گاهی به باختن فکر کن

پشت پرده

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 17 اسفند 1395-06:16 ب.ظ


یه چیزی است که دوست دارم بنویسم. شاید اصلا هم مهم نباشه. و اونم یکی از مسائل پشت پرده وبلاگ است.
توی هر وبلاگی که بری بالاخره یکی دونفر رو پیدا می کنی که توی نظرات با صاحب وبلاگ راحت هستند. راحت و صمیمی نظر می دن و راحت و صمیمی جواب می گیرند و باهم شوخی می کنند.
اگه جنسیت صاحب وبلاگ و این خواننده ها باهم فرق کنه اولین چیزی که به ذهن ادم( اینجا منظورم خودم است) این است که این دوتا باهم رفیق هستند و باهم لاو می ترکونند و حتما پس پرده چه کارهایی که نمی کنند و حتما هر هفته و هر روز همو می بینند و هزار تا فکر بد دیگه.
راستش من خودم اوایل تو وبلاگهای دیگه که می رفتم ازین فکرها می کردم. ولی کم کم فهمیدم اتفاقا هیچ رابطه خاصی بین کسانیکه صمیمی بین این خواننده ها و ونویسنده وبلاگ نیست و اینها فقط رابطه بینشون خواننده و نویسنده است.
چرا ؟

چون به تجربه دیدم که هروقت یه رابطه ای صمیمی شد، سریع از تو وبلاگ می اد بیرون. یا میره تو ایمیل( قدیما) یا میره تو تلگرام. یا میره تو دنیای واقعی . یا تلفن.
در هر صورت دیگه طرف برات نظر یا نمی ده و یا خیلی رسمی می ده. اگه هم احساسی بخواد بده نظر مخفی می ده. اگه هم دعواتون بشه می ره و پشتش رو هم نگاه نمی کنه.

توی وبلاگ منکه اینطوری بوده تا حالا. وبلاگهای دیگه هم به نظرم همینه. گفتم بدونید و مدیون نشید. و همه تون برای اینکه به خودتون و بقیه ثابت کنید که هیچ رابطه ای با من ندارید سریع نظرهای احساساتی و تریپ صمیمی بزارید. ممنونم





نظرات() 

فرهنگ گفتگو

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 15 اسفند 1395-09:17 ق.ظ

این سخنرانی را گوش کنید

در مورد فرهنگ گفتگو و تاثیرات ان در جامعه است. به نظرم چیز خوبیه
ما اقای دکتر رنانی است فکر کنم جامعه شناسه

لینک دانلود




نظرات() 

طلاق

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 13 اسفند 1395-09:08 ب.ظ

طلاق بگیریم یا نه؟

این سوالی است که خیلی از متاهل ها قطعا باهاش درگیر هستند.

قطعا اولین سوالی که هرکسی که به طلاق فکر می کنه باید از خودش بپرس و پاسخ بده اینه که برای چی ازدواج کرده و آیا اهداف محقق شده یا نه؟

ولی خوب به نظرم ازین سوال و جواب میشه براحتی عبور کرد. چون احتمال اینکه محاسبات غلط از آب در آمده باشه هست.

مسئله مهم تر بحث داشته ها و نداشته ها است.

یعنی چی داریم و چی نداریم. چی بدست می آریم و چی از دست می دیم.


ولی از همه اینها که بگذریم مسئله جرات و شجاعت است. فرض کن ما یه زندگی ۷۰ درصد داریم. ولی یه سی درصد نداریم که برامون خیلی مهمه. ما می تونیم تا آخر عمر قصه اون سی درصد رو بخوریم و یا اینکه جداشدن و بریم دنبال یه زندگی بهتر.

ممکنه زندگی بعدی همون هفتاد درصد هم نباشه. ولی تا ابد حسرت نمی خوریم. می کیم ما تلاشمان رو کردیم نشد.


من سعی کردم کلیشه ای تو این پست حرف نزنم ولی خوشحال می شن دوستان تجربه هاشون رو از طلاق و از کسانیکه جداشدن بکند.

ممنونم






نظرات() 

خواستنی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 9 اسفند 1395-09:32 ق.ظ

چند وقت پیش یه خانم جوون, خوشگل, خوش قد و قامت, خوش هیکل,تحصیل کرده و نجیب بهم گفت که مدتی است حس می کنه خواستنی نیست. ولی یه روز که یه خورده به خودش رسیده و رفته بیرون و یکی دونفر بهش نخ دادند به این نتیجه رسیده که هنوز خواستنی است. بهش گفتم‌ به نظر منکه که خیلی خواستنی هستید.

این گذشت. پیش خودم‌فکر کردم, چرا این فکر رو کرده؟حتما شوهرش بهش خوب توجه نمی کنه.

ولی خانم من حتما این مشکل رو نداره و می دونه که با همه اختلافها و بحثها خواستنی است و من دوستش دارم و می خوامت. ولی اختلاف سلیقه و غیره داریم.

چند روز پیش به خانمم گفت تو حس خواستنی بودن داری؟

گفت نه.

من اصلا فکر نمی کنم خواستنی هستم. خیلی تعجب کردم. و گفتم ولی تو خیلی خواستنی هستی و باهاش حرف زدم و شروع کروم‌به تزریق حس خواستنی بودن.

این کار و تزریق حس خواستنی بودن ادامه دارد ولی فکر کنن احتمالا اکثر زنهای متاهل یحتمل دارای این حس خواستنی نبودن و یا نخواستنی بودن هستند. مجردها رو نمی دونم


پی نوشت : از وقتی گلنار رفته. ناشناس معروف هم رفته. ببینید کی گفتم





نظرات() 

فلسفه زندگی

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 7 اسفند 1395-12:38 ب.ظ

بر همه ما بدیهی است که نگاه ما فلسفه خلقت و هدف زندگی سبک زندگی ما را مشخص می کند.
اینکه ما چگونه به فلسفه زندگی مون نگاه کنیم روش زندگی ما را معلوم می کنه.
من سه تا فلسفه به ذهنم می رسه. البته قطعا تعدادشون بیشتره
اولی:
فلسفه خلقت لذت بردن و یا همون هدونیسم است. بر طبق این فلسفه ما یکبار به دنیا می اییم  یک بار زندگی می کنیم. باید اونجور که دوست داریم زندگی کنیم.
باید از زندگیمون استفاده کنیم و .... .
برطیق فلسفه فوق ما باید تا می توانیم پیشرفت کنیم و غیره. خوب خود این فلسفه هم برای افراد مختلف فرق داره. بعضی ها به اصول اهلاقی معتقدند. لذا هر لذتی رو قبول ندارند. بعضی به اصول دینی معتقدند. وبعضی به هیچی معتقد نیستند. مبتنی بر این فلسفه من فکر می کنم باید بزرگترین و موفق  ترین و بهترین ادم روی زمین می شدم و همه مدارج ترقی را باید بپیمایم و ادم موفقی باشم. اگه دوستان و یا فامیل ماشن شاسی داشته باشند و من نداشته باشم ناراحت می شم. اگه کسی مدیر بشه و من نباشم ناراحت می شم. ا

دومی
اینکه این دنیا ارزشی ندارد و هدف ما از خلقت رسیدن به لقالله است و باید برای اون دنیا تلاش کنیم و این دنیا کلا فانی است و هرچی کمتر در این دنیا داشته باشیم مسئولیتمون کمتره و ازین حرفا.
این فلسفه و فکر موجب می شه که افسوس چیزی رو نخوریم. خیلی هم تلاش برای کاری نکنیم. اهسته برویم و اهسته بیاییم تا مدیون کسی نشویم. و به کسی اسیبی نرسانیم. اگر هم تونستیم خدمتی به بشریت بکنیم تا در ان دنیا باقیات و صالحات داشته باشیم.
این فلسفه و نگاه به حیات در این دنیا هم بد نیست. و موجب میشه ادم بخاطر ناکامی ها و هیچی نشدنش ناراحت نباشه. فکر کنه که هدف حیات این نبوده که. مهم اینه که ادم خوبی باشه و در اون دنیا سربلند باشه. نونش کم باشه ولی حلال باشه. ماشینش شاسی بلند نبود مهم نیست. مهم اینه ادم عاقبت بخیر بشه.

فلسفه سومی که به ذهن من می رسه یه چیزی مابین این دوتاست. یعنی ادم یه اهدافی برای خودش داشته باشه که فکر کنه بخاطر اونها امده و دنبال اونها باشه. یه ارزوها و رویاهای شخصی داشته باشه و دنبال رسیدن و محقق کردن اونها باشه.
هدف نه لذت بردن صد در صد از دنیا باشه و نه لذت نبردن از دنیا. بلکه یه چیزهایی که به نظرم مهمه و رسیدن به اونها لذت بخشه و بیشتر دنبال رسیدن به اونها باشم.
البته راستش من وقتی به زندگی خودم نگاه می کن فلسفه و نگاه من به زندگی ملغمه ای از سه تا فکر بالاست. هم به لذت بردم گهی فکر میکنم .هم به اخرت و هم به اهداف شخصی .
و مجموعا به هیچ کدومش هم نرسیدم





نظرات() 

خشم پنهان

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 16 بهمن 1395-06:29 ب.ظ


فکر کنم پنج شنبه بود که تولد پسرم بود و براش شیرینی و اینها خریدم. شب خونه مادرزنم بودیم.
برف هم امده بود. لذا اخر شب رفتیم بیرون برف بازی. رفتیم پارک نیاوران.
من چون کودک درونم فعال است خیلی شیطونی می کنم و برف بازی می کنم و گاهی می ببینم که داشتند منو با برف می زدند و منهم همه رو. یعنی یک به 10.

خوب تا اینجا همه چیز عادی بود. ولی خوب خیلی وقتها همه باهم درگیر بودند و از همه جدا بودیم.


موقع برف بازی و یا شاید بهتر بگم بعد از اون حس کردم که توی این بازی بچه های من دشمن من بودند و منو با برف می زدند.
خوب منم اونها رو با برف می زدم و این طبیعی بود و داشتیم باهم بازی می کردیم. ولسی پسر کوچیکه من تمام مدت در تعقیب من بود وفقط منو با برف می زد . و انگار فقط منو می دید و فقط یه هدف داشت و اون زدن من بود با برف.

پیش خودم بعدا گفتم که نکنه اینها و بخصوص پسرک یه خشم پنهان نسبت به من توی دلشون هست؟ و این مواقع خودشو نشون میدن؟

باید بیشتر این قضیه رو بررسی کنم و حواسم باشه





نظرات() 

داستانهای ترامپ

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 16 بهمن 1395-05:36 ب.ظ


ذاشتم فکر می کردم این دستور یهویی ترامپ مبنی بر اینکه افراد هفت کشور حق ندارند برند امریکا چقدر می تونه سوژه فیلمهای مختلف بشه.
فکر کن زن و شوهری که یکیشون رفته سفر خارج و حالا نمی تونه برگرده.
یا دوتا همکار که مثلا یکیشون هم متاهل هم هست. باهم می رن سفر کاری و جفتشون بیرون گیر می کنند و نمی تونند برگردند. بعد اینها مجبورند توی یه کشور خارجی سه ما بمونند تا قانون ترامپ تموم بشه و بتونند برگردند.
خوب قطعا اتفاقات مختلفی می افته. یه عده سعی می کنند قاچاقی بیان. یه عده هم سه ماه رو بیرون صبر می کنند و تو این مدت هزاران اتفاق می تونه بیفته و سرنوشت عوض بشه.

می شه چند نمونه تخیل کرد. منتظر تخیل های شما هستم






نظرات() 

زیباکلام و تکرار تاریخ

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 14 بهمن 1395-05:39 ب.ظ


دکتر زیبا کلام در سخنرانی اش مدعی است که در یک روزی به این نتیجه می رسد که درس تاریخ به چه درد می خورد؟ لذا به دانش جویانش می گوید که تاریخ به چه درد می خورد؟بدیهی است که همه می گن تاریخ برای این است که ما گذشته را تکرار نکنیم.
تاریخ موجب روشن شدن راه اینده ما است.
بعد دکتر به شاگردانش می گوید خوب حالا بیایید نمونه های این استفاده از تاریخ را در رفتار مسوولان مملکت از زمان ابتدای قاجار تا الان را ییدا کنیم.
بررسی ها نشان می دهد که هیچ استفاده ای از تاریخ در رفتار مسئولان دیده نمیشود. و حتی به قول ما به دانشجویان گفتم که در زندگی خودتون هم ببینید می تونید یه مثال بیارید که تاریخ استفاده کرده باشید و مبتنی بر تاریخ رفتاری را نکرده باشید و یا کرده باشید؟
کمتر کسی می تواند مثالی بیاورد که نشان بدهد از تاریخ استفاده کرده باشد در زندگی رومزه خود. لذا حال این سوال پیش می اد که واقعا تاریخ به چه درد می خورد؟
زیبا کلام با یه مثال قشنگ نشون می ده که تاریخ هویت ما است. و به ما نشان می دهد که ما چه کسی هستیم.
و همچنین به مثالی اشاره می کنه که تفاوت ما و کشورهای پیشرفته نشان می دهد . زیبا کلام می گوید که در سال 1200 میلادی زمانیکه فئودالها بر علیه پادشاه جان قیام می کنند و پیروز می شوند می نشینند و حد و حدود اخیتیارات پادشاه را مشخص می کنند.
در حالیکه ما در ایران در نظام پهلوی رئیس مجلس همواره به شاه می گفت که ما افتخار می کنیم که  منویات شما رو انجام بدم. و حدودا همین حرف را هم مجلس خبرگان به رهبر می زند.





نظرات() 

دکتر سروش و بازرگان

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 11 بهمن 1395-11:06 ب.ظ


صحبتهای دکتر سروش رو در مورد بازرگان گوش می کردم.
عنوان مطلبش این بود که بازرگان در اسم بازرگان بود و در عمل بازرگان نبود
می گفت بازرگان یکی از انسانهای برجسته و بزرگ تاریخ معاصر بود. کسی که حدودا همه عمرش را برای ازادی و پیشرفت و علم اندوزی و بعنوان یک اندیشمند مسلمان گذراند و هرگز از دین برای دنیای خودش استفاده و یا سواستفاده کرد.
دکتر سروش می گفت که زندگی دکتر بازرگان یا اندیشه های دینی او سه قسمت داشت. یا سه دوره زمانی داشت. در دوره اول بازرگان تلاش می کرد که ثابت کند دین اسلام به درد زندگی دنیا می خورد. دین  اسلام می تواند دنیا را بسازد و مبتنی بر آن دنیای بهتری داشته باشیم .
دکتر سروش معتقد بود که دکتر بازرگان بعد از یه مدتی دید که خوب درسته که دین اسلام  می تواند دنیا را بساز ولی خوب بقیه دینها و اندیشه ها هم همین اعتقاد را دارند و در عمل انها هم نشان داده اند که می توانند دنیا را بسازند. پس در قسمت دوم عمرش تلاش کرد که ثابت کند که دین اسلام بهتر از اون دینها و اندیشه ها می تواند دنیا را بسازد. و سالها در این باب تلاش کرد.
دکتر سروش معتقد است که بازرگان در اواخر عمر موتجه شده بود که اشتباه کرده است و اصلا دین اسلام برای دنیا نیست
البته منظورش این بود که هدف اصلی دین ( دین اسلام ) روشن کردن زندگی اون دنیا و تعریف غایت اصلی زندگی در این دنیا برای بشر بودن است. حال در کنار این و اگر شما متوجه بشی که در اصل دین برای اون دنیا امده است و به اون دینا توجه کنید این دنیای شما هم ساخته می شود. اصطلاحا هدف کشاورزا از کشاورزی گندم است ولی خود بخود کاه هم فراهم می شود.
یعنی هدف اصلی دین دنیا نیست و بدون دین هم می شود دنیا رو آباد کرد و قوانین اجتماعی خوب نوشت و تولید کرد و دنیا را ساخت و اداره کرد.

این بود برداشت من از سخنان دکتر سروش





نظرات() 

شکاکی

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 5 بهمن 1395-10:03 ق.ظ




شکاک بودن دلائل متعددی داره. گاهی بخاطر سوابق و خاطرات قدیمی است. گاهی طرف بیماره. یه خورده اش طبیعی است و بخاطر علاقه است . گاهی به طرف مقابل اعتماد نداریم. گاهی نمی شناسیمش. گاهی حسی که بهمون دست می ده و فکر می کنیم طرف شکاک است غلط است و بیشتر بخاطر تفاوت فرهنگی است. یعنی طرف خودش رو مالک ما می دونه . ولی ما خودمون رو ازاد می دونیم. و همه اینها میتونه باشه. باید ببیشتر بررسی شه





نظرات() 

چگونه در وبلاگ اهنگ بگذاریم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 27 دی 1395-09:59 ق.ظ

می دانیم که راه های رسیدن به خدا زیاد است و راه های زیادی برای گذاشتن آهنگ در وبلاگ وجود دارد.
من یه راه رو توضیح میدم خدمتتون. امیدوارم زیاد سخت نباشه

و بتونید انجام بدید. این راه رو از طریق میهن بلاگ توضیح می دم خدمتتون.
 برای اینکه بتوانید اهنگ را پخش کنید ابتدا باید فایل اهنگ رو به کامپیوتر بدهید. بدیهی است که وقتی من وبلاگ شما رو باز می کنم وبلاگ شما نم یتواند اهنگی را که در کامپیوتر شما است را در کامپیوتر من پخش کند. زیرا ممکن است کامپیوتر شما خاموش باشد. لذا باید در ابتدا اهنگ را در یک فضای عمومی و به اصطلاح اینترنت آپلود کنید تا بعد پخشش کنیم.

پس اول یاد می دم چطوری آپلود کنید. ساده ترین راه استفاده از خود میهن بلاگ است. در پنل وبلاگتان یه گزینه داره به نام مدیریت فایل که از طریق آن می توانید فایل را آپلود کنید. من فقط عکساش رو می زارم. با استفاده از شماره هایی که کنارشون نوشتم حدودا معلومه باید چکار کنید.








فقط در قسمت آخر یادتون باشه که  اون گزینه i  که کنار 5 است رو اگه بزنید ادرس فایل رو نشونتون می ده که با کلیک روش می تونید ادرس فایلتون رو بدست بیارید. و با استفاده از ctrl+c  آنرا کپی کنید. فعلا آهنگ تون رو آپلود کنید. بعد برید ادامه مطلب برای بقیه داستان

ادامه مطلب


نظرات() 

قصه نا تمام

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 4 دی 1395-12:49 ق.ظ

ضربه شلاق  از خواب بلندش کرد. خیلی دوست داشت می د کمی بیشتر بخوابه. ولی نمی شد. هر وفت دلشون می خواست با شلاق بیدارش می کردند تا کار کنه. حالش از این وضع زندگی بهم یم خورد ولی کاری نمی تونست بکنه. به ضربه های این شلاق لعنتی هم عادت نمی کرد. تا عمق وجودش درد می گرفت. به نگهبان گفت چه کار کنم؟
چند تا کار باید برای مهرداد و ارسلان و حامد و سارا باید انجام می داد.
باید اتاق مهرداد رو مرتب می کرد. باید برای ارسلان چایی درست می کرد. باید لبسهای حامد رو می شست و برای سارا هم یه دسته گل رز می برد.
مدتها بود که اینجا اسیر و برده بود. حتی دقیق نمی دونست چرا. البته نگهبان می گفت بزودی بهت می گیم.
فقط می دونست که داره بدهی می ده. یعنی چون به این افراد بدهکاره باید براشون غلامی کنه تا جبران بشه.
سه ساعت طول کشید تا این کارها تمام شد. خسته بود. همیشه در حسرت یک خواب راحت بود.نزدیک صبح بود. می دونست صبح همه که بلند شند هزار تا کار باید انجام بده. ارزو کرد صبح یه ادم بدهکار ببینه و کمی از بدهی هاش کم بشه.
ولی می ترسید از شانسش یه طلبکار تازه پیدا شه. اصلا نمی دونست داستان چیه. اینهمه طلب و بدهی و از کجا امده. ولی نگهبان بهش می گفت بزودی یکمی از اسرار رو بهش می گن. ولی فعلا باید سخت کار کنه.
روزی صدبار مرگش رو از خدا می خواست ولی خبری نبود. به خودکشی هم فکر می کرد. ولی امکانش رو نداشت.
هنوز چشماش گرم نشده بود که با ضربه شلاق بیدار شد.
باید می رفت زیرکجاوه نادر رو می گرفت و می رسوندش به جایی. چهار نفر بودند. دو تاشون رو  نمی شناخت. تا حالا چند بار رفته بود زیر کجاوه وهر دفعه سه نفر ثابت بودند. حالا دو نفرشون نبود. احتمالا بدهی شون به نادر تموم شد.از بغلیش پرسید که اونا بدهیشون تموم شد؟ گفت  : نه. بلکه تعویض بدهی کردند. این دوتا تازه امدند. به اون دوتا بدهکار بودن.این  دوتا امدند جای اون دوتا.
تازه نادر رو رسونده بودند که یهو دید چندتا برده جدید رو دارند می ارند. یکیشون رو تا دید شناخت. قیافه اش برایش اشنا بود. اهان همون بود که موبایلش را قاپیده بود. ناخوداگاه خشمش قلیان کرد. دزدیدن اون موبایل اون روز خیلی بهش ضربه زد. رو پیشونی برده  نوشته بود الیاس. چند تا سیلی محکم به الیاس زد. مامور همراهش هیچ عکس العلی نشون  نداد. به ماموره گفت این به من بدهکاره. مامور گفت می دونم. به خاطر همین اوردیمش. اون سه تای دیگه هم به تو بدهکارند. ولی تو قیافه شون رو ندیدی. اون یکی رو می بینی  که روی پیشونی اش نوشته مهرداد؟!.بهش نگاه کن.
سعید با دقت به مهرداد نگاه کرد. یهو یادش امد. یه روز داشت می رفت از سرکوچه خرید کنه . یه مقدار اب تو کوچه جمع شده بود. یه ماشینه  امد و اب رو به این پاچید. سعید به راننده نگاه کرد. مهرداد نبود. شبیه بغلی مهرداد بود. بغلی مهرداد روی پیشونی اش نوشته بود همایون. سعید به همایون نگاه کرد. همایون سریع امد و سعید بوسید و گفت .ببخشید . من اصلا متوجه نشدم اصلا عمدی هم در کار نبود. میشه منو ببخشی؟ سعید بهش نگاه کرد؟ و گفت من ایجا اونقدر بدهکارم که اصلا جای بخششی نیست. اگه می خوای ببخشمت هروقت نادر امد بیا برو زیر این کجاوه  و ببرش. خوبه؟
مامور تایید کرد. سعید به مامور خودش  گفت می تونم حالا ده دقیقه بخوابم؟ مامور گفت اره.
. سعید با تعجب . به مامور همراه مهرداد گفت  : راستی این اونجا چه کاره بود؟مامور این گفت: این مهندس شهرداری بود و مقصر و مسئولیت اون چاله با این بود. سعید ناخوداگاه گفت خاک تو سرت و محک زد تو سر مهرداد. مهرداد دراز شد روی زمین. ولی هیچی نگفت و بلند شد. فقط زیر لب گفت : تا حالا بخاطرش هزار تا تو سری خوردم. ماموره بهش گفت فکر کنم بیش از  ده هزار تا دیگه هم مونده.
به مامور گفت الیاس چی؟ مامور گفت: یه هفته از بردگی تو کم میشه و میرسه به الیاس.
یعنی می تونم  یه هفته خوش باشم و بخوابم؟ اینو سعید گفت. مامور جواب داد: نه. یه هفته از از بردگی ات کم میشه. نه از الان. تو الان دیگه 7324 هفته از بردگیت مونده. یه دونه اش کم شد. سعید گفت خیلیه. چه فایده. مامور گفت : اره. ولی اخراش که بشه واسه یه روزش جون می دی. یه هفته که سهله. تازه یهو دیدی بدهکارهای بزرگ تر هم داشتی که می ان.
سعید گفت: تا اونها بیان که من بردگی ام تموم شده.
معلوم نیست. شاید بردگیت زیاد تر هم بشه. طلبکارات بیان. ولی اگه تموم شده بود می شن برده ات. و برات اونقدر کا می کنند تا بدهیشون رو بدن
اینجا به کسی ظلم نمیشه
***********
اون گوشه یه قفس بزرگ بود.حدود هشت سالی بود که حواسش به اون قفسه بود. قفس عجیبی بود . هر چند ساعت  عده زیادی  وارد قفس می شدند. کوچیک و بزرگ. بعد یهو یه سری مامور می ریختند تو قفس و اینها رو شلاق  می زدندن. اینها به سمت در فرار می کردد. تا از قفس خارج شوند. جلوی در تعداد زیاد غول بود که برای اینکه بتونند از قفس خارج بشند باید با غولها کشتی می گرفتند و حریف غولها می شدند. اگه حریف می شدند. رد می شدند. اگه کتک می خورند و کم می اورند برمی گشتند توی قفس. خوب معلومه که همیشه بزرگها موفق می شدند و بچه ها و ضعیفها باقی می ماندند. و دوباره چند ساعت بعد شلاق می خورند. کوچیکها براثر شلاق خوردن و کشتی گرفتن با این غولها کم کم بزرگ می شدند.  وروز به روز براثر این اتفاقها بزرگ تر می شدند و هر کدامشون یک روز حریف یک غول می شدند و از اون جا خارج می شدند. همیشه دلش برای بچه ها می سوخت. خیلی طول می کشید تا بزرگ بشند و بتونند حریف غولهای در بشند. و این خیلی ناراحت کننده بود. گاهی خیلی طول می کشید تا این بچه ها بزرگ می بشند. بستگی داشت موقع ورود چه هیکلی داشته باشند. البته یه سری وقتها هم بود که وقتی یه سری ادم وارد قفس می شدند توشون بچه ای و یا ادم ضعیفی  بود که وقتی می خواست خارج شه غولها بهشون کاری نداشتند و با احترام می رفتند کنار.

**********************

پی نوشت : بقیه به عهده خودتون





نظرات() 

نگاه به اینده

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 29 آذر 1395-03:27 ب.ظ

داشتم بچه هام و بخصوص پسرم رو نصیحت می کردم که از الان به اینده شغلی اش توجه کنه. در فراز مهمی بهش گفتم : ببین در زمان ما ،ما فکر می کردیم دولت حواسش به همه چی هست. فکر اشتغال و اینده و پیشرفت مارو کرده. وما فقط باید خوب درس بخونیم. لذا فقط درس خوندیم ولی بعدا دیدیم که نه. اینطوری نبوده. دولت فکری به حال نخبه ها و بقیه نکرده. لذا همه در بدر شدند. یکی رفت خارج. یکی رفت تو یه شغل دیگه. در هرصورت همه درسخونها از نظر مالی آدمهای موفقی نشدند. یعنی درس خوندنشون موجب پولدار شدنشون نشد.
حالا شما مثل ما نباشید. حواستون به انتخاب رشته و اینده شغلی باشه. مثلا درسته تو فیزیک و ریاضی  رو خیلی دوستداری ولی علوم پایه کلا تو ایران شغل نداره مگر تدریس. لذا اگه بخوای اونها رو بخونی باید از ایران بری.





نظرات() 

هدیه نیکو

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 23 آذر 1395-03:07 ب.ظ

البته راستشو بگم یکی از دلایل کم کاری ام تنبلی هم هست و اینکه یه خورده سرم به کار گرمه.

امروز داشتم قرآن می خوندم یه چیز خوب دیدم. خواستم اینجا بنویسم. بعد قبلش گفتم برم تفسیر رو بخونم که بهتر بگم که دیدم من کلا اشتباه متوجه شدم و علما یه چیز دیگه گفتند. ولی در هرصورت من برداشت اولیه ام رو می گم.

در سوره بقره آیه ۲۲۳ ظاهرا ذکر شده که هر وقت خ استید با زنهای تان آمیزش کنید چیز نیکویی بفرستید. من فکر کردم یعنی گفته دقتی می خواهی با زنهای تان آمیزش کنید قبلش بهشون هدیه بدید و یا حرف خوب بزنید و یا کلا یه طوری دلشون رو بدست بیارید که شاد و خرم بیان تو رختخواب و دل به کار بدن و لذت ببرند.

ولی بعدا فهمیدم اشتباه برداشت کردم.





نظرات() 

خشونت علیه زنان

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 13 آذر 1395-10:41 ب.ظ


مدتی است که به خشونت علیه زنان فکر می کنم. بخاطر دخترم. یکی از عزیزترین چیزهایی که دارم.
دقیقا نمی دونم خشونت علیه زنان یعنی چی. و چقدر بازه اش و چیزهایی که درونش است بزرگ است. فکر کنم هیچ وقت هم نفهمم. یعنی فقط یه زن تو ایران می فهمه دامنه این خشونت ها چقدر است. ولی خوب منهم تصوراتم رو می گم.
من فرض می کنم که خشونت علیه زنها یعنی لمس بی اجازه بدن زنها،یعنی کتک زدن زنها،یعنی متلک گفتن و احتمالا شوخی بیچا با زنها. تنه زدن و غیره هم میشه.
حالا می خوام از نظر خودم به ریشه های این مسائل  بپردازم.
بدیهی است که اولین مسئله فرهنگ خانوادگی است. کسی که می بیند پدرش مادرش را کتک می زند. یا پسری که می بیند مادرش به پدرش می گوید بزن تو دهن دخترت که اینقدر پررو است ،یعنی خود به خود به پسر می اموزد که دخترها را می شود زد.
مادری که به پسرش می گوید باید دندونهای زنت رو خورد کنی تو دهنش. یا مادری که به پسرش می گوید باید زنت را بزنی ،خود به خود فرهنگ زدن را به پسرش یاد می دهد.
مسئله بعدی به نظر من نگاه و فرهنگ ما در جامعه نسبت به زنهای کم حجاب و بی حجاب است. فرهنگی که مال همه است ،یعنی وقتی یه زن بی حجاب می بینند ،می گن این خرابه. و این خرابه مصادف است با اینکه این بی ارزش است. این آشغال است. این بدرد نخور است. لذا حتی وقتی یه مردی می افته دنبال یه چنین زنی ،اونو بی ارزش می دونه و لذا به خودش اجازه می ده هر رفتاری رو باهاش بکنه. چون اونو بی ارزش می دونه. خوب شاید بگید خوب زنهای خراب بی ارزش هستند. ( از نظر من اینطوری نیست.) ومشکل وقتی شروع می شه که دامنه زنهای خراب زیاد میشه. یعنی مرد و پسر جامعه نمی تونه تشخیص بده کی خرابه و کی درسته. یهو فکر می کنه همه از دم خراب هستند و بی ارزش و فقط موجوداتی هستند برای ارضای نیاز جنسی.( البته بدیهی است که خانواده خودش را مبرا می داند) اون وقت اوضاع بلبشوی فعلی پیش می اد.
مسئله بعدی مجرم بودن زنهای بی حجاب است. در جامعه ما به زنهایی که به خودشون می رسند  وبا ارایش و پوشش غیر عرف و غیر اسلامی و جلب توجه کننده می آن بیرون ،از نظر قانونی به شکل یک مجرم نگاه می شود و ممکن است جلب شوند وبروند کلانتری و پاسگاه. خوب تا وقتی که به این زنها به شکل مجرم نگاه بشه ، نسبت به این زنها انواع خشونت توسط مردان اعمال میشه.
مسئله بعدی و مهم به نظر من مالکیت زن بر جسن خود است که اصلا به رسمیت شناخته نمی شه. یعنی بدن زنها شبیه بیت المال فرض می شه. درسته کسی نباید به اون دست بزنه ولی هرکی بتونه بهش دست می زنه. و اصلا حس نمی کنه داره دزدی می کنه. چون فکر می کنه مالک خاصی نداره. یه مال عمومی است که همه می تونیم ازش استفاده کنیم. هرکی هرچقدر تونست باید بماله و دست بزنه و غیره.
یه مسئله در مورد مالکیت خصوصی بدن زنها این است که مردها فکر می کنند اگه زنی بی بدنش رو به نمایش گذاشته اینها حق دارند بی اجازه  دست بزنند و استفاده کنند و لازم نیست اجازه بگیرند.
فرض کنید شما موبایل خود را روی میز بگذارید . آیا این برای کسی مجوز است که موبایل شما رو بردارد  و ببرد؟ اگه کسی اینکار رو بکند مجرم و سارق است و قانون باهاش برخورد می کنه. و اینکه شما خودتون موبایل رو روی میز گذاشته بودید دلیل قانع کننده ای برای تبرئه سارق نیست.
ولی اگه زنی بد لباس بپوشد و بیاید بیرون ،مردها به خود اجازه می دهند بهش متلک بگندو دست مالی اش کنند. و متاسفانه فرهنگ عمومی اینطوری است که خوب می خواست نندازه بیرون. وقتی انداخته بیرون یعنی ما حق داریم ازش استفاده کنیم.
تا این نگاه و این فرهنگها درست نشه، خشونت نسبت به زنها ادامه داره.






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox