گاهی به باختن فکر کن

تنهایی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 30 تیر 1398-08:31 ق.ظ

همکارم همون که لایق رئیس بودن نبود، از اتاق رفت.

اول می خواستند از شرکت و معاونت اخراج بشه. بعد از واحد و مدیریت اخراج شد.

ما حدود دو سال هم اتاق بودیم، و الان یک هفته است که رفته. نه من حالی ازش می پرسم و نه اون.

به نظر می رسه هیچ علقه و علاقه و رابطه ای قلبی بین ما نبوده است و یا ایجاد نشده است.

بعد فکر می کردم که بین من و کدوم یک از همکارانم این رابطه هست؟


دیدم با هیچکدام از همکارام چنین رابطه ای رو ندارم. با همکارهای شرکت قبلی هم نداشتم و وقتی جدا شدم، شدم که شدم. و حتی با فامیل و غیره هم ندارم. با همه خوبم ولی با کسی خیلی صمیمی نیستم. حالا باید در مورد بیشتر فکر کنم. حتی نمی دونم این خوبه یا بد.

شما چی؟





نظرات() 

طلاق

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 29 تیر 1398-07:13 ق.ظ

دیروز داشتم فیلم عروسی مان را اتفاقی می دیدم.

فیلم مردونه را دیدم. حداقل پنج نفر از دامادهای فامیل که تو فیلم هستند الان جدا شدند و دیگه تو فامیل نیستند.‌

و این بغیر از کسانی هستند که بعد از عروسی ما ازدواج کردند و جدا شدند





نظرات() 

رسیدگی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 27 تیر 1398-08:20 ق.ظ

‏باتری موتورم چند وقت بود که داشت بهم پیام می داد که ناخوش است. می دونستم باید بهش رسیدگی کنم واسید بریزم توش. سرم شلوغ بود ولی دراصل برنامه ریزی نداشتم. بالاخره دیشب باهام خداحافظی کرد و من رفتم یکی دیگه خریدم. وهنوز افسوس می خورم که کاش بهش رسیدگی کرده بودم. می فهمید چی می گم؟

رسیدگی عموما خیلی راحت تر و کم هزینه تر است. ولی گاهی نمی شود. می تونید چرا دلم برای این از دست دادن این باتری می سوزه؟ چون خیلی خوب بود. در سرما و گرما باهام بود. اذیت نمی کرد. هروقت استارت می زدم، استارت می زد و موتورم روشن‌می شد.

گاهی زود دیر میشه





نظرات() 

ظرفشویی

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 26 تیر 1398-07:01 ق.ظ

ماشین ظرفشویی مون چند روزه خراب شده.

یعنی دو سه روز پیش صبح که خواستم بیام اداره، دیدم فرش آشپزخانه خیسه. دیدم شلنگ ماشین ظرفشویی سوراخ شده. فلکه رو بستم و امدم اداره.

به خانمم هم واتس آپ پیام دادم که نگران نباش. شلنگ ماشین ظرفشویی بود. بستمش.

این روزها که تنها شدم، کارم بیشتر شده.‌لذا خسته تر می رم خونه.

دیشب می گه تو چرا کار خونه رو نمی کنی. از صبح که نیستی. حالا هم می آیی می شینی یه گوشه استراحت می کنی. می گم‌تو آقا داری من از هفت صبح که می ریم بیرون و الان ده شب امدم ، کار کنم‌ بازم خونه هم کار کنم؟


باتری موتورم خراب شده بود. اسیر اونهم شدم که آخرش هم پیدا نکردم.

یعنی یک رب به هفت زدم از خونه بیرون

بیست و پانزده دقیقه از اداره زدم بیرون. حدود ساعت نه رسیدم‌ دم باشگاه پسرم ور داشتم بردمش خونه.

تو راه لوازم ماشین ظرفشویی خریدم. مشکل داشته بردم عوض کردم. کمی دنبال باتری گشتم و بیست و دو و پانزده دقیقه رسیدم خونه. در نهایت ظرفشویی رو درست کردم و خوابیدم.

شما هم اندازه من گرفتار بودید عاشقی یادتون می رفت.

حالا به بقیه داستانها کاری ندارم






نظرات() 

التماس

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-09:29 ب.ظ

شنیدید می گن‌کسی که می خواد بمونه، بهانه اش رو پیدا می کنه و کسی که می خواد بره هم همینطور.


التماس کردن و خواهش کردن که بمون بخاطر من خوبه. ولی معمولا اثرش رو از دست می ده. مثلا می گی بمون. طرف می مونه ولی تا ابد که نمی مونه. می ره.


و من از خواهش کردن و التماس کردن بدم می اد





نظرات() 

تهمت

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-09:22 ب.ظ

یکی از بزرگترین دل شکستن ها با تهمت بوجود می اد.






نظرات() 

تنهایی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-07:32 ق.ظ

یه همکار داشتم که در موردش براتون نوشتم.

دیر می آمد و زیاد خوب کار نمی کرد، ولی بخاطر آشناش بهش سمت مدیریت داده بودند.

دیروز از واحد اخراج شد. و من تنها شدم.

همه کارهای واحد ریخته سرم و فعلا تنهام.

قراره دوتا نیرو استخدام کنیم. و من دارم فکر می کنم چی استخدام کنم.

دوست دارم دم باسواد تر از خودم رو استخدام‌کنم. ولی خوب مدیریت آدم باسواد تر سخته







نظرات() 

لانگ دیستنس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 22 تیر 1398-07:36 ق.ظ

من یه سری پادکست گوش می دم. درمورد آدمهای خارج از ایران.

اینها که مهاجرت کردند. با توجه به حرف دوستم که می گه تو آقای لب و ذهنی و فقط خوب حرف می زنی و عمل نداری، عرضه مهاجرت ندارم. فقط گوش می دم.

بعد یه مفهومی هست به نام لانگ دیستنس. یعنی رابطه های دور از هم

مثلا طرف رفته درس بخونه یا کار کنه. شش ماه از عشقش جدا افتاده یا بیشتر. بعد الان اینها تو رابطه لانگ دیستنس هستند.



نمی فهمم یعنی چی. مگه میشه؟ شما می فهمید؟







نظرات() 

سکوت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 22 تیر 1398-07:27 ق.ظ

وقتی سنم کم بود، علاوه بر اینکه فکر می کردم یه چیزهایی می فهمم که بقیه نمی فهمند ، یه حس خودبزرگ‌پنداری داشتم.

فکر می کردم لازمه این فکرها و اندیشه های ناب رو با بقیه به اشتراک بگذارم.

بعد من ازین اخلاقهای تکرار ندارم. مثل سخنرانها نمی تونم یک حرف رو بارها و بارها تکرار کنم.

و حالا به این نتیجه رسیدم که همه همه چیز را می دانند. ‌حرفه ای من خاص نیست‌‌. از حرفهای من قشنگ تر هم زیاده.

لذا ساکت شدم.

دیگه کمتر حرف می زنم و راستش دوست دارم بشنوم.


سواد و علم آموزی هم یه منحنی داره. اولش فکر می کنی خیلی می دونی.

بعد کم‌کم قبول می کنی که اینطوری نیست. و حالا حالا باید بیاموزی






نظرات() 

پای زن

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 17 تیر 1398-07:44 ق.ظ

رفیقم می گفت تو یه اداره ای شناوری وجود داشته. شناوری یعنی پرسنل ساعت ورودشون بین ساعت ۷و نیم تا ۹ شناور بوده است.

یکی از پرسنل همیشه به موقع می امد‌ . لذا مشکلی پیش نمی آد و شناوری بقیه حس نمی شد.


یه شب این آقا دوست دختر دار می شه و تا دیروقت با دوست دخترش خوش بوده، لذا صبح دیر می اد. از قضا فردا مدیرعامل دیر می اد و لذا شناوری همه رو لغو می کنه.

یعنی یه دختر یه شب چیز می کنه تو زندگی ۲۵ نفر.





نظرات() 

روز دختر

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 13 تیر 1398-02:21 ب.ظ

روز دختر بر همه دخترها مبارک باد.

منظورمون از دخترها یعنی خانمهایی که ازدواج نکردند. والا س . ک .س که انشالله همه تون انجام دادید





نظرات() 

چند جمله

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 11 تیر 1398-01:10 ب.ظ

‏یه روز خوب اومد. اون روز مذهب و علم باهم راه می رفتند . بعد شیطون رفت شیطنت کنه. از علم‌پرسید نظرت در مورد مذهب چیه؟ گفت هرچی می دانم او می بیند. از مذهب در مورد علم‌پرسید،گفت: هرچه می بینم او می داند. از آن روز به بعد بین علم و مذهب وحدت ایجاد شد و مردم خوشبخت زندگی کردند.




‏اگه هزینه ها همینطور بده بالا. باید دعا کنیم بچه هامون بابا نشن تا شرمنده زن و بچه نشن یا کمرشکن زیر هزینه ها نشونه


‏ما معمولا وقتی به خودمون می رسه، دنبال آزادی و حریم شخصی و راحتی هستیم. ولی وقتی به عزیزانمان می رسه، ‌اولویت اولمون میشه ایمنی. و معمولا بخاطر ایمنی آزادی و حریم شخصی شون رو از بین می بریم.










نظرات() 

سفر

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 9 تیر 1398-07:43 ق.ظ

‏--کدوم سفر بهت خوش گذشت؟

-سفر تیر شمال. اوایل تیر.

--جدی؟ چه جالب. کجا رفتی؟

-من‌نرفتم. اونها رفتند





نظرات() 

استرس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 8 تیر 1398-05:13 ب.ظ

جمعه و شنبه با اصرار خانواده بخصوص بچه ها، امدم شمال.

ولی انقدر حرص و جوش خوردم تا امدم که ذهنم اف زد.





نظرات() 

تک جمله

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 5 تیر 1398-06:02 ب.ظ

‏همکارم پسر خوبیه. بدلایل نامشخص ( پارتی )شد رئیس. نه سوادشو داره و نه اقتدارشو. لذا کسی قبولش نداره و مسخره اش می کنند. مدیرش هم قبولش نداره.‌خوب به خود خروجی واحد هم‌مناسب نیست.

ولی خودش نمی فهمه.

می گه حقوقم هم فرقی نداره.

با این اشتباه هم پسرو از بین بردند و هم جایگاهش را




‏یه روزی علم پیشرفت می کنه و ما با مورچه ها حرف می زنیم. توافق می کنیم رو بدن ما نیایند. سراغ غذاهایی که می خواهیم بخوریم ، نروند. در عوض مثل جاروبرقی هرچی رو زمین بود مال اونها. ضمنا نمی کشیمشون. ترجیحا هم شبها و وقتی نیستیم بیان بیرون.

بعدش مورچه ها بهترین حیوانات خونگی می شن.




‏به ما در اداره ناهار می دن. و حدوداهرماه هرکسی غذای ماه بعد خود را مشخص می کند.. بعد این همکار ما بیش از پنجاه درصد اوقات هی می ره غذاهای بقیه رونگاه می کنه و دنبال تعویض غذاش است. همه اش دنبال انتخاب بهترین است. همه اش به انتخاب خودش شک دارد و بقول خودش استرسی است. بابت‌ همین کمی بهش می خندند.

اگه این زن بگیره و خواهر زن کوچک تر داشته باشه، مطمئنم بعد چند سال می ره ، می گه اینو بگیرید کوچیک تره رو بدید







نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox