گاهی به باختن فکر کن

غم اخر

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 29 بهمن 1397-10:50 ق.ظ

در تسلیت هیچوقت نگید غم آخرتون باشه.‌چون یعنی انشالله به زودی بمیری.


و کلی آدم بی منظور اینو به من گفتند. ولی شما نگید.






نظرات() 

بی پدر شدم

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 28 بهمن 1397-09:08 ب.ظ

پدرم فوت کرد. و خوبیش اینه که اینجا راحت می تونم بنویسم. یکی از مشکلات ما نقاب ریا و نفاق است.

وقتی کسی می میره باید سریع تریپ غم بگیریم.


من زیاد به پدرم وابستگی عاطفی نداشتم. راستش اصلا نداشتم.

ولی کلی گریه کردم و دلم گرفت. اینو بعد فوتش فهمیدم.

تازه فهمیدم پدرم رو کلی دوست داشتم.

خاطراتش واقعا اشکم رو در می آورد. با اینکه خیلی باهاش خاطره ندارم.

حالا حالا ها احتمالا تم غمگین خواهم داشت.‌ولی باز ممکنه بخندم و شوخی کنم.

مثلا تو اون حال و هوا داشتم فکر می کردم بعد چله کی می اد لباس مشکی ام رو در می اره؟


اگه نگران شدید ببخشید.


راستی آدم متوقع می شه. منم متوقع شده بودم و حواسم جمع شده بود که کی تسلیت می گه و کی نمی گه.

کی زنگ می زنه و کی نمی زنه.

فعلا همین





نظرات() 

تعطیلات

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 20 بهمن 1397-11:41 ق.ظ

این چند روز رو قرار بود بریم مسافرت

من مرخصی هم گرفتم.

ولی الکی نرفتیم و موندیم خونه

الان هم هی حرص می خورم می بینم بقیه رفتن مسافرت و ما هیچ جایی نرفتیم






نظرات() 

رقص

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 17 بهمن 1397-11:10 ب.ظ

زندگی متاهلی فقط اونجاش که دوست دختر کلیپ رمانتیک برات می فرسته. پلی می کنی

زنت باهاش می رقصه





نظرات() 

فواید غر زدن

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 بهمن 1397-11:27 ب.ظ

گفتم که غر زدن درسته بده ولی فوایدی هم داره و موجب آبادانی میشه

یه میز ناهار خوری گرد خریده بودیم. خانمم می گفت قدش بلنده. یک روز مهندسی کرده و قدش را کوتاه کردیم. ولی بی احتیاطی کردیم و شل شد. هی به ما غر می زدند و این غرشون رو اعصاب بود تا آخر دوسه روز پیش اساسی درستش کردم.

اگر می خواستند و غر نمی زدند ، منهم درستش نمی کردم





نظرات() 

پیشنهاد

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 بهمن 1397-04:54 ب.ظ

ته قصه هوش مصنوعی رو شما بنویسید





نظرات() 

هوش مصنوعی ق اخر

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 بهمن 1397-01:01 ب.ظ

هانیه رفت توی واحد اداری و یک سر رفت دفتر کامرانی

-: سلام جناب کامرانی

--: سلام خانم پاینده. چیزی شده؟

-: نه. فقط می خواستم سرور اتوماسیون هوشمند رو ببینم.

--:سرور اتوماسیون هوشمند؟ برای چی؟ چیزی شده؟

-:نه. فقط می خوام ببینمش. عیبی داره؟

--: نه . جه عیبی داره.

کامرانی همینطور که از پشت میزش بلند می شد ادامه داد: عرض کردم که اون تجهیزات رو شرکت پیمانکار به دستور پدر گرامی تون نصب کردند. و تو دیتاسنتر نیستند. دوتا اتاق اونور تر. و مسولیتش با ما نیست. من می برمتون اونجا. نیروی مقیم مستقر دارند.

و کتش رو پوشید و در رو باز کرد و با هانیه رفتند ته سالن. یه در چرمی بود که یه تابلو زده کنار در و نوشته بودند ورود ممنوع. کامرانی در زد و دستگیره را فشار داد و در باز شد. یک اتاق معمولی تازه کاغذ دیواری شده که روی دیوارها عایق جدی صدا بود و یک رک کامپیوتر ته اتاق بود. (رک کامپیوتر یک کابینت فلزی ایستاده بلند است که توش سرور و سوییچ می گذارند) کمی آن طرف تر یه میز بزرگ و صندلی بود و دو عدد کامپیوتر و یک آقای با قیافه متوسط رو به بالا کتاب و هدفون تو گوشش بود. با دیدن کامرانی و هانیه از جاش بلند شد و در کمتر از یک ثانیه قیافه اش عین گچ شد. آب دهنش رو قورت داد و در حالیکه سعی می کرد راست بیایستد و از پشت میزش خارج شود ، گفت بفرمایید.

کامرانی ادامه داد: آقای دکتر سعیدی هستند خانم پاینده. مدیر پروژه و رو کرد به دکتر سعیدی و گفت خانم پاینده مشاور مدیر عامل. ‌آمده اند سرورها رو ببیند.

هانیه گفت خوشبختم و همزمان دکتر با صدای خفه ای گفت بله می شناسم. انگار هنوز در شوک بود.

-: شما می تونی بری. هانیه اینو به کامرانی گفت و اون هم رفت . با گامهای کوتاه به سمت رک کامپیوتر رفت . و در همین حین شروع کرد با دکتر حرف زدن. دکتر سعیدی از پشت میزش خارج شده بود و کنار میز ایستاده بود.

-: خوب هستید؟ میشه این سرورها رو معرفی کنید.

--: بله . در خدمتم . خیلی خوش آمدید. این سرور اینترنت است و این سرور دیتابیس و این....

همینطور که داشت حرف می زد ، هانیه متوجه شد این صدا خیلی آشنا است.

-: چقدر صدای شما آشناست. کمی حرف بزنید.

--: چی بگم؟

-: این صدای مجیده. می گم چقدر آشنا است.

--: بله. از صدای من برای نرم افزار استفاده شده‌است.

-: وای . من عاشق این صدام. ولی اصلا فکر نمی کردم می تونه مال یه آدم واقعی باشه.

--: بزرگوارید. و زیر لب بسیار آروم گفت منم عاشق صدای شمام.

-: خوب میشه بگید سرور اتوماسیون کدومه؟

--: بله. این سرور بالایی سرور اتوماسیون است. چطور مگه.

-:هیچی. دوست داشتم ببینمش.

و آروم دستش و کشید روی سرور و شروع کرد به لمس کردنش. همینطور ادامه داد تا دستش رسید به جلوی سرور که میشه همون صورت سرور.

بعد یهو برگشت به سمت دکتر سعیدی و با تعجب گفت : اینکه خاموشه.

--: صداش اذیتم می کرد خاموش کردم. و یهو ساکت شد.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

ازین چا میرسد مونیتورهای دکتر رو دید . از جلوی در معلوم نبود. هانیه به مونیتورهای نگاه کرد.

دکتر امد شروع کنه به توجیه و حرف زدن که یهو هانیه گفت اون چیه روی مانیتور شما؟ و به سمت مانیتور ها حرکت کرد.

دکتر هم یهو برگشت و خواست بده سر میز. ولی هانیه زودتر رسید.

روی یکی از مانیتور ها یک صفحه ای باز بود شبیه صفحه دوربین مداربسته.‌هانیه زل زد بهش‌.

-: این اتاق منه؟

--:نه. نه. ....... بله.

هانیه به اون یکی مانیتور نگاه کرد. برنامه اتوماسیون شبیه مال خودش باز بود. همچنین نرم افزار چت با سیستم هوشمند هم که داشت باز بود. و معلوم بود سیستم داره با اون چت می کنه. پیامهای صوتی فرستاده ازش بود. همچنین پیامهایی که سیستم بهش داده بود.

کمی گذشت. ‌هانیه نگاهی به دکتر کرد.‌دکتر سرخ سرخ شده بود.



-:مجید تویی؟؟؟

و ادامه داد: هوش مصنوعی و اینها الکی بود؟ همه اش تو بودی؟

دکتر سرش پایین بود.

هانیه دستش رو بلند کرد تا محکم بزنه تو گوش دکتر و .....



×××××××××

شما می تونی تصور کنی که بجای اینکه بزندش بغلش کرد. شایدم بعدش اینکار رو کرد.

در هرصورت بعدا فهمید که همه اینها پروژه باباش بود که اونو از افسردگی خارج کنه.



اون مهندسه هم که هانیه باهاش صحبت کرد ، کارمند باباش بود .

بقیه تصورات هم به عهده خودتون

پی نوشت : یه خورده یهویی جمعش کردم. نمی خواستم کارم نیمه تموم بمونه.‌ولی هدف ار اول همین بود

امیدوارم جالب بوده باشه





نظرات() 

مطلب رمز دار : هوش مصنوعی ق یکی مونده به اخر

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 15 بهمن 1397-10:55 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

کرم ریختن

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 بهمن 1397-03:29 ب.ظ

دیروز یکی از خانمهای دور فامیل که مطلقه است و البته من نمی دونستم و خودش گفت شروع کرده باهام پیام بازی کردن.‌هی تو اینستا بهم پیام می ده. ولی خیلی کمرنگ و شفاف. تابلوئه می خواد دوست شه ولی توقع داره، من شروع کنم. ولی خوب منم خیلی رسمی برخورد می کنم. انگار نمی فهمم داره چکار می کنه.


*******


چند وقت بود که ما با یه سری نمایندگان آشنا می زیاد ارتباط داشتیم. یعنی حق داشتند به من زنگ بزنند. بعد یکی از کرج گاهی زنگ می زد و کلی عشوه می آمد و می گفت من با بقیه فرق دارم و باید هوای منو داشته باشید و ازین حرفها.‌ منهم اصلا به رو خودم نمی آوردم که تو داری ازم دلبری می کنی.

بعد عکسش رو تو بیسفون دیدم. جای خواهری دافی بود.

ولی خوب بازم به روش نیاوردم و حفظ شخصیت کردم.



×××××××


این همکار خانم ما هی داره به نظرم ریز ریز دلبری می کنه و عشوه می اد. قبلا که شکمم سیر بود اصلا کارهاش اینقدر به چشم‌نمی امد. ولی با اینحال سعی می کنم به روی خودم نیارم . ولی قشنگ سیر و گشنه بودن در میزان جذابیت افراد متفاوته





نظرات() 

دست بی نمک

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 بهمن 1397-09:28 ب.ظ

برای دوستم یه هدیه خریدم بردم براش نصب کنم تا با کامپیوترش باهاش کار کنه.

برگشته می گه یه چیزی نصب نکنی کنترلم کنی. یعنی اینقدر این بچه به من اطمینان داره





نظرات() 

پیش بینی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 بهمن 1397-01:50 ب.ظ

پیش بینی کنید امروز فوتبال چند چند می شیم.



پست موقت





نظرات() 

کاش

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 بهمن 1397-12:20 ب.ظ

کاش با خواهش می شد به چیزی رسید

کاش التماس فایده داشت.

ولی به گدا چیز با ارزشی نمی دن

ولی تجربه نشون داده که اینکارها فایده نداره. به زور نمیشه چیزی رو بدست اورد





نظرات() 

روشهای انتقال

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 بهمن 1397-10:25 ق.ظ

وسایل مختلفی برای انتقال وجود دارد.

برای پیام الکتریکی معمولا از سیم مسی استفاده میشه.

ولی در شب میشه با نور پیام منتقل کرد.

در حالت عادی با صدا و حرف می توان پیام رو منتقل کرد.

با لمس دیگری میشود به او پیام منتقل کرد.


و الی ماشالله روش هست.



در این هوای بارانی امروز من با باران به تو پیام منتقل می کنم.

باران را می بوسم. و قطرات باران که به گونه تو خورد ، حاوی بوسه های من است.


راستی به بعضی از قطره ها گفتم چشمهایت را ببوسند. اگر دیدی باران به چشمات خورد ، فحش نده. من گفتم چشمهایت را ببوسند.





پی نوشت : صبح که داشتم پسرم رو با موتور می رساندم اداره. بهم گفت بابا این بارون لعنتی چرا خبر می خوره تو چشمام؟ منم گفتم چون چشمات قشنگه. دوست دارند بوسش کنند. دارند تلاش می کنند بوس کنند.


بعد به ذهنم رسید متن بالا رو بنویسم. لطفا باهاش مخ زنی نکن و برای کسی نفرستید . بخصوص شما.





نظرات() 

تصمیم فعلی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 7 بهمن 1397-02:18 ب.ظ

تصمیم گرفتم پسرک که رفت دانشگاه دیگه جدا شم و برم یه زندگی نو رو تجربه کنم. فکر کنم ۲۵ سال برای تاوان یه اشتباه خوب باشه.

انشالله تا اون‌موقع هم اونقدر پول جمع کردم که خانمم رو تامین کنم.


البته اینو بهش فعلا نخواهم گفت.

هروقت از نعشگی در می ام و بر می گردم به زندگی.‌می بینم چیز گند و نچسبید است





نظرات() 

روزهای بد

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 بهمن 1397-11:17 ق.ظ

روزهای بد داره دوباره شروع میشه.


و من دارم فکر می کنم این دفعه چکار کنم.







نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox