گاهی به باختن فکر کن

کار جدید

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 31 فروردین 1396-09:49 ب.ظ

دیروز اروم وسایلم رو جمع کردم. کشوم رو خالی کردم و بقیه وسایلم رو هم جمع کردم. کامپیوترم رو پاک کردم. اطلاعات مهم شبکه رو یه جایی برای مدیر کپی کردم و آخر وقت مثل همیشه خداحافظی کردم و آمدم.

البته اینکار دست هم دادم.

اونقدر همه غرق خودشون بودند که کسی متوجه نشد که من رفتم و دیگه شنبه نمی رم سرکار.

شایدم باورشان نمی سد. در هرصورت هیچکس نفهمید.

بعد رفتم رستوران اداره. یه چایی خوردم.

آخرین چایی .

بعد سوار موتور شدم و یه آهنگ گذاشتم و آمدم خونه.

اگه می خواستم و یا بخوام می تونم راحت شبکه سازمان را بخوابانم و یا یکسری خرابکاری کنم و یا سرویس هایی را از کار بندازم. ولی هیچ دلیلی نداشت . خیلی حرفه ای و شیک آمدم.

هنوز به کسی نگفتم.

همین





نظرات() 

روش نوین درمان گردن

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 30 فروردین 1396-07:37 ب.ظ

دیشب شام همه خونه ما بودند. و تولد خانمم رو هم گرفتیم‌ در یک اقدام انقلابی سور پریزش کردم و براش گوشواره خریدم.

گردن دردش خوب شد





نظرات() 

آزمایش عدم اعتیاد

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 28 فروردین 1396-09:46 ق.ظ

دیروز برای کارهای استخدامی در شرکت جدید رفتم یه سر اونجا. یه نامه بهم دادند برای پلیس بعلاوه ده که مربوط به عدم سو پیشینه بود.

یه نامه هم دادند برای درمانگاه پلیس برای عدم اعتیاد. نمی دونم چرا فکر می کردم عدم اعتیاد م با آزمایش خون خواهد بود.

رفتم و چهل هزار تومن هزینه را پرداخت کردم و دیدم یه لیوان دادند دستم و گفتند برو اونجا نمونه بگیر.

حالا اونجا یعنی دو متر جلوتر یه سیفون ایستاده بعلاوه چندتا عدد اینه تا ناظر بتواند بطور سه بعدی مراحل آزمایش و نمونه گیری را رصد کند.

کار یخی بود. آمادگی نداشتم. لذا نشد.

رفتم چند لیوام آب خوردم و یه نیم ساعت نشستم ولی باز نشد. رفتم به یه کار خیلی مهم دیگه رسیدم. و امروز صبح رفتم و شد.

نکته جالب اینکه با اینهمه نظارت دیروز یک نفر معتاد متقلب رو گرفتند که سرنگ به روی شکم و مثانه خود با چسب چسبانده بود تا بتواند تقلب کند.

ببخشید یه خورده خاطره کثیفی بود.





نظرات() 

تناقض عجیب

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 25 فروردین 1396-10:25 ق.ظ

کشوری هست که مسولین آن می گویند از آمریکا که دارای :

اولین نیروی هوایی دنیا است،دومین نیروی هوایی دنیا را روی ناوهایش دارد،بهترین زیردریایی ها و نیروی دریایی را دارد،مجموعه ای از شبکه ماهواره ها را دارد، موشکها و بمبها نقطه زن ماهواره ای دارد.قوی ترین نیروی زرهی دارد،بزرگترین اقتصاد دنیاست نترسید. هیچ غلطی نمی تواند بکند .

ولی از داعش که کلا چهل هزار نفر نیروی زمینی بدون دریایی و هوایی و زرهی هستند بترسید. که اگر در خارج با آنها نجنگید باید در همدان با آنها بجنگیم (عمق نفوذ و توانایی رو ببین)

البته من به شخصه معتقدم داعش و آمریکا هرگز در کشوری که حکومتش مردمی باشد هیچ شانسی برای موفقیت ندارد.





نظرات() 

همینطوری

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 24 فروردین 1396-11:11 ب.ظ

زنها خیلی چیزا رو دیر فراموش میکنن

مث حرفی که ۶ مرداد ۵ سال پیش بهشون زدین

اما مردها فقط یه چیزو دیر فراموش میکنن

اونم زنیه که دوسش داشتن



مطمئنم خدا وقتی تورو می‌آفرید داشت به این فکر میکرد من چی دوست دارم!




نیاز شدید، به آغوش تو!





‏دلبری هم بلد نیستیم دل اونیو که از ته دل میخوایمش ببریم





نظرات() 

تغییر کار

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 24 فروردین 1396-07:28 ب.ظ

می دونم هنوز هفت ماه از تغییر محل کارم نگذشته. ولی متاسفانه این محل کاری که توش اونجوری که می خواستم نشد و نبود.

اولا اون دریافتی که توقع داشتم نداد. ثانیا اون مزایایی که قول داده بودند ندادند. ثالثا و شاید از همه مهمتر اون حس آرامش امنیت شغلی که باید بهم بده نداده.

خیلی راحت تسویه می کنند. قراردادها رو کردن سه ماهه. و عیبهای کوچولو دیگه.

لذا به فکر تغییر شغلم


همین.





نظرات() 

مرخصی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 24 فروردین 1396-12:27 ب.ظ

گاهی به نظرم لازمه آدم از زندگی اش مرخصی بگیره. و استراحت کنه. هیشکی دورش نباشه.

با تنهایی حال کنه و استراحت.

البته راستش فکر کنم زنها هم همینطور هستند . و اونها هم گاهی نیاز دارند استراحت کنند و از زندگی مرخصی بگیرند. به نظرم این مرخصی خیلی خوب و لازمه.

قبلا من به زنم اجازه نمی دادم با دوستان بره مسافرت زنونه. ولی فکر کنم شاید لازم باشه گاهی بهش اجازه بدم.



همین





نظرات() 

روز پدر

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 24 فروردین 1396-10:37 ق.ظ

و اما روز پدر و مرد را چگونه گذرانیدیم؟

صبح اول وقت خانمم بیدارم کرد و گفت بیا صبحانه بخوریم. قبلش هم گفت ناهار چی دوست داری؟

گفتم فرقی نمی کنه. گفت روز توئه. بگو.

گفتم انتخاب چی دارم؟گفت هرچی می خوای. گفتم اش رشته. گفت بچه ها نمی خورند. گفتم خوب عدس پلو. گفت بچه ها دوست ندارند.

دیگه چیزی نگفتم. ولی خودش باقالی پلو با گوشت درست کرد.

بعدش ناهار خوردیم. هنوز خانمم گردنش خوب نشد ه بود لذا تو کارهای خونه کمکش کردم.

رفتم تو اتاق یه خورده کتاب بخونم. دخترم با دایی اش رفت بیرون. تابلو بود که رفته برای من یا بابابزرگ کادو بخره. من بهشون گفتم برای من کادو نخریدم پولشو بدید.

یه ساعت بعد یه خبرهایی از تو هال به گوش می رسید. معلوم بود که دارن هال رو آماده می کنند منو سورپرایز کنند.

بعد صدام کردند و آمدند تو هال. دخترم برام یه کیک خریده بود‌. با سه شاخه گل که هرکدومش رو یکی از بچه‌ها ور داشتند و بهم کادو دادند. بعد با گل و شیرینی عکس گرفتیم و ... .

غروب رفتیم خونه پدر زن. مادرزنم خیلی شاکی بود که چرا دیر رفتیم

از دلش درآوردیم و بعد جشن گرفتیم و کادو گرفتیم.

من حدود ۴۵۰ کادو گرفتم. ۵۰ دخترم. دوتا سی تومن از پسرام و یه دویست تومن از خانمم.

دیگه همین.

بعدش هم امدیم خونه و لالا







نظرات() 

میلاد حضرت علی و روز مرد

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 22 فروردین 1396-11:07 ق.ظ

میلاد حضرت علی و روز مرد مبارک باد





نظرات() 

یک حرف

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 19 فروردین 1396-11:37 ق.ظ


دیشب موقع برگشت از قم ،چهارماشینه داشتیم ( پدر زنم جلو. بعد باجناق بعد برادر زن و در نهایت من)برمی گشتیم. قبل از اینکه از شهر خارج شیم توی یکی از کوچه ها یه خانمی یه طرفه امد تا دم خونه اش پارک کنه. یه کوچولو با ماشین پدر خانمم تماس حاصل شد.
امدیم پایین و با یه تکون و جلو وعقب حل شد. داشت به خوبی و خوشی تموم می شد و من سوار ماشین شدم که یهو دیدیم دعوا شد و بزن بزن.
انگار موقع رد شدن از کنار هم مادرزنم به راننده گفته بود  که خاک تو سر اونکه به تو گواهینامه . اونم می گه خاک تو سر خودت و ... .
دعوا اغاز می شود. و بزن بزن.
من رفتم وسط و جدا کردم. کلی بالا و پایین داشتیم ولی بالاخره ما صحنه را ترک کردیم و یا می شود گفت فرار کردیم. چون اولا در برخورد اولیه ما طرف رو زده بودیم( سه چهار نفر از ما ریخته بودند سر یه نفر از اونها).
دوما کم کم اونها داشتند زیاد می شدند. سوما کلانتری هم امد و اگه می خواستیم بمونیم باید می رفتیم کلانتری و کلی دردسر.

کلا اگه مادرزنم خودشو کنترل  می کرد این شر درست نمیشد. می دونم که خودش هم قطعا الان پشیمونه.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 18 فروردین 1396-09:46 ق.ظ

امروز برای عید دیدنی می رم قم تا خونه دوتا از فامیلهای خانمم بریم.

دیروز دایی مادرم فوت کرده بود و عزادار بودیم و از صبح بهشت زهرا و ختم بودیم تا نسبتا غروب.

شب هم شام رفتیم عید دیدنی خونه دایی من.

خانمم کتف و گردنش گرفته و درد داره و من گاهی تو کار خونه کمکش می کنم و گاهی یادم می ره.

بحث های انتخاباتی هم داغه.

دیگه همین


بعدا نوشت : هموتو دعا کردم





نظرات() 

بی مادری

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 16 فروردین 1396-08:47 ق.ظ

الهی هیچ بچه ای بی مادر نشه.

شمال که بودیم لب دریا آتش درست کردیم و پای پسرم بر اثر بازی گوشی رفت تو آتیش و سوخت.

جز مادرش هیشکی براش خیلی دل نسوزوند و بهش نرسید.


امروز هم صبح خانمم حالش خوب نبود و من به بچه ها رسیدم و آماده شون کردم بر ای مدرسه.


یه وضع افتضاحی.


الهی هیچ بچه ای بی مادر نشه





نظرات() 

فرق ما

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 15 فروردین 1396-12:50 ب.ظ

فرق عمده ما کارمندا با آدمهای اقتصادی و اونائیکه پولدار هستند اینه که اونها بلدند با پول چکار کنند.

مثلا الان صد میلیون و یا پنجاه میلیون به شما بدن چکار می کنید؟

می زارید بانک یا می رید یه واحد می خرید؟

ایده اقتصادی دیگه ای هم دارید؟





نظرات() 

روز دوازده

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 13 فروردین 1396-02:59 ق.ظ

امروز غروب دوسه تا عید دیدنی رفتیم.

خانمم هم یه خورده از سفر شمال نالید. البته یه خورده بیشتر.

من بهش قول داده بودم ببرمش ماسوله که نشد. خیلی شاکی بود.

فردا تولدش است. دخترم می خواست یواشکی براش طلا بخره و توقع داشت منهم پول سنگین بزارم و دونفری براش طلا بخریم. من موافق نبودم و اشتباه کردم و تو جمع این قضیه رو مطرح کردم و به پسرها گفتم چقدر می دن و به مامانش گفتم چی دوست داری و غیره.


دخترم هم باهام قهر کرد.

شب فیلم ورد یا Word رو دیدم. قشنگ بود. یکی بهم پیشنهاد کرده بود.

جمله قشنگی داشت. ما در زندگی انتخاب می کنم ولی مشکل کنار آمدن با این انتخاب ها است.


پی نوشت : موندم تو یه رابطه یا زندگی بد یه اشکال یا حسن دیگه هم داره. اونم اینه که بازیگر خوبی میشی و بدون اینکه کسی رو دوست داشته باشی می تونی براش فیلم بازی کنی که دوستش داری. البته بدون اینکه قصد بدی داشته باشی. بلکه فقط از روی عادت.

بعد یهو به ایندکس می کنی که اصلا کیو دوست داری و کیو دوست نداری؟






نظرات() 

تا روز یازده

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 11 فروردین 1396-09:20 ب.ظ

بقیه روزها هم به لب دریا و ویلا و غیره گذشت.

امروز هم روز یازده باشه برگشتیم تهران.

از جاده فیروزکوه امدیم.

جز یه دعوای اساسی دوباره خبر خاصی نبود.

راستی فیلم سلام بمبئی رو هم دیدم.

فیلم سیانور و هم دیدم. سیانور خوب بود





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox