گاهی به باختن فکر کن

تولدها

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-11:06 ق.ظ

تصمیم گرفتن دوباره تولدها را تبریک بگم.


از همه خواننده های محترم و عزیز که دوست دارند تولدشون رو تبریک بگم تاریخش رو اعلام کنند. یه ایمیل یا شماره یا ای دی هم بدید .‌چون فقط یه اسم یه خورده درست نیست.

شاید خواستم قبل از تولد باهاتون در مورد متن هماهنگی کنم.






نظرات() 

تولدم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398-07:41 ق.ظ

دیروز تولدم بود.

ممنون از همه اونهایی که تبریک گفتند و اونهایی هم که نگفتند، دارم براشون.

شماره کارت رو می زارم آخر پست ، هدایای نقدی واریز شه.

صبح اول وقت مدیرعاملمون زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت‌. جالب بود و عجیب.

عموما روز تولدشرکتمون کارت هدیه می ده و بچه ها هم یه پولی جمع می کنند که هنوز هیچکدوم محقق نشده.

دیشب یه جشن کوچولو هم خونه مادرزنم گرفتیم. البته طبق قرار قبلی کسی کادو نداد.


فعلا همین





نظرات() 

متری شش ونیم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 28 اردیبهشت 1398-07:55 ق.ظ

دوسه روز پیش توی فیلیمو فیلم مغزهای کوچک زنگ زده رو دیدم. نوید محمد زاده خیلی خوب بازی کرده بود. گفتم کاش اینو سینما دیده بودم. لذا گفتم تا دیر نشده برم متری شش و نیم رو ببینم.


به خانمم گفتم. موافق بود گفت بقیه رو هم ببریم. لذا یهو هشت نفر شدیم و رفتیم.


فیلم قشنگی بود. مشکلات پلیسها را هم نشان می داد . وقت کردید برید ببینید. ما ساعت دو ظهر رفتیم .‌هم ارزانتر بود و هم چون چیزی نخریدیم که بخوریم، ارزان تر هم تموم شد



نظرات() 

قایم

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 اردیبهشت 1398-07:39 ب.ظ

امروز با دخترم دعوا م شد. سر چیش بماند. مامان ش هم خونه مادر زنم بود. گفت من خودم می رم خونه مادر جون. گفتم وایمیسی می برمت. بری کشتمت .

داشتم کار خونه می کردم که یهو در بست و رفت. مشغول کارم شدم و چند دقیقه بعد که امدم نگاه کردم دیدم نیست.

به مامان ش زنگ زدم که رسیده گفت نه. کارم که تموم شد ، پسرک هم پاشد بره خونه مادرجانش.


گفتم با دوچرخه برو عسل رو هم تو راه ببینی. رفت .


چند دقیقه بعد رو ایفون به مامان ش زنگ زدم و گفتم بگو پسرک بره کمی بچرخه دنبال خواهرش تا منم برم.


که یهو دیدم دخترم از تو توالت خونه خارج شد. توالت نزدیک در خروجی است. و اون ما رو رنگ کرده بود.

الان هم که شنیده بود داداشش می خواد بره بچرخه.، دلش سوخته بود

عوضی







نظرات() 

باشگاه بدنسازی

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 27 اردیبهشت 1398-02:46 ق.ظ

سال ۹۲ که فوق لیسانس قبول شدم با یه دوستی آشنا شدم که اون صنایع غذایی می خواند. ارشد قزوین. مثل خودم. بچه جنوب بود. فکر کنم دزفول. خونگرم و دوست داشتنی و صمیمی. اون روزها درگیری کاری ام زیاد بود و چون خوابگاه و رشته مون جدا بود و من درگیر زن و زندگی بود، خیلی نتونستم باهاش صمیمی بشم و یکی دوبار که رفتیم بیرون، کم کم رابطه مون کم رنگ شد و ولی شماره اش تو گوشی ام موند. گاهی یاد خاطراتش می افتادم ولی روم نمی شد زنگ بزنم. زنگ بزنم بگم چی؟ ولی بهش احساس دین و بدهکاری داشتم.

امروز یهو دیدم به تلگرام پیوست. بهش خوشامد گفتم و دوباره سر صحبت و خاطرات باز شد. اون موقع ها گفته بود که یه باشگاه ورزشی دارند که باباش هی دوست داشت، این بره راه بندازه. بعد فوق لیسانس برگشته بود شهرشون و باشگاه راه انداخته بود. جالب بود برام. منم خیلی دوست داشتم می تونستم تو تهران یه باشگاه راه بندازم. ولی خوب سرمایه زیادی می خواد که فعلا نیست. ولی همینکه باهاش صحبت کردم و ازش عذرخواهی کردم، سبک شدم.





نظرات() 

دختر بد دهن

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-10:28 ق.ظ

دخترم بغلت غرور و اعتماد به نفس خیلی بد دهن شده و تو مدرسه هم اذیت می کنه.

دیشب یه نیم ساعتی باهاش حرف زدن و سعی کردم، عقل معاش را برایش توضیح بدم.

ادب و مدارا با خلق

فرق عزت نفس و اعتماد به نفس رو با غرور و خودبینی


نمی دونم اثر داشت و خواهد داشت یا نه





نظرات() 

افطاری

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-09:06 ق.ظ

‏اگه جوری افطار کردی که دلت درد نگرفت و سنگین نشدی و خوابت نبرد، یعنی بجز اجر اخروی، سود دنیوی هم برده ای.





پی نوشت : دیروز که بی سحری روزه گرفتم خیلی راحت بودم و خوابم هم نمی آمد. سخت نبود





نظرات() 

نداری

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398-12:31 ق.ظ

یه دوست دختر خوب و تو دل برو هم نداریم، ببریمش یه هتل سلف سرویس بهش یه افطاری بدیم تو این شبها، خوشحال بشه. لبخند بزنه‌ دلش شاد بشه و از داشتن ما خوشحال بشه





نظرات() 

بی سحری

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398-08:37 ق.ظ

‏مادرزنم یک ربع به چهار زنگ زد و برای سحر بیدارم کرد. در اوج خواب بلند شدم و جواب دادم و گفتم خواب بودیم ولی دیگه الان بلند می شیم. بعد گرفتم خوابیدم. حدود پنج بیدار شدیم. خانمم در گام اول زنگ زد به مامان ش و گفت سحرها تا با خودم صحبت نکردید ، مطمئن نشید. به این اعتمادی نیست.





نظرات() 

خدا گفته

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-11:31 ب.ظ

‏خانمم می گه کی گفته من باید همه سفره رو جمع کنم.‌تو هم وظیفه ات است جمع کنی.

می گم کی گفته همه هزینه های خونه رو من بدم؟

می گه خدا گفته. تازه گفته وظایف خونه هم بعهده زن نیست. قانع شدم. پاسخ سنگین بود





نظرات() 

بی فرهنگی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-11:58 ق.ظ

‏اگه فرهنگ رو مجموعه چهارچوبهای رفتاری تعریف بعید می دونم کسی باشه که هیچ فرهنگی نداشته باشه. کسی که چهارچوب نداشته باشه هم سبک رفتاری خودش رو داره.هرکسی به یه فرهنگی معتقد است. پس بی فرهنگ نداریم. بلکه کسیکه فرهنگ ما رو قبول نداره بی فرهنگ نامیده میشه





نظرات() 

هم دردی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-10:47 ق.ظ

صبح موقع سحری دیدم، سحری من یک مقدار برنج است و کمی خورشت فسنجان که نه گوشت داره و نه چیزی‌. یعنی برنج بود و کمی آب خورشت.

خواستم سلیطه بازی در بیارم. بعد یاد فقرا افتادم و اینکه ماه رمضان کلا برای هم دردی با فقیرهاست. لذا صدام رو در نیاوردم و خوردم . البته در همین اوج نداری، یه مقدار هندوانه کیلو چهار تومن خوردم





نظرات() 

با انرژی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-08:35 ق.ظ

خب در پست قبلی که نشد با انرژی بنویسیم.


در کنار همه این اوضاع بد، من به زندگی خودم مشغولم. در حال یادگیری هستم. شاید یادگیری های بی حاصل‌ .‌ولی در مجموع دارم چیزهای جدید یاد می گیرم و کلا فیلد کاری ام در حوزه رایانه را تغییر می دهم. دیر و زودش هم مهم نیست.

باشگاه و ورزش رو هم که نشد شروع کنم. قیمت زمین و خونه هم چنان رفت بالا که کلا آرزوها پاشید.

تو اداره مون خیلی خر تو خره و من دارم ازین خر تو خری برای یادگیری استفاده می کنم.


بچه ها هم خوبند و به زندگی مشغولند.

نقطه قوت زندگی من فعلا سه تا بچه سالم و شیطون است که پدر اعصاب مادرشون و پولهای منو در آوردند.



فعلا همین





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 24 اردیبهشت 1398-08:29 ق.ظ

شاد و پرانرژی نوشتن سخته.

درسته همیشه می گن مشکل تو خورده ولی این دفعه واقعا بیرون مشکل است.

درحالیکه حقوق ها بطور متوسط بیست درصد زیاد شده، هزینه ها سه برابر شده و لذا یهو من بشدت فقیر شدم.

و این خیلی ناراحتم کرد. تمام برنامه ریزی ها را بهم زد و زندگی رو سخت کرد.


علت این ماجرا چیه؟ عدم وجود عقلانیت کافی و یا دلسوزی کافی برای مردم. چون عقلانیت برای خودشون هست و همه شون وضعشان خوبه.



درگیری های سیاسی و رسوایی های مالی و سخت گیری های الکی هم که اعصاب آدم رو خورد می کنه.



پس با انرژی نوشتن سخته






نظرات() 

طاهری

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 21 اردیبهشت 1398-10:16 ق.ظ

یه آشنایی داریم که تو عرفان حلقه است. یه خورده در مورد استادش آقای طاهری تعریف کرد برام.

از قبلش هم کنجکاو بودم در موردش. در مجموع اقای خوبی است. مفسر قران است و برداشت خودش رو می گه.

البته چون از عرفان می گه، خود بخود فقیهان باهاش مشکل دارند





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox