تبلیغات
نوشته های یک مرد اردیبهشتی - مطالب بی کلک
 
گاهی به باختن فکر کن

آخر پاییز

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 14 آبان 1396-08:42 ق.ظ

جوجه های من دارند تک تک می میرند.

نمی دونم بخاطر سرما است یا مریض هستند.

درهرصورت ناراحتم بخاطرشون.

دیشب دوتا دور قفس رو بصورت کامل نایلون کشیدم.

جالبه صبحها زود تر بیدار میشم. و اول بهشون رسیدگی می کمم و بعد می ام اداره.






نظرات() 

نیاز به حرف زدن

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 آبان 1396-08:48 ق.ظ

آدم نیاز داره با یکی حرف بزنه و احساساتش رو بگه.

لذا من به اینجا نیاز دارم





نظرات() 

حالم

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 آبان 1396-08:31 ق.ظ

حالم کمی بهتره.

دیروز رفتم با دخترم بازار پرندگان.

یه تعداد جوجه و بلدرچین و دوتا دونه مرغ و دوتا دونه کبوتر خریدم.

و آمدیم خانه. کلی داستان داشتیم‌ هنوز قفسهایشان کامل آماده نبود.

کلی هم جیک جیک کردند. بچه ها هم کلی ذوق کردند. بالاخره یه جوری ریس و راست کردم.


ولی حیوون داری خیلی سخته ‌.

اونم با شرایط من. خانمم هم کلا مخالف.

امروز صبح هم می خواستم بیام بهشون سر زدم.

کلا آدم برای اینکه حالش بهتر شه باید برای خودش زندگی کنه. نباید به آدمهای دیگه اجازه بده حالش رو بد کنند.


تا وقتی منتظر باشی بقیه حالت رو بهتر کنند حالت خرابه. مگر اینکه بقیه خیلی خاص باشند و توانایی های عجیب داشته باشند.

قبلا ها جمعه ها تا ظهر می خوابیدم. همه اش هم بی حال بودم. چون کاری نداشتم و انگیزه ای.

ولی الان خیلی بهترم. دیروز هشت نشده بلند شدم رفتم‌معاینه فنی ماشین رو گرفتم و کارهای دیگه کردم.

الان هم دستانم درد می کنه ولی ناراضی نیستم. اداره ام هم خوبه. با اینکه رییسم آدم بدرد بخوری نیست و شایسته اون جایگاه نیست ولی بازم خداروشکر.

مدیر عامل هم صبح منو دید تحویل نگرفت کلی بازم حالم خوبه. صبح الویه آوردم اداره و زدم به بدن.







نظرات() 

و اما زندگی

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 11 آبان 1396-01:19 ب.ظ

چند روزی هست حالم تو اداره خوب نیست.

همه چیز یهویی پیش نمی اد. خشت اول رو کج می زاریم. خشت بعدی رو هم همینطور. بعد یهو ریز می بینیم این دیوار خیلی کجه و زمان ریختنش است.


جهان سوم شدن ما و یا بدبخت بودنمون هم همینه.


همه جای اسمونمون هم حدودا همین رنگه.


وقتی مدیرها درجه اول مملکت هم اونیکه باید باشند نیستند و از هزار فیلتر دلخواه الکی رد شده اند خود بخود بقیه مدیران هم همین هستند.


لذا مدیران ماهم آدمهای دو زاری هستند.

مدیران شماهم همینطور.

تکلیفمان توی زندگی شخصی هم همینه. هیشکی سر جای خودش نیست

اونیکه باید تو بقل من باشه تو بقل یکی دیگه است و یا تنهاست.

منم همینطور و شما هم همینطور.



کلا تمام خشتها مون کجه. واما شما. اگه با عرضه بودی . با همت بودی متفاوت رفتار می کنی. در غیر اینصورت من اصلا زندگی می کنی. هر روز در حال برنامه ریزی برای گذران همان روز





نظرات() 

بهم ریخته

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 9 آبان 1396-11:31 ق.ظ

از نظر خانوادگی کلا بهم ریخته شدم. به معنی کلمه





نظرات() 

از راه بدر

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 8 آبان 1396-10:52 ق.ظ

دارم از راه بدر می شم.

یه همکار مجرد دیگه بهمون اضافه شده. البته مرد.

بعد اینها دارند الان از صبح حرف می زنند.

این می گه صبح پنج تومن از دوست دخترم گرفتم برای چکم.

اون یکی می گه من تاحالا دو آیفون کادو گرفتم.

بعد این می گه با هیشکی نباید موند. می گه اصلا گاهی باید دوست دخترتو ول کنی بره. بعد بره بقیه باشه. بفهمه تو بهتری برگرده.

اون یکی می گه زنم باید نصف نصف هزینه ها رو بده.

می گه تلویزیون رو عوض کن باید حداقل نصفشو بده. به من چه.

بعد این می گه کی حال داره یکی تحمل کنه. ولش کن بابا.


اصن یه وضعی . یه حرفهایی





نظرات() 

تلاش برای هیچ

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-01:22 ب.ظ

دیروز که رفته بودیم اون باغ ویلا تو آبسرد، اون جا پر از درخت بود. حدودا میوه ای نمونده بود و همه رو چیده بودند ولی تک و توک یه سری میوه مونده بود.

ظاهرا یه سری گردو هم زیر درخت گردو مونده بود. بعد یه نفر گفت بریم گردو جمع کنیم. یکی هم گفت هرکی بتونه دو رقمی جمع کنه جایزه داره و هرچی بیشتر جمع کنه جایزه اش بزرگتره.

پسرکم افتاد تو عطش خودنمایی و رفت که جمع کنه. ده تا جمع کرد و آمد و اون یه نفر بهش گفت جایزه داری.

لذا رفت که بیشتر جمع کنه. من همینطوری رفتم از یه درختی بالا و یه ده تا جمع کردم. ده تای منو گرفت. بازم هرچی تونست جمع کرد.

هرچی بهش می گفتم بابا عمو باهات شوخی کرد‌. جایزه ای در کار نیست. قبول نمی کرد. تا غروب که می خواستیم بیاییم دنبال گردو بود. حتی می خواست منم مجبور کنه براش گردو پیدا کنم.

بالاخره مهمونی تموم شد و آمدیم خونه. و هیچ جایزه ای هم نگرفت.

در راه برگشت خواب بود والا می خواستم بگم ببین گاهی زندگی همینه. دنبال هیچ می دوی . فکر می کنی جایزه ای هست. ولی آخرش می فهمی سراب.


امیدوارم زندگی ما همه اش دویدن دنبال سراب نباشه





نظرات() 

دماوند

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-11:19 ق.ظ

دیروز با خانمم و بچه ها رفتیم دماوند.

ویلای یکی از هم کلاسی های خانمم.

قضیه اینجوری بود که دوستان همکلاسی و دانشگاهی اش می خواستند برند اردو.

یکیشون ویلا داشت سمت آبسرد.

رفتیم اونجا. ناهار یه جوجه خوب زدیم.

تعدادی از هم کلاسهاش و دوستان شان آمده بودند.

هیچ کدام متاسفانه خوشگل و چشمگیر نبودند.






نظرات() 

کارکرد معکوس

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 6 آبان 1396-08:36 ق.ظ

مترو برای کاهش ترافیک ساخته شده ولی جلوی اکثر ایستگاه های مترو ترافیک است یعنی خودش ترافیک ساز است





نظرات() 

وضع علمی مملکت

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 4 آبان 1396-09:09 ق.ظ

الان نمایشگاه تراکنش برپا است.

در حوزه بانکداری.

تو یکی از مجلات نمایشگاه یه مقاله از من منتشر شده.

چیز خاصی نیست. یه چیزی به ذهنم رسید. فرستادم .منتشر کردند.

بعد هرکی تو اداره دید گفت از کجا کپی کردی. یعنی وضع علمی ما شده این.


واقعا .... تو مملکت





نظرات() 

شجاعت

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 4 آبان 1396-09:07 ق.ظ

من همیشه گفتم طلاق شجاعت می خواد.

آدمهای شجاع راحت طلاق می گیرند.


آدمهای ترسو منتظر یه خوب دوست داشتنی می مونند تا با تکیه به اون طلاق بگیرند.


من خودم یه ترسو ترسو ام





نظرات() 

نصیحت

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 2 آبان 1396-03:55 ب.ظ

دیروز نه . روز قبلش یعنی پریشب عصبانی شدم و خانمم رو دعوا کردم.

ظاهرا حق با من بود. ولی در اصل من دعوای بیخودی کردم. چون عصبانی بودم. بیشتر بخاطر رفتار خانمم با مامانم.

خانمم هم چیزی نگفت و رفت خوابید.

بعدش پسرم آمد باهام صحبت کرد. گفت به نظرت کارت درست بود؟

گفتم نه. گفت خوب پس باید چکار کنی؟ گفتم عذرخواهی.

و حرف زدیم و حرف زدیم.

دخترم هم وارد شد. بحث به مامانم این ها هم کشیده شد.

یه مقدار حق با اونها بود. یه مقدار با من.

درهرصورت از حرف زدن باهاشون لذت بردم. پسرم حرفهای قشنگی می زد. واقعا بزرگ شده. و عاقل شده.

دخترم هنوز به عاقلی پسرم نیست ولی خوبه.





نظرات() 

زخم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 1 آبان 1396-12:35 ب.ظ

گاهی ترجیح می دم با زخمم بسازم.

مسکن نخورم‌ و دردم باشه.

مسکن موجب فراموشی و خوشی در لحظه میشه.


خودم درد به اندازه کافی دارم.


بعدش باید مواظب توقع آدمها بود





نظرات() 

برگشت با بابا

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 29 مهر 1396-08:27 ب.ظ

یکی از چیزهای بامزه خاطرات بچه های من احتمالا بازگشتهاشون با من از کلاس زبان است.

خوب اول پسرم را از کلاس زبان می آوردم. کلاسش شش تا هشت بود و هشت با من بر می گشت. معمولا تو برگشت یه بستنی می خریدیم.

تا اینکه دخترم هم رفت کلاس زبان. و یه روزش رو معمولا با من بر می گشت. و دخترم هم که پرخرج و شکمو بود معمولا یا ساندویچ می خورد یا شیک نوتلا و ابمیوه و غیره.

تا اینکه کلاسش جابجا شد و با مامانش می رفت و می آمد و بعد سه تایی باهم شدند.

تا امشب که کلا پسرک جدا شد و با من برگشت.

ساندویچ همبرگر نون گرد با پنیر و قارچ خواست که گیر نیاوردم(تو مسیر ) لذا دو عدد سیخ کباب بزرگ براشون گرفتم‌و دارند نوش جان می کنند و منهم دارم مست می زارم





نظرات() 

سرگرمی

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 29 مهر 1396-12:19 ب.ظ

این روزها دارم به سرگرمی های خودم می رسم. تا برام تحمل خونه برام راحت تر بشه


مثلا سرگرم ساخت قفس پرنده هام هستم.

چون نمی خوام برای سقفش و اینها هزینه کنم دارم از چوبها بازیافتی استفاده می کنم. لذا طول کشیده.

دارم می زنم تو نخ تولید ورمی کمپوست.

دستگاه بدنسازی خریدم و ... .






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox