاشت .

فعلا همین





نظرات() 

سال ۹۵

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اسفند 1395-04:35 ب.ظ

سال نود و پنج هم زودتر از اونیکه فکر می کردیم تموم شد.

سال نود و پنج چطور بود؟





نظرات() 

اعتماد به نفس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 21 اسفند 1395-08:20 ق.ظ

زن گرفتنی است خوب ما می گیریم و من که سفت می گیرمش.

زنها هم شوهر می کنند. یعنی شوهر کردنی است و انصافا .... .

............................

زن : اگه من نبودم تو قطعا یه زن دیگه گرفته بودی و الان داشتی زندگی می کردی.

مرد: احتمالا.


زن : ولی حتما من بدبخت ک بی شوهر مونده بودم? در

مرد نه. توهم قطعا شوهر کرده بودی. و احتمالا خوشبخت تر شده بودی. احتمالش هست که با یه مرد دیگه خوشبخت تر بودی. بخصوص اگه خصوصیاتش بهت می خورد.

زن : ولی مثل تو نمی شد( به شوخی و لبخند )

مرد : صد در صد به خوبی من نمی شد.

زن : یعنی غصه می خوردم؟

مرد : نه. تو که منو ندیده بودی و درک نکرده بودی. فکر می کردی مردی بهتر از اون نیست.

زن : راست می گی.


مرد در ادامه: مثل همه اونهایی که منو ندیدن و درک نکردن و دارند راحت زندگی می کنتد.فقط اونهایی که منو دیدن و درک کردن تا آخر عمر نمی تونند فراموش کنند.


پی نوشت : گفت و گوی یک مرد با اعتماد به نفس و زنش





نظرات() 

غروب جمعه

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 20 اسفند 1395-07:10 ب.ظ

آگه الان می ایید به وب من سر می زنید. یعنی دلتون‌گرفته و یا حوصله تون سر رفته


پیشنهاد می کنم یا یه فیلم ببینید که اگه داشتید خوب می دیدید.

فکر کنم حوصله کتاب خوندن هم ندارید.

پس برید بیرون ویه دور تو حراجی های شب عید بزنید دلتون واشه.



تازه می تونید به مامان نتون هم زنگ بزنید.


موفق باشید





نظرات() 

پشت پرده

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 17 اسفند 1395-06:16 ب.ظ


یه چیزی است که دوست دارم بنویسم. شاید اصلا هم مهم نباشه. و اونم یکی از مسائل پشت پرده وبلاگ است.
توی هر وبلاگی که بری بالاخره یکی دونفر رو پیدا می کنی که توی نظرات با صاحب وبلاگ راحت هستند. راحت و صمیمی نظر می دن و راحت و صمیمی جواب می گیرند و باهم شوخی می کنند.
اگه جنسیت صاحب وبلاگ و این خواننده ها باهم فرق کنه اولین چیزی که به ذهن ادم( اینجا منظورم خودم است) این است که این دوتا باهم رفیق هستند و باهم لاو می ترکونند و حتما پس پرده چه کارهایی که نمی کنند و حتما هر هفته و هر روز همو می بینند و هزار تا فکر بد دیگه.
راستش من خودم اوایل تو وبلاگهای دیگه که می رفتم ازین فکرها می کردم. ولی کم کم فهمیدم اتفاقا هیچ رابطه خاصی بین کسانیکه صمیمی بین این خواننده ها و ونویسنده وبلاگ نیست و اینها فقط رابطه بینشون خواننده و نویسنده است.
چرا ؟

چون به تجربه دیدم که هروقت یه رابطه ای صمیمی شد، سریع از تو وبلاگ می اد بیرون. یا میره تو ایمیل( قدیما) یا میره تو تلگرام. یا میره تو دنیای واقعی . یا تلفن.
در هر صورت دیگه طرف برات نظر یا نمی ده و یا خیلی رسمی می ده. اگه هم احساسی بخواد بده نظر مخفی می ده. اگه هم دعواتون بشه می ره و پشتش رو هم نگاه نمی کنه.

توی وبلاگ منکه اینطوری بوده تا حالا. وبلاگهای دیگه هم به نظرم همینه. گفتم بدونید و مدیون نشید. و همه تون برای اینکه به خودتون و بقیه ثابت کنید که هیچ رابطه ای با من ندارید سریع نظرهای احساساتی و تریپ صمیمی بزارید. ممنونم





نظرات() 

فرهنگ گفتگو

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 15 اسفند 1395-09:17 ق.ظ

این سخنرانی را گوش کنید

در مورد فرهنگ گفتگو و تاثیرات ان در جامعه است. به نظرم چیز خوبیه
ما اقای دکتر رنانی است فکر کنم جامعه شناسه

لینک دانلود




نظرات() 

طلاق

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 13 اسفند 1395-09:08 ب.ظ

طلاق بگیریم یا نه؟

این سوالی است که خیلی از متاهل ها قطعا باهاش درگیر هستند.

قطعا اولین سوالی که هرکسی که به طلاق فکر می کنه باید از خودش بپرس و پاسخ بده اینه که برای چی ازدواج کرده و آیا اهداف محقق شده یا نه؟

ولی خوب به نظرم ازین سوال و جواب میشه براحتی عبور کرد. چون احتمال اینکه محاسبات غلط از آب در آمده باشه هست.

مسئله مهم تر بحث داشته ها و نداشته ها است.

یعنی چی داریم و چی نداریم. چی بدست می آریم و چی از دست می دیم.


ولی از همه اینها که بگذریم مسئله جرات و شجاعت است. فرض کن ما یه زندگی ۷۰ درصد داریم. ولی یه سی درصد نداریم که برامون خیلی مهمه. ما می تونیم تا آخر عمر قصه اون سی درصد رو بخوریم و یا اینکه جداشدن و بریم دنبال یه زندگی بهتر.

ممکنه زندگی بعدی همون هفتاد درصد هم نباشه. ولی تا ابد حسرت نمی خوریم. می کیم ما تلاشمان رو کردیم نشد.


من سعی کردم کلیشه ای تو این پست حرف نزنم ولی خوشحال می شن دوستان تجربه هاشون رو از طلاق و از کسانیکه جداشدن بکند.

ممنونم






نظرات() 

پرتقال

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 12 اسفند 1395-03:19 ب.ظ

خیلی وقته می خوام راجع به پرتقال بنویسم. ولی هی نشد.

فکر کنم دیگه وقتشه.

پرتقال تکلیف معلوم ترین کسیکه دیدم. پرتقال خواننده وبلاگ قدیمی مت بود. ولی از اون موقعها زیاد چیزی یاد م نیست. تا اینکه یه روز آمد گفت سعید سلام. می خوام باهات مشورت کنم. گفتم بگو. گفت من از تو بدم می آمد. ولی الان درکت می کنم . می خوام از شوهرم طلاق بگیرم.

بدیهی بود که نمی دونستم راست می گه یا نه. ولی بعد از یه خورده باهام صحبت کردن و مشورت گرفتن طلاق گرفت. البته من بهش نگفتم طلاق بگیر یا نه. خودش کلی مشاور رفت.

بعدش هم گفت دوست پسر دارم و دیگه تحویلم نگرفت.

دانشجوی دکترا بود. تکلیفش خیلی با خودش و بقیه معلوم بود. خیلی رک حرفش بهت می زو و واقعا هم نظرش همین بود.

نه عشوه می آمد. و نه ادا در می آورد.

آدم راحتی بود. یه روز هم با دوست پسرش بهم زد . چون دید بهم نمی خورند. روزی که دید بهم نمی خوردند خیلی راحت بهم زد.

از نظر قیافه و هیکل و قد و قواره هم بهترین نبود ولی مجموعا خیلی خوب بود.

البته شوهرش که ازش جدا شد هم یه آدم حسابی بود. ولی اونیکه این می خواست نبود.

بعد چسبید به درس و برای دفاعش آماده شد و دکترا رو گرفت. برای دفاعش دودل بود که به من بگه. ولی گفت.

قطعا دوست داشت که من برم. و رفتم.

آدم گوشت تلخ و تخسی بود و هست ولی مجموعا دوست خوبی بود و شاید هست.


آخرین بار گفت که شده هیات علمی یه دانشگاه خیر شهرستان و داره می ره.

براش آرزوی موفقیت و پیروزی دارم.

امیدوارم یه همسر و یا عشق خوب پیدا کنه. کسی که بهم بخورند و باهاش آرامش داشته باشه.

از اون آدمهایی بود و هست که سرش به تنش می ارزه.


بعدا نوشت : وقتی تو تلگرام باهاش صحبت کنی اولین جمله ای باید ازش توقع داشته باشی و معمولا می شنوی : من کار دارم. فعلا





نظرات() 

آیا بس نیست

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 10 اسفند 1395-08:05 ب.ظ

به نظر خودم که بسه.


ولی اراده ام ضعیفه





نظرات() 

سالگرد ازدواج

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 10 اسفند 1395-04:00 ب.ظ

دیروز سالگرد ازدواجمون بود.

یه روز قبلش با خانمم رفتیم یه انگشتر قشنگ که دوست داشت رو خریدیم.

قبلترش هم من از سایت تخفیفان چند تا برگه برای یه رستوران خوب گرفته بودم.

همچنین برای بستنی اسموکی سعادت آباد.


لذا دیشب رفتیم رستوران دریایی و یه غذای خوب زدیم و بعدشم رفتیم بستنی اسموکی.

منکه جا نداشتم و بستنی نزدم. ولی بچه ها زدند. کلا به همه خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود.

خانمم هم خیلی راضی بود.


فعلا همین.





نظرات() 

خواستنی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 9 اسفند 1395-09:32 ق.ظ

چند وقت پیش یه خانم جوون, خوشگل, خوش قد و قامت, خوش هیکل,تحصیل کرده و نجیب بهم گفت که مدتی است حس می کنه خواستنی نیست. ولی یه روز که یه خورده به خودش رسیده و رفته بیرون و یکی دونفر بهش نخ دادند به این نتیجه رسیده که هنوز خواستنی است. بهش گفتم‌ به نظر منکه که خیلی خواستنی هستید.

این گذشت. پیش خودم‌فکر کردم, چرا این فکر رو کرده؟حتما شوهرش بهش خوب توجه نمی کنه.

ولی خانم من حتما این مشکل رو نداره و می دونه که با همه اختلافها و بحثها خواستنی است و من دوستش دارم و می خوامت. ولی اختلاف سلیقه و غیره داریم.

چند روز پیش به خانمم گفت تو حس خواستنی بودن داری؟

گفت نه.

من اصلا فکر نمی کنم خواستنی هستم. خیلی تعجب کردم. و گفتم ولی تو خیلی خواستنی هستی و باهاش حرف زدم و شروع کروم‌به تزریق حس خواستنی بودن.

این کار و تزریق حس خواستنی بودن ادامه دارد ولی فکر کنن احتمالا اکثر زنهای متاهل یحتمل دارای این حس خواستنی نبودن و یا نخواستنی بودن هستند. مجردها رو نمی دونم


پی نوشت : از وقتی گلنار رفته. ناشناس معروف هم رفته. ببینید کی گفتم





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox