گاهی به باختن فکر کن

لباس گشاد

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 31 خرداد 1396-04:22 ب.ظ

من همیشه سعی کردم کاری رو که بلد نیستم قبول نکنم‌ . همچنین معتقد بودم آدم کار و یا پست و سمتی که براش گشاده را نباید قبول کنه.


الان این سمتی رو که به من دادند خیلی به تنم گشاد بوده. با مطالعه و آموزش خیلی بهتر شده ولی بازم گشاده. تازه کار حساسی هم هست‌ .

ولی راستش به نوعی مجبور شدم.

هم دوست داشتم.

هم عنوانش خوب بود.

فکر کنم همه اونهایی که می رن سر پستهای مدیریتی غیر تخصصشان، هم حتما کلی توجیه دارند.

از شنبه احتمالا اون کسیکه جاش رفتم می ره و من می مونم و خودم .


یه خورده استرس دارم که از پس کار بر نیام. امیدوارم بتونم.





نظرات() 

کمی اطلاعات نظامی

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 31 خرداد 1396-03:39 ق.ظ

متاسفانه یا خوشبختانه در کشور ما مسائل نظامی مبهم و خط قرمز نظام است. و هرکی بخواد یه خورده تو این حوزه فضولی کنه می ره جاییکه نباید بره.

برخلاف کشورهای پیشرفته که برای دخالت نظامی رسمی در کشورهای دیگه بودجه و هزینه و تعداد نفرات رسما اعلام میشه و یا از مجلس کشور مجوز دریافت میشه، در ایران همه این چیزها مخفی و نامشخص است.

مثلا قیمت هر جنگ افزار در دنیا و بخصوص کشورهای پیشرفته مشخص است. همچنین هزینه تحقیقاتی منجر به تولید آن شده.

ولی من یکی نمی دونم قیمت هر موشک ذوالفقار چنده و یا هزینه تحقیقات آن چقدر شده.

همچنین معنی خیلی اسمها هم در جمهوری اسلامی عوض شده. مثلا اونهایی که با اطلاعات نظامی آشنا هستند می دانند که بمبهای لیزری و موشکها و بمبها یی که دارای هدایت ماهواره ای هستند و یا موشکهای کروز آمریکای نقطه زن هستند و موشک بالستیک نقطه زن ابداعی ایران است.

ما همیشه در مانورها شلیک موشکهای ایرانی را می بینیم ولی کمتر عکسی از لحظه و نقطه برخورد وجود دارد.

اصلا همه اینها رو بی خیال.

موشکهای ذوالفقار هر کدام دارای سر جنگی پانصد کیلوی است.

یعنی شش تا موشک کلا سه تن مواد منفجره را در مقر تروریست‌ها منفجر می کند. در حالیکه روزانه مواضع تروریست‌ها در حال بمباران توسط هواپیما های روسی و سوری هستند و اکثر هواپیما ها بیشتر از این در هر سورتی بمب بر سر تروریست‌ها می ریزند.

حتی مثلا هواپیمای فانتوم اف چهار ما در هر سورتی می تواند هشت تن بمب بر سر دشمن بریزد.

با توپولف ۱۶۰ روسی که می آمدند از همدان سوخت گیری می کردند و بعد سوریه را بمباران می کردند حدودا چهل تن بمب حمل می کردند.


یا هواپیمای بمب افکن معمولی سوریه دیگه چهار تن بمب را حمل می کنند.


پس کلا این شش موشک ما بیش از آنکه قدرت تخریب و خسارت داشته باشد ، نمایش قدرت بود و ژست سیاسی.

فکر نکنید الان دیگه تروریست‌ها نابود شدند.


انشالله ایران ما هر روز آباد تر بشود. هر روز قوی تر بشویم. مردم سالاری در ان بیشتر بشود.


بتوانیم انتقاد کنیم. انتقاد بشنویم. شفافیت در خرجکرد حکومت وجود داشته باشد و بفهمیم ما چقدر در سوریه و لبنان و یمن و غیره خرج می کنیم. و اثرات این جنگ در وضعیت اقتصادی کشور چه بوده و هست.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 30 خرداد 1396-07:51 ق.ظ

دلم گرفته. گفتم یه چیزی بنویسم.

ماه رمضان هم خوشبختانه داره تموم میشه.


هزار تا کار نکرده هست که گذاشتیم برای بعد ماه رمضان.

راستی شش تا موشک هم زدیم به سوریه. سپاه می گه نقطه زن بود و دقیق خورد به همون خونه ای که باید می خورد.

ماهم می گیم راست می گه. ولی واقعا معلوم نیست به کجا خورد.

هیچکس هم اینکار رو محکوم نکرد. همه ذوق کردند.


دیگه همینا





نظرات() 

تاثیر مثبت سیگار

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 27 خرداد 1396-02:52 ق.ظ

به یکی از دوستان گفتم که چرا سیگار می کشی؟

گفت چون خیلی از اطرافیانم که جوون جوون فوت کرده‌اند سیگاری نبودند. چند نفر راهم مثال زد‌‌.

بعد به نکته خوبی اشاره کرد. گفت که علت خیلی از بیماری و مشکلات جسمی و روحی فعلی افراد مشکلات عصبی است.

اعصاب مردم خراب است و این اعصاب خراب موجب سکته و مرگ و میر و هزار تا چیز دیگر است. سیگار اعصاب را آرام می کند لذا درسته کمی ضرر می زند ولی کلی منفعت دارد. و موجب آرامش و سلامتی می شود.

نتیجه گیری و قضاوت با خودتون.

ضمنا من سیگاری نیستم و ازش خوشم هم نمی اد





نظرات() 

شب های قدر

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 26 خرداد 1396-11:37 ق.ظ

در این شب های عزیز التماس دعا.


حضرت علی خیلی انسان بزرگی بود .‌پنج سال بیشتر حکومت نکرد ولی یه طوری حکومت کرد که ما می توانیم همواره و در طول تاریخ روش حکومتش را بکوبیم توی سر هرچی مستبد و دیکتاتور است.


تفکر اینکه سرنوشت سال بعد انسان در شبها قدر تعیین می شود قطعا با اختیار آدم در تضاد است. ولی اینکه می توانیم در این شبها دعا کنیم و از خدا چیزهای خوب بخواهیم معقول است و منطقی.






نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 24 خرداد 1396-02:47 ب.ظ

توی محل کار منو دارند می فرستند یه واحد جدید. توی این ۵۰ روزی که اینجا بودم هیچ کار خاصی بهم سپرده نشد.

ولی حالا یه واحد جدید با یه فیلد جدید کاری بهم داره سپرده میشه که منهم قبول کردم. راستش از نظر شغلی بهتره که آدم فیلد کاری عوض نکنه و تو یه حوزه هی عمیق و عمیق تر بشه.

ولی خوب من کلا آدم تنوع طلبی هستم و از کار جدید و تغییر هم خوشم می اد.

در هرصورت خیلی وقتم گرفته می شه حسابی هم درگیرم. الان هم که ماه رمضان است و بیحالم.

تازه شاید کم کم برم تو حوزه برنامه نویسی و دیتابیس





نظرات() 

مشاور

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 21 خرداد 1396-08:11 ق.ظ

دیروز رفتم پیش مشاور.

مشاور یه دوست خوب معرفی کرده بود. ساعتی هفتاد هزار تومن می گرفت و من حدود هشتاد هزار تومن برای جلسه اول پرداخت کردم.

یه دل سیر باهاش حرف زدم. خیلی زود معلوم شد که اوضاع خیلی خرابه.

یه کتاب بهم داد. گفت برو اینو بخون. جواب سوالاش رو بده. بده خانمت هم بخونه. جواب سوالاش رو بده.


بعد خودتون نتیجه گیری کنید. حدودا فکر کنم به اینو نتیجه رسیده بودم که کاری برای ما نمی تونه بکنه .

حالا فعلا کتاب رو آوردم اداره بخونم ببینم و جواب سوالاتش رو بدم. ببینم چی میشه

اسم کتاب : آیا رابطه خود را می توانید نجات بدهید?





نظرات() 

بهشت با رای مردم ق آخر

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 20 خرداد 1396-03:33 ب.ظ

منشی خودش تصادف کرده بود و دو ماه استعلاجی گرفته بود لذا این منشی را از بخش پشتیبانی فرستاده بودند بصورت جایگزین موقتا باشد تا مالک تصمیم بگیرد که نگهش دارد یا یکی دیگر را استخدام کند . امروز روز اولش بود ولی تو این مدت خیلی سعی می کرد مهربان رفتار کند. به طور تابلویی لوند بازی در می اورد وعشوه می ریخت. مالک زیر لب گفت: تخت؟ تخت؟ بله فقط همین مانده است.
یه نگاه به منشی کرد و گفت : اسمت چی بود؟
فهمیه بیگی رئیس جان. منشی یه خورده این رئیس را کشید و سعی کرد با ناز تمام آنرا ادا کرد.
مالک :قائم مقامم را می شناسی؟
فهیمه با لبخند گفت: اقای سعید زنده را می گویید؟ اسمش را در چارت دیده ام. ولی هنوز موفق به زیارتشون نشدم.
مالک زد زیر خنده و گفت : بله. آقای زنده. به زودی زیارتش می کنی . اونهم شما رو زیارت می کنه. تو فقط بدرد اون می خوری. باید بفرستم بری منشی اون بشی. آشنا کسی هستی؟
منشی جاخورد. چرا رئیس؟ کار بدی کردم؟ از دستم ناراحتید؟ در صورتش ناراحتی و تشویش به وضوح به چشم می خورد.
مالک خندید و گفت شوخی کردم. حالا می تونی بری. فعلا که خواب از سرم پریده. یهو انگار چیزی یادش امد. به منشی گفت : راستی یه زنگ به معاون مالی گاوداری بزن بگو بیاد ببینمش.
منشی رفت و مالک نشست پشت میزش. کارتابل را باز کرد. اولین نامه را امضا کرد . کارتابل را ورق زد. نامه بعدی یک نامه از واحد پشتیانی بود . متن نامه زیاد بود ولی بطور خلاصه که نوشته بود پیرو مذاکره حضوری خواهشمند است به واحد منابع انسانی دستور فرمایید که نامه تسویه آقای سعید بی کلک را بزند و نامبرده از شرکت اخراج شود.
چشمان مالک گرد شد.



پی نوشت : خیلی باید ادم خوبی باشی تا چنین خوابی در موردت دیده شود.







نظرات() 

بهشت با رای مردم ق 2

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 19 خرداد 1396-11:30 ب.ظ

سرش را چرخاند تا سخنران بغلی را ببیند. مدعوینش داشتند به سمتش کفش و سنگ و چوب پرت می کردند. یهو یه کفش خورد تو صورتش. ظاهرا اینجا تیرها خطا هم نمی رفت. درد شدیدی در صورتش حس کرد. برگشت. یکی از کارمندانش را دید. خاطره خیلی مبهمی ازش داشت. چند نفر دیگه هم بهش فحش دادند. یه کفش دیگه هم خورد تو سرش. نمره اش شده بود 4.8 مامور امار بهش گفت ما معترضین اصلی صحبت کند شاید بتواند نمره 5 را حداقل بگیرد. خواست بره بسمت نفر اولی که که بهش کفش زده بود که یهو یه نفر جلوش رو گرفت معاون مالی دامداری بود. گفت قربان ببخشید من دارم از کارفرماهام و اطرافیان درجه یکم رضایت نامه می گیرم که زود به حسابم رسیدگی بشه و تکلیفم معلوم شه شما از من راضی بودی؟ مالک یه نگاه بهش کرد. و گفت : تو از من راضی هستی؟ معاون گفت نه. من راضی نیستم. شما خیلی حق منو خوردی. مالک گفت جدی؟ باشه منم ... خواست بگه منم راضی نیستم ولی دید نمیشه. زبونش نمی چرخه. گفت منم راضی ام. تو معاون خوب و زحمت کشی بودی. معاون انگار جوابش رو گرفت با سرعت زیادی دور شد. رفت بسمت همون کارمنده که بهش گفش زده بودو بهش گفت ... خواست بگوید عزیزم .. ولی زبانش نچرخید. گفت: چرا منو زدی؟ کارمندش جواب داد : یادت می اد منو الکی اخراج کردی. مالک گفت : نه. کی؟ چرا؟
کارمند گفت معلوم است که یادت نمی اد. من توی شرکت تو کلی زحمت کشیدم جوانی ام را در کارخانه تو صرف کردم.. ولی امدند زیرآب مرا زدند و تومرا با 20 سال سابقه اخراج کردی. اصلا فکر کردی من چطوری می تونستم کار پیدا کنم؟ تو حتی منو صدا نزدی تا حرفهایم را بشنوی.
مالک حسابی عرق کرده بود. و خجالت کشید. پرسید :اسمت چی بود؟ کارمند با خشم گفت : سعید بی کلک زاده. یهو انگار یادش امد. بی کلک؟ فکر کرد. اره در جواب مسول پشتیانی گفته بود این کلک چه فامیلی با مزه ای داره. بی کلک؟
اره یادش امد که مسول پشتیانی بهش گفت اقای بی کلک زاده در انبار دزدی کرده ولی طوری دزدی کرده که نمی توان ثابت کرد. خیلی خوشگل سند سازی کرده. امضا مهرداد حامدی کارپرداز قبلی که فوت کرده را زیر کلی از حواله انبار ها انداخته و حالا مهرداد هم که مرده و نمی توان ثابت کرد جعلی است. چون انگار حامد یه تعداد حواله اسفید بخاطر اعتمادش به این بی کلک داده. شایدم زیر حواله های سابقش را نبسته بوده. و این اضافه کرده. در هرصورت فکر کرده خیلی زرنگه.
یهو تصور بی کلک را دید که دارد کنار خیابان سیگار می فروشد. و زیر لب می گوید خدا لعنتت کند مالک. همون لحظه یک تیر اتشین به شکم مالک برخورد کرد و به درون بدنش رفت مالک تیر را گرفت که بکشد بیرون ولی تیر داغ بود دستانش سوخت. با جیغ بلندی از خواب پرید.
منشی در اتاق را باز کرد و امد تو. قربان چیزی شده؟
مالک یه خورده به اطارف نگاه نکرد. گفت نه. خوابم برده بود. این روزه هم امان مارا بریده است. امروز خیلی خواب آلوده ام.
منشی ادامه داد: خیلی عرق کردید. حتما خواب بدی بوده. امد جلوتر و یک دستمال برداشت و گفت اجازه می دهید عرقهایتان را پاک کنم؟
نه ممنون. دستمال را ازش گرفت و عرقهایش را پاک کرد.
از روی صندلی پاشد تا قدمی بزند. منشی گفت : قربان یک تخت خوب سفارش بدهید برایتان بیاورند. امروز روز اول ماه رمضان است. خیلی مانده است. هر روز یه چرتی بزنید. پشت میز خوب نیست. ( تو دلش گفت شاید منهم گاهی امدم کنارتون خوابیدم)
مالک یه نگاه به منشی کرد.روسری اش گره شلی داشت و گردنش معلوم بود. در حد توان به خودش رسیده بود. مانتو تنگی پوشیده بود و برجستگی بالا تنه اش خیلی خود نمایی می کرد. مانتو تنگش جلو باز بود. نهایتا هفتاد کیلو وزن داشت و حدود 165 سانتی متر قد.




رمز قسمت بعد : 1111





نظرات() 

همسر مطلوب ق۲

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 19 خرداد 1396-02:11 ب.ظ

یادم رفت بگم که یکی از مهمترین چیزها اینه اولا طرف باید عاشق ناز و نوازش شدن باشه.

ثانیا عاشق ناز و نوازش کردن باشه





نظرات() 

بهشت با رای مردم ق 1

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 19 خرداد 1396-03:13 ق.ظ

صدای بوق بلندی بیدارش کرد. چشمش رو که وا کرد دید توی یه صف ایستاده که سرش ناپیداست. کلی ادم جلوش بودند که هیچکدوم رو نمی شناخت. برگشت یه نگاه به پشتش کرد دید پشت سرش هم تند و تند ادم دارند اضافه می شوند. تعجب کرد. ادمهای مختلف از زن و مرد با نژادهای مختلف اونجا بودند.
یهو یه ون جلوش ایستاد. در قسمت مسافر اتوماتیک رفت عقب .یه خانمی نشسته بود .یه جوون خوش چهره ای جلو و کنار راننده نشسته بود. جوان با لبخند و با احترام بهش گفت آقای مالک بفرما بالا. سوار شد.داشت سوار می شد شنید که خانم مسافر از راننده پرسید این کیه؟ راننده گفت چند تا کارخونه داشته. مجموعا سه هزار نفر براش کار کردند.در که بسته شد ماشین با سرعت زیادی رفت جلو. شتاب رو حس نکرد ولی قشنگ جابجایی صف رو دید. یه لحظه بعد ماشین جلوی یه مرد دیگه ایستاد. در باز شد و دوباره همان جوان گفت : اقای قدرتی بفرما بالا. قیافه آقای قدرتی آشنا بود. مالک یه خورده فکر کرد. فکر کنم وزیر بود یه دوره ای. اقای قدرتی با حالتی پریشان سوار ماشین شد. بطور محسوسی عرق کرده بود. خانم مسافر پرسید: ایشون کی باشند؟ اقای مالک خواست چیز بگه که راننده گفت : وزیر هستند. اقای مالک گفت شما کی هستی؟ خانم گفت : من معلم بودم.
این دفعه که در باز شد یک سرهنگ سوار شد. با قدی بلند و هیکلی تراشیده و لباسی مرتب و نظامی.
در یک لحظه ماشین در جلو یک سالن بزرگ ایستاد. و در باز شد. ولی کسی پیاده نشد. خانم مسافر گفت اینجا کجاست:
مرد جوان پاسخ داد: زمان حسابرسی رسیده و اینجا قیامت است. شما ها چون در زمین صاحب مال و اموال و قدرت بودید و بر عده ای مسلط بودید و حسابرسی شما بطور معمول زیاد طول می کشد ، لذا برا سرعت در کار شما می توانید به افکار عمومی زیر دستانتان مراجعه کنید. شما می روید برای انها یک صحبت کوتاه می کنید و سپش هریک به شما نمره ای بین یک تا ده می دهند. اگر متوسط نمرات شما زیر پنج باشد جهنمی هستید و اگر بالای آن باشد بهشتی. شدت و درجه بهشت و جهنم شما را هم مقدار متوسط نمره مشخص می کند. البته این نقطه اخر نیست ولی جواب این رای گیری تاثیر بالایی در حسابرسی شما دارد. موفق باشید.
اقای مالک ارام بسوی سالن گام بر داشت. همینطور که نزدیک می شد به پشت سرش نگاه کرد. ون خودشون رفته بود بود و دوتا ون دیگه داشتند مسافر خالی می کردند. به جلو نگاه کرد. سکوی هایی برای سخنرانی بود که یک نفر می رفت برای سخنرانی و عده زیادی دورش بودند که برای هرکسی با دیگران فرق می کرد.
بعد از سخنرانی کوتاه سخنران ، مدعوین رای شون رو می دادن و سریع تکلیف سخنران معلوم می شد. اگه وضعش خوب بود که هیچ . اگه نه که می افتاد لای جمعیت و سعی می کرد با تک تک مخالفینش و اونهایی که از دستش شاکی بودند صحبت می کرد تا شاید بتونه راضی شون کنه. البته بعضی وقتها هم اوضاع سخنران خراب بود و مدعوین شروع می کردند به زدنش . در هر صورت بعد از سخنرانی کم کم دور می شدند و دسته دیگر می آمدن برای سخنرانی.
صحنه های بامزه ای می دید. مثلا دکتری را دید که از دست عده ای فرار می کرد. انها می گفتند تو که بلد نبودی چرا نسخه دادی؟ چرا ما را کشتی؟ واقعا صحرای محشری بود.
تا امد به خودش بجنبد دید جلویش میز سخنرانی است و میکروفنی و کلی ادم که دارند نگاهش می کنند. بعضی قیافه ها اشنا بود . بعضی نه. مدیران و معاونهاش هم بودند. ولی نه تعظیمی کردند و نه دست تکان دادند. خیلی جدی نگاهش می کردند. یک از توی جمعیت گفت : امروز رئیس ماییم. یه همهمه مختصری شد. شروع به صحبت کرد: من مالک هستم . امیدوارم منو بشناسید. من همه تلاشم ... خواست بگه خوشبخت کردن شما.. ولی زبانش نمی چرخید و نمی توانست بگه. ... خوشبخت کردن خودم و ... دوباره می خواست بگه شما ولی زبانش نمی چرخید و بدست اوردن پول و ثروت و رفاه بود. ولی شماهم برایم مهم بودید. من ... خواست بگه دوستتون داشتم ولی زبانش نمی چرخید..... من به شماهم فکر می کردم. نظرتون راجع به من چیه؟



رمز قسمت بعد: 2233







نظرات() 

همسر مطلوب

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 17 خرداد 1396-09:06 ق.ظ

راستش رو بخواهید خیلی وقته که می دونم که نمی دونم همسر مطلوب من کیه. یعنی با توجه به خصوصیات کسانیکه دوست دارم , مشخص است که من یه سری خصوصیات متضاد رو دوست دارم.

یعنی دختر زبر و زرنگ رو دوست دارم. دختر نجیب و محجوب به حیا هم دوست دارم و ... .

دخترک سرکار می ره و زرنگ است و تو کار پیشرفت می کنه رو دوست دارم. از طرفی از روابط محل کار هم خوشم‌ نمی اد.

دختر تحصیل کرده رو دوست دارم ولی ازینکه دختری با پسرهای همکلاسی اش حرف بزنه را دوست ندارم

خوب بدیهی است که نمیشه.


ولی مجموعا زنی رو دوست دارم که اولا اهل مطالعه باشه. از خودم خوش اخلاق تر و مهربون تر و با شعور تر باشه.

زبر و زرنگ باشه. اهل علم و دانش و ازین جور چیزها باشه.

قد خوب و هیکل خوب داشته باشه. خوش ادا و ظریف باشه. هیکل خوب یعنی لاغر نباشه. برجستگی های بالاتنه خوب داشته‌باشد و چاق هم نباشه. وزن بین ۶۰ تا ۷۰

شجاع باشه .

راستی از زن ورزشکار خوشم می اد ولی دوست دارم نرم باشه (تضاد )

حجاب خوب رو چادر می دونم ولی بعضی مانتوی ها هم خوبند.


درسته دوست دارم زنم اهل تکنولوژی باشه ولی خوب یه چنین زنی راحت مچ منو می گیره (تضاد )

در مجموع زنی باشه سرش به تنش بیارزه.

بشه باهاش بحث کرد. البته تاحالا چنین زنی نداشتم. لذا نمی دونم خسته کننده هست و یا خوبه.

در حد معقولی هم آشپزی و خونه داری بلد باشه.

ولی دوست دارم خیاطی اش خوب باشه.

راستش الان که دارم می نویسم حس می کنم ناخودآگاه یه سری ویژگی های مامانم رو دارم می نویسم.

زن نباید پچول باشه. پول یعنی ناتوان. باید توانمند باشه.

خلاقیت داشته باشه. ابتکار داشته باشه.


دوست دارم زیاد تو کارهای من فضولی نکنه ولی بزاره من تو کارهاش فضولی کنم ( تضاد )

راستشو بگم فکر می کنم من هنوز نمی دونم چه زنی می خوام و اگه یه بار دیگه خواستم ازدواج کنم باید اول با شخصی که فکر می کنم مطلوب است یه مدت بگردم ببینم واقعا مطلوب است. بعد.

می دانم که ممکنه من لایق چنین زنی نباشم. می دانم که این متن با خودخواهی نوشته شده. ولی در هرصورت در مورد همسر مطلوب است.

در مورد کار هم بدم نمی اد کار داشته باشه. ولی ترجیح می دم در حوزه تکنولوژی باشه.

باید منو دوست داشته باشه و احساسی باشه. خودم عاشقش می کنم. البته اگه عاشق باشه که دیگه عالیه






نظرات() 

شوهر موجود و شوهر مطلوب

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 14 خرداد 1396-06:13 ب.ظ

به خانمم گفتم که صادقانه مرا در بیست و یا سی کلمه توصیف کند. گفت صادقانه؟  گفتم بله
و اما حاصل کار:

بی معرفت. خودخواه .مغرور. اعتماد به نفس بالا. بدبین. کم حرف. شیطون.

هیز. خانم باز. مادردوست. خواهر دوست. برادر دوست. باهوش. زرنگ و گاهی همراه با بدجنسی.

 شجاع. توانمند. سنگدل. ریاست طلب. بی نظم. بداخلاق در خانه و خوش اخلاق در جمع.

 بد زبان. لجوج. بی انصاف. سهل انگار . بی تفاوت. دروغگو. بی خیال. صبور.

بی غیرت. بدتیپ. بی کلاس. بی احساس


بعد گفتم حالا ویژگی های شوهر مطلوبت را بنویس:


با معرفت. زن دوست. اهل گردش. خوش اخلاق. خوش صحبت. نجیب. باغیرت فراوان در مورد زن. شجاع. منظم. با زن زیاد حرف بزنه. خوش بین . اعتماد به نفس خوب و بجا

در تصمیم گیری جدی. زرنگی همراه با دیدن دیگران. آرام. بچه دوست. بسیار به خونه و زندگی  اهمیت بده. دست به خرج خوش تیپ. با کلاس و شیک لاکچری و احساسی



راستش به نظر فاصله بین مطلوب و موجود خیلیه




نظرات() 

و اما مشکل

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 خرداد 1396-09:38 ق.ظ

مشکلی که توی زندگی ما هست و شاید توی زندگی شماهم باشه، رمانتیک نبودن من است. یعنی من اونقدر که باید و خانمم دوست داره رمانتیک نیستم.

اینجا منظورم از رمانتیک بودن خیلی عاشق بودن است.

راستش خودم هم متوجه شدم که من از یه حدی بیشتر به کسی علاقه مند نمی شم و یا عاشق نمی شم. دیونه نمی شم و کارهای غیر عقلانی انجام نمی دم.

حدودا شور و شوق بیرون رفتن،رستوران رفتن و سفر و تفریح رفتن رو خیلی ندارم. البته گاهی فکر می کنم با آدمش اگه باشه دارم ولی خوب هنوز آدمش به اون معنی پیدا نشده.

هرکی بوده یا هست در دوردست است.


لذا حس می کنم من یه مشکلی دارم و باید به یک مشاور روانشناس خوب مراجعه کنم تا ببینم چرا من این حس ها رو ندارم. از طرفی این حساب برای همسر خیلی مهمه. ک در حد نان شب براش واجبه. لذا خوب باید یه فکری کرد دیگه.


همین





نظرات() 

مشکل کجاست

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 11 خرداد 1396-06:50 ب.ظ

قبلا فکر می کردم مشکل از همسرم است‌ . ولی دیشب که باهم حرف زدیم دیدم مشکل زندگیمان من هستم‌ و لازم است بروم پیش مشاور.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox