تبلیغات
نوشته های یک مرد اردیبهشتی - مطالب بهمن 1396
 
گاهی به باختن فکر کن

تغییرات کوچک

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 بهمن 1396-09:09 ق.ظ

یه مدت بود که یا اینه های موتورم درگیر بودم. تنظیم نمی شدند.

هرکاری می کردم نمی شد . آخرش رفتم به موتورهای دیگه دقت کردم ببینم چرا رو اونها شده و رو موتور من نمیشه.

فهمیدم که به مرور زمان و بر اثر فشار باد و دست اندازها فرمون من آمده پایین. و همون جای قبلی نیست. ولی اونقدر اروم اروم رخ داده من متوجه نشدم.


نیاز به یه آچار مخصوص داشت و من خیلی اروم اروم دنبال اون اچاره گشتم و سر حوصله یه روز ده دقیقه وقت گذاشتم و هم فرمون رو درست کردم و هم اینه ها .


بعد از اینکه درستش کردم دیدم ، کلی تو کیفیت رانندگی ام تاثیر گذاشت.


می شود گفت این تغییر خیلی با ارزش تر بود و تاثیر داشت و بعدش پیش خودم گفتم کاش زودتر این تغییر کوچولو رو داده بودم






نظرات() 

شکست

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 بهمن 1396-12:53 ق.ظ

شکست یعنی یه ربات بنویسی و بعد منتشر ش کنی و قبلش فکر کنی همه منتظر این ربات هستند و بعد ببینی هیشکی ازش استقبال نکرد و بخوره تو حالت.


با اینکه صد در صد ناامید نشدم ولی خوب خورد تو حالم





نظرات() 

ولنتاین بر همه تون مبارک

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 25 بهمن 1396-12:49 ق.ظ

ولنتاین بر همه تون مبارک. بیایید تعریف کنید ببینم چی گرفتید و چی دادید و کجا رفتید





نظرات() 

خانواده

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 23 بهمن 1396-09:34 ق.ظ


به نظر شما خانواده هرکسی کیست و چه کسی را خانواده خود حساب می کند؟

قطعا هرکدام از شما تعاریفی دارید که که در آن نقاط مهمی وجود دارد . پیوندهای نسبی و سببی هم می تواند باشد و هم می تواند نباشد و هزار اپشن دیگر و در نهایت به این نتیجه می رسیم که دقیق نمیشه گفت چه کسی هست و چه کسی نیست و این یک حس نسبی افراد است.

تعریفی که من جدیدا به آن رسیده ام این است که خانواده هرکسی ، افرادی هستند که او حاضر است برای آنها بدون چشم داشت به برگشت پول و فقط بخاطر منفعت آن شخص هزینه کند.

بگذارید مثال بزنم:

اکثر پدران حاضرم برای منفعت فرزندانشان هزینه کنند. حتی اگر آن پول برگشت نکند. مثلا حاضر یک ماشین بخرند و بندازند زیر پای پسرشان و یا دخترشان تا اون استفاده کند. قطعا ماشین فرسوده می شود.

افراد فوق فرزند خود را جزو خانواده خود می دانند. حال اگر کسی برای برادر و یا خواهر و یا خواهر زاده اش هم اینکار را کرد یعنی او را هم جمع خانواده اش می داند .در گذشته مفهوم خانواده برای افراد بسیار بزرگ بود و افراد در جمع خانواده خود اشخاص زیادی را جا می دادند و حتی برای آنها جان می دادند و می توان گفت در آن زمانها شاید مبنای تعریف خانواده شاید جان دادن بود. ولی امروز همین مال هم ملاک خوبی است.

به شخصه معتقدم اینکه امروزه دامنه خانواده افراد کوچک شده است به تربیت خانوادگی و اقتضائات جامعه و فرهنگ مربوط است. حتی فکر می کنم تربیت خانوادگی که در آن فرزندان با یکدیگر مقایسه شده اند و یا در مورد منابع نزاع کرده اند موجب شده که او در ذهنش برادر و یا خواهرش را از خانواده اش خارج کند. اینکه زنی به شوهرش مدام گفته باشد تو اول باید به زندگی خودت برسی بعد به برادر و خواهر و مادرت ، موجب می شود فرزندانش برادر و خواهرانش را از خانواده ذهنی خود بیرون کند و تصمیم بگیرد که وقتی بزرگ شد ،پولهایش را فقط خرج فرزندان خودش بکند.

خوشحال می شوم نظر شما را بشنوم و پیشنهاد می کنم بررسی کنید و ببینید چه کسانی را در ذهن خود جزو خانواده خود حساب می کنید ؟





نظرات() 

باخت

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 20 بهمن 1396-01:12 ق.ظ

آدم گاهی می بازه.

همیشه که نمی شه برد.

دیروز صاحبخانه در نبود آمده بود و با پدر زنم رفته بود پشت بوم.

راستش من تو پشت بوم خیلی کار کرده بودم.

و خیلی هم کثیف کاری کردم و اشغال ریختم.

گفته بود همسایه ها شاکی هستند. راست می گفت بوی بدی درست شده بود.

پشت بوم رو تمیز کردم و شستم و کلی از چیزهایی رو که درست کرده بودم را خراب کردم و ریختم بیرون.


حس بازنده ها رو داشتم.


راستی گاهی یه شوک هم خوبه.


شوک خوبی بود.








نظرات() 

تجربیات زندگی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 17 بهمن 1396-08:18 ق.ظ

چیزهایی که الان داره تو زندگی من رخ می ده ، شید تلخ باشه ولی تجربه است. یعنی امیدوارم روزی بعنوان تجریه و درس مدیریتی ازش استفاده کنم.

امیدوارم روزی مدیر بشم و اون روز از همه این تجربیات کارمندی ام استفاده کنم.

اگه اون روز پیش نیاد خوب همه این تجربیات بی حاصل از بین خواهد رفت.

لذا برای اینکه از بین نره بعضی هاشون رو می نویسم.

البته اکثر تجربیات من تجربیات خاص و پیچیده نیست. همه کارمندها دارند تجربه می کنند.

اینکه مدیر بالادستت آدم بیسوادی باشه. یا به دوستان و چاپلوسان بها بده خاص نیست. یه چیز عادی تو سیستم اداری ایران است.

مسئله بعدی بحث حرمت است. به نظرم بین هر مدیر و کارمندی یک حرمتی وجود داره که مدیر نباید بزاره اون از بین بره.

البته این حرمت جاهای دیگه هم هست و باید برای حفظش تلاش کرد.

تلاش بیجا و اصرار بیخود فقط می تونه به از بین رفتن حرمتها بینجامه.


پی نوشت : این روزها دارم یه ربات تلگرام خوب می نویسم. راستش هم بهش امیدوارم و هم فکر می کنم خیلی باحال باشه.

لذا می ترسم بعد از اینکه نوشتم و همه عیب و ایرادش را برطرف کردم ، هیچ استقبالی ازش نشه.


ولی در هرصورت امیدوارم. اگه فکر من درست باشه شماهم مشتری اش خواهید بود. ولی نخواهد فهمید من پشتشم






نظرات() 

برف

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 9 بهمن 1396-10:22 ق.ظ

تهران برف قشنگی آمده.

منظره شیک است


دوست دارم اون داستان برف رو که قبلا نوشتم پیدا کنم و دوباره بزارم

اوضاع کاری و زندگی هم خوب نیست ولی دارم زندگی می کنم‌ شکر خدا





نظرات() 

سلاح کنترل

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 5 بهمن 1396-11:41 ق.ظ

خواهر زن من جوونه. حدودا وقت ازدواجش است. پسر من هم نوجوونه. و داره می ره بسمت مرد شدن.

امروز که داشتم اشغال خونه رو می بردم بیرون، خواهر زنم تو راهرو گفت ماهم اشغال داریم. مال رو هم ببر. گفتم بده پسرم ببره.

گفت اون حرف گوش نمی ده. گفتم سعی کن به راه بیاریش تا گوش کنه. فکر کن شوهرته.

گفت اگه شوهرم بود بلد بودم چکارش کنم که حرف گوش کنه.

گفتم مثلا چه فرقی می کرد؟ چه سلاحی داشتی؟ یه خورده بهش فکر کن.

گفت فکر کردم و می دونم باید چکار کنم.


منکه فقط به ذهنم رسید که جز سلاح جنسی سلاح دیگه ای نداره. والا اگه با حرف می تونست که خوب پسر من روهم قانع می کرد و به راه می آورد.

نظر شما چیه؟





نظرات() 

عشق من

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 4 بهمن 1396-06:10 ب.ظ

دیشب فهمیدم که کدوم دختر عشق من است.

وقتی ساعت دو شب دندونش درد گرفت و با اینکه بخاطر حرف گوش نکنیش اینطوری شده‌بود

و با اینکه شب بهم گفته بابا تو مهم نیستی.


ولی باز بردم یه درمانگاه شبانه روزی خوب و دندونش رو درست کردم و البته پول خوب هم دادم.

ولی تو راه برگشت خوشحال بودم. عشقم کنار نشسته بود





نظرات() 

وجدان درد

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 4 بهمن 1396-06:08 ب.ظ

دوستم می گفت که یه دوست دختر همه چی تموم داشت.

می گفت به یه دلیلی یه روزی باهم کات کردیم و بعد دختره خودکشی کرد.

می گفت حالا یه عذاب وجدان باهامه. می ترسید مقصر باشه.

می گفت شاید دلیلم برای کات کافی نبوده و ازین حرفها.

نمی دونستم بهش چی بگم





نظرات() 

خورده فرهنگ دیکتاتوری

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 4 بهمن 1396-01:50 ب.ظ

دیشب رفتم کله پزی نزدیک خونه و یه دست کله و پاچه دادم بهش تا برامون تمیز کنه. اخه دیروز یه گوسفند سربریده بودیم.

گفت پونزده تومن بده‌‌. گفتم دفعه قبل دوازده گرفتی. چرا هی گرون می کنی؟

یه آقایی که اونور نشسته بود و بعدا فهمیدم صاحب مغازه است ( من فقط کارگرهاش رو می شناختم) گفت همه چی گرون شده.‌گفتم هنوز چیزی خیلی گرون نشده. ‌فقط دلار گرون شده که فکر نکنم تو حوزه شما باشه.

گفت خوب ببر شهرستانی ( یه خیابونی نزدیک ما که یه بازار هم داره و ازین کارها اونجا هم می کنند ) ، اونجا پنج تومن می گیرند.

گفتم کیفیت شما رو قبول دارم. گفتم قیمت ما این است. نمی خواهی ببر.‌گفتم می خوام و پرداخت می کنم ولی حق اعتراض هم دارم. گفت حق اعتراض نداری.

و نکته مهم بحث و مطلب همین است.

حق اعتراض :

قبلا هم گفته ام که ما یک خورده فرهنگ دیکتاتوری داریم و هرکسی در قلمرو خودش دیکتاتور است و دیکتاتوری را می پسندد و حتی دیکتاتورها را دوست داریم.

راننده تاکسی در ماشینش

کله پاچه ای در مغازه‌ اش

کارمند در اداره اش

پدر در خانه اش

مسوول پارکینگ در پارکینگ ش

و غیره

ما به کسی اجازه نمی دهیم به ما اعتراض کند ولی خودمان به همه اعتراض می کنیم .

به‌نظر من گاهی ما مجبوریم چیزی را به قیمت گزافی که فروشنده می گوید بپذیریم ( و یا دستور مدیر را می پذیریم و یا هر چیز دیگه ) ولی این دلیل نمیشه حق اعتراض نداشته باشیم





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox