گاهی به باختن فکر کن

مشهد

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 29 مرداد 1398-02:01 ب.ظ

آمدیم مشهد جای شما خالی

التماس دعا

خاطره با مزه اینکه باجناق جدید قرار بود بیاد ولی جور نشد و نیومد.


ولی تو مشهد که می خواستیم از ایستگاه قطار خارج بشویم با دسته گل به استقبالمون آمد.

فک همه مون افتاد





نظرات() 

شنبه نوشت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 12 مرداد 1398-08:23 ق.ظ

‏اینکه ایران امروز حداقل از افغانستان و پاکستان یکم جلوتره هنوز مدیون تلاش 90 سال قبل رضاشاه است.

رضاشاه نبود وضعمون از افغانستان هم بدتر بود.


جمله بالا از من نیست.‌ولی فکر کنم درسته.


**********

‏یک روز مردی به فرزندش در خیابان سیلی زد. زنی رد می شد و گفت خدا کنه دستت بشکنه. دست مرد شکست. مرد نزد پیامبر زمان شکایت کرد. پیامبر از خدا پرسید. خدا گفت بخاطر نفرین زن دست مرد را شکستم. او آمر بود.

پیامبر گفت مجازات سیلی،قصاص است و مجازات شکستن دست،قصاص است.نفرین هم حساب داره

**********

‏شعور و شخصیت هر آدمی رو هم‌تو حرف زدنش می شه فهمید، هم تو دعا کردنش و هم تو نفرین کردنش. برای شناخت شخصیت واقعی آدمها می تونید عصبانی شون کنید. بعد یهو ویترین می ره کنار و لایه واقعی می اد رو. و مدعی ها بعضا خیلی حقیرند

*******

‏در دوستانتات، کسی هست که افکارش کاملا مخالف افکار شما باشد، یا همه هم فکر شما هستند؟

در زیردستانتان مخالف را می پذیرید،مخالف را حذف می کنید؟ یا به زور همسو می کنید؟

آیا به ضعیف تر از خود اجازه ابراز نظر مخالف می دهید؟ آیا از همه بیشتر می فهمید؟

مواظب باشید دیکتاتور نباشید.









نظرات() 

لباس خواب

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 10 مرداد 1398-11:54 ق.ظ

می دونستید ازین لباس ها که بازیگران خارجی پاشون می کنند و تو فیلمها هست و بهم با گیره وصله، تو ایران هم هست؟


همکارم می گفت رفته پیش دوست دخترش، دوستش برای سورپریز ازونها پوشیده بوده. و این دوست ما هم کلی کیف کرده و سورپریز شده.

می گفت خیلی جالب و باحال بود. بخصوص حسی که موجب شده بود دوستش این کار رو براش بکنه، براش جذاب بوده.


منم نمی دونستم ازینها هست





نظرات() 

شمال سری دو

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 10 مرداد 1398-10:19 ق.ظ

خانمم و بچه ها بهمراه پور زن و بقیه رفتند شمال. قرار بود منم برم. ‌ولی بخاطر نبود همکار و مرخصی نشد برم

رفتند وبرگشتند. چهار ماشینه.

ظاهرا پدرخانمم جای من رانندگی کرده





نظرات() 

پاک کن

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 7 مرداد 1398-08:55 ق.ظ

‏یه قسمتهایی از زندگی ات هست که دوست داری با پاک کن پاک کنی و دوباره بنویسی. فکر کنم همه دارند. فقط فرقش تو تعداد و طولش است. مثلا من شاید یه سال رو پاک کنم‌ و دوباره بنویسم کافی باشه. شما دو تا یه ماه داری. و اون یکی بیست سال رو باید پاک کنه از نو بنویسه





نظرات() 

وقت ازدواج

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 1 مرداد 1398-09:21 ق.ظ

دیشب برای خواهر زنم خواستگار آمده بود. یعنی جلسه دومش بود. قبلش یه تحقیقات مختصری من کردم. ظاهرا مناسب بودند.

البته یعنی آدمهای بی ازاری بودند و همین.

تاحالا خواستگارهای زیادی آمده اند و به جلسات دوم و سوم رسیده و بعد بهم خورده.‌اینم معلوم نیست چی بشه. جزو مالی مناسب و خانواده نسبتا خوب، ویژگی مثبتی پسره نداره.

ولی خواهرزنم ظاهرا قصد ازدواج داره و سخت گیری نمی کنه. لذا دوست داره درست شه و تموم شه. خانم من نگرانه. ولی چیزی بهش نمی گه.‌

من هم همینطور. ازدواج هم واقعا مقوله پیچیده ای است.

به دخترم می گم تو توی خواستگاری نباش. خاله ات دیگه به چشم‌ نمی اد. می خنده.





نظرات() 

تنهایی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 30 تیر 1398-09:31 ق.ظ

همکارم همون که لایق رئیس بودن نبود، از اتاق رفت.

اول می خواستند از شرکت و معاونت اخراج بشه. بعد از واحد و مدیریت اخراج شد.

ما حدود دو سال هم اتاق بودیم، و الان یک هفته است که رفته. نه من حالی ازش می پرسم و نه اون.

به نظر می رسه هیچ علقه و علاقه و رابطه ای قلبی بین ما نبوده است و یا ایجاد نشده است.

بعد فکر می کردم که بین من و کدوم یک از همکارانم این رابطه هست؟


دیدم با هیچکدام از همکارام چنین رابطه ای رو ندارم. با همکارهای شرکت قبلی هم نداشتم و وقتی جدا شدم، شدم که شدم. و حتی با فامیل و غیره هم ندارم. با همه خوبم ولی با کسی خیلی صمیمی نیستم. حالا باید در مورد بیشتر فکر کنم. حتی نمی دونم این خوبه یا بد.

شما چی؟





نظرات() 

طلاق

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 29 تیر 1398-08:13 ق.ظ

دیروز داشتم فیلم عروسی مان را اتفاقی می دیدم.

فیلم مردونه را دیدم. حداقل پنج نفر از دامادهای فامیل که تو فیلم هستند الان جدا شدند و دیگه تو فامیل نیستند.‌

و این بغیر از کسانی هستند که بعد از عروسی ما ازدواج کردند و جدا شدند





نظرات() 

رسیدگی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 27 تیر 1398-09:20 ق.ظ

‏باتری موتورم چند وقت بود که داشت بهم پیام می داد که ناخوش است. می دونستم باید بهش رسیدگی کنم واسید بریزم توش. سرم شلوغ بود ولی دراصل برنامه ریزی نداشتم. بالاخره دیشب باهام خداحافظی کرد و من رفتم یکی دیگه خریدم. وهنوز افسوس می خورم که کاش بهش رسیدگی کرده بودم. می فهمید چی می گم؟

رسیدگی عموما خیلی راحت تر و کم هزینه تر است. ولی گاهی نمی شود. می تونید چرا دلم برای این از دست دادن این باتری می سوزه؟ چون خیلی خوب بود. در سرما و گرما باهام بود. اذیت نمی کرد. هروقت استارت می زدم، استارت می زد و موتورم روشن‌می شد.

گاهی زود دیر میشه





نظرات() 

ظرفشویی

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 26 تیر 1398-08:01 ق.ظ

ماشین ظرفشویی مون چند روزه خراب شده.

یعنی دو سه روز پیش صبح که خواستم بیام اداره، دیدم فرش آشپزخانه خیسه. دیدم شلنگ ماشین ظرفشویی سوراخ شده. فلکه رو بستم و امدم اداره.

به خانمم هم واتس آپ پیام دادم که نگران نباش. شلنگ ماشین ظرفشویی بود. بستمش.

این روزها که تنها شدم، کارم بیشتر شده.‌لذا خسته تر می رم خونه.

دیشب می گه تو چرا کار خونه رو نمی کنی. از صبح که نیستی. حالا هم می آیی می شینی یه گوشه استراحت می کنی. می گم‌تو آقا داری من از هفت صبح که می ریم بیرون و الان ده شب امدم ، کار کنم‌ بازم خونه هم کار کنم؟


باتری موتورم خراب شده بود. اسیر اونهم شدم که آخرش هم پیدا نکردم.

یعنی یک رب به هفت زدم از خونه بیرون

بیست و پانزده دقیقه از اداره زدم بیرون. حدود ساعت نه رسیدم‌ دم باشگاه پسرم ور داشتم بردمش خونه.

تو راه لوازم ماشین ظرفشویی خریدم. مشکل داشته بردم عوض کردم. کمی دنبال باتری گشتم و بیست و دو و پانزده دقیقه رسیدم خونه. در نهایت ظرفشویی رو درست کردم و خوابیدم.

شما هم اندازه من گرفتار بودید عاشقی یادتون می رفت.

حالا به بقیه داستانها کاری ندارم






نظرات() 

التماس

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-10:29 ب.ظ

شنیدید می گن‌کسی که می خواد بمونه، بهانه اش رو پیدا می کنه و کسی که می خواد بره هم همینطور.


التماس کردن و خواهش کردن که بمون بخاطر من خوبه. ولی معمولا اثرش رو از دست می ده. مثلا می گی بمون. طرف می مونه ولی تا ابد که نمی مونه. می ره.


و من از خواهش کردن و التماس کردن بدم می اد





نظرات() 

تهمت

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-10:22 ب.ظ

یکی از بزرگترین دل شکستن ها با تهمت بوجود می اد.






نظرات() 

تنهایی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 24 تیر 1398-08:32 ق.ظ

یه همکار داشتم که در موردش براتون نوشتم.

دیر می آمد و زیاد خوب کار نمی کرد، ولی بخاطر آشناش بهش سمت مدیریت داده بودند.

دیروز از واحد اخراج شد. و من تنها شدم.

همه کارهای واحد ریخته سرم و فعلا تنهام.

قراره دوتا نیرو استخدام کنیم. و من دارم فکر می کنم چی استخدام کنم.

دوست دارم دم باسواد تر از خودم رو استخدام‌کنم. ولی خوب مدیریت آدم باسواد تر سخته







نظرات() 

لانگ دیستنس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 22 تیر 1398-08:36 ق.ظ

من یه سری پادکست گوش می دم. درمورد آدمهای خارج از ایران.

اینها که مهاجرت کردند. با توجه به حرف دوستم که می گه تو آقای لب و ذهنی و فقط خوب حرف می زنی و عمل نداری، عرضه مهاجرت ندارم. فقط گوش می دم.

بعد یه مفهومی هست به نام لانگ دیستنس. یعنی رابطه های دور از هم

مثلا طرف رفته درس بخونه یا کار کنه. شش ماه از عشقش جدا افتاده یا بیشتر. بعد الان اینها تو رابطه لانگ دیستنس هستند.



نمی فهمم یعنی چی. مگه میشه؟ شما می فهمید؟







نظرات() 

سکوت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 22 تیر 1398-08:27 ق.ظ

وقتی سنم کم بود، علاوه بر اینکه فکر می کردم یه چیزهایی می فهمم که بقیه نمی فهمند ، یه حس خودبزرگ‌پنداری داشتم.

فکر می کردم لازمه این فکرها و اندیشه های ناب رو با بقیه به اشتراک بگذارم.

بعد من ازین اخلاقهای تکرار ندارم. مثل سخنرانها نمی تونم یک حرف رو بارها و بارها تکرار کنم.

و حالا به این نتیجه رسیدم که همه همه چیز را می دانند. ‌حرفه ای من خاص نیست‌‌. از حرفهای من قشنگ تر هم زیاده.

لذا ساکت شدم.

دیگه کمتر حرف می زنم و راستش دوست دارم بشنوم.


سواد و علم آموزی هم یه منحنی داره. اولش فکر می کنی خیلی می دونی.

بعد کم‌کم قبول می کنی که اینطوری نیست. و حالا حالا باید بیاموزی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox