گاهی به باختن فکر کن

شوهر موجود و شوهر مطلوب

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 14 خرداد 1396-06:13 ب.ظ

به خانمم گفتم که صادقانه مرا در بیست و یا سی کلمه توصیف کند. گفت صادقانه؟  گفتم بله
و اما حاصل کار:

بی معرفت. خودخواه .مغرور. اعتماد به نفس بالا. بدبین. کم حرف. شیطون.

هیز. خانم باز. مادردوست. خواهر دوست. برادر دوست. باهوش. زرنگ و گاهی همراه با بدجنسی.

 شجاع. توانمند. سنگدل. ریاست طلب. بی نظم. بداخلاق در خانه و خوش اخلاق در جمع.

 بد زبان. لجوج. بی انصاف. سهل انگار . بی تفاوت. دروغگو. بی خیال. صبور.

بی غیرت. بدتیپ. بی کلاس. بی احساس


بعد گفتم حالا ویژگی های شوهر مطلوبت را بنویس:


با معرفت. زن دوست. اهل گردش. خوش اخلاق. خوش صحبت. نجیب. باغیرت فراوان در مورد زن. شجاع. منظم. با زن زیاد حرف بزنه. خوش بین . اعتماد به نفس خوب و بجا

در تصمیم گیری جدی. زرنگی همراه با دیدن دیگران. آرام. بچه دوست. بسیار به خونه و زندگی  اهمیت بده. دست به خرج خوش تیپ. با کلاس و شیک لاکچری و احساسی



راستش به نظر فاصله بین مطلوب و موجود خیلیه




نظرات() 

یک حرف

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 19 فروردین 1396-11:37 ق.ظ


دیشب موقع برگشت از قم ،چهارماشینه داشتیم ( پدر زنم جلو. بعد باجناق بعد برادر زن و در نهایت من)برمی گشتیم. قبل از اینکه از شهر خارج شیم توی یکی از کوچه ها یه خانمی یه طرفه امد تا دم خونه اش پارک کنه. یه کوچولو با ماشین پدر خانمم تماس حاصل شد.
امدیم پایین و با یه تکون و جلو وعقب حل شد. داشت به خوبی و خوشی تموم می شد و من سوار ماشین شدم که یهو دیدیم دعوا شد و بزن بزن.
انگار موقع رد شدن از کنار هم مادرزنم به راننده گفته بود  که خاک تو سر اونکه به تو گواهینامه . اونم می گه خاک تو سر خودت و ... .
دعوا اغاز می شود. و بزن بزن.
من رفتم وسط و جدا کردم. کلی بالا و پایین داشتیم ولی بالاخره ما صحنه را ترک کردیم و یا می شود گفت فرار کردیم. چون اولا در برخورد اولیه ما طرف رو زده بودیم( سه چهار نفر از ما ریخته بودند سر یه نفر از اونها).
دوما کم کم اونها داشتند زیاد می شدند. سوما کلانتری هم امد و اگه می خواستیم بمونیم باید می رفتیم کلانتری و کلی دردسر.

کلا اگه مادرزنم خودشو کنترل  می کرد این شر درست نمیشد. می دونم که خودش هم قطعا الان پشیمونه.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 18 فروردین 1396-09:46 ق.ظ

امروز برای عید دیدنی می رم قم تا خونه دوتا از فامیلهای خانمم بریم.

دیروز دایی مادرم فوت کرده بود و عزادار بودیم و از صبح بهشت زهرا و ختم بودیم تا نسبتا غروب.

شب هم شام رفتیم عید دیدنی خونه دایی من.

خانمم کتف و گردنش گرفته و درد داره و من گاهی تو کار خونه کمکش می کنم و گاهی یادم می ره.

بحث های انتخاباتی هم داغه.

دیگه همین


بعدا نوشت : هموتو دعا کردم





نظرات() 

خواستنی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 9 اسفند 1395-09:32 ق.ظ

چند وقت پیش یه خانم جوون, خوشگل, خوش قد و قامت, خوش هیکل,تحصیل کرده و نجیب بهم گفت که مدتی است حس می کنه خواستنی نیست. ولی یه روز که یه خورده به خودش رسیده و رفته بیرون و یکی دونفر بهش نخ دادند به این نتیجه رسیده که هنوز خواستنی است. بهش گفتم‌ به نظر منکه که خیلی خواستنی هستید.

این گذشت. پیش خودم‌فکر کردم, چرا این فکر رو کرده؟حتما شوهرش بهش خوب توجه نمی کنه.

ولی خانم من حتما این مشکل رو نداره و می دونه که با همه اختلافها و بحثها خواستنی است و من دوستش دارم و می خوامت. ولی اختلاف سلیقه و غیره داریم.

چند روز پیش به خانمم گفت تو حس خواستنی بودن داری؟

گفت نه.

من اصلا فکر نمی کنم خواستنی هستم. خیلی تعجب کردم. و گفتم ولی تو خیلی خواستنی هستی و باهاش حرف زدم و شروع کروم‌به تزریق حس خواستنی بودن.

این کار و تزریق حس خواستنی بودن ادامه دارد ولی فکر کنن احتمالا اکثر زنهای متاهل یحتمل دارای این حس خواستنی نبودن و یا نخواستنی بودن هستند. مجردها رو نمی دونم


پی نوشت : از وقتی گلنار رفته. ناشناس معروف هم رفته. ببینید کی گفتم





نظرات() 

دوستت دارمت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 30 بهمن 1395-08:22 ق.ظ

دوستت دارمت را تمدید کن
بگذار با خیال راحت ظرفهایم را بشویم
نیم ساعت دیرتر که به خانه برمیگردی یادم می رود موقع رفتن چقدر دوستم داشتی
هزار فکر و خیال از ذهنم عبور می کند...
دوستت دارمت را تمدید کن
من زود به زود فراموشش میکنم
هنرپیشه مورد علاقه ات را که
 لایک می کنی یادم می رود دوستم داری
به خانم همسایه بالاییمان که سلام می دهی یادم می رود دوستم داری
ازپرستاری که پای مرا گچ می گیرد گرم تشکر میکنی یادم می رود دوستم داری
به مربی مهد دخترمان که لبخند میزنی یادم می رود دوستم داری
یا همین چند لحظه پیش به خانم زیبایی که راه دادی تا سبقت بگیرد
الان هم نمیدانم دوستم داری یا نه!!
دوستت دارمت را زود به زود تمدید کن
تا از تمام زن های شهر بیزار نشدم

پی نوشت: اینو خانمم تو تلگرام برام فرستاده




نظرات() 

کاسه صبر

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 29 بهمن 1395-05:05 ب.ظ

از قدیم به بچه هام می گفتم که یه کاسه تو دل من هست که دیر پر میشه و وقتی پر بشه و سر ریز بشه من خشمگین می شم و ممکن است دست به هر خشونت یا کار احمقآنه ای بزنم. پس نزار این کاسه که کاسه صبر است پر بشه.

و هروقت کار بدی کردی و کاسه پر شد یه مدت خوب باش تا خالی شه.

و این فکر کنم در مورد همه هست.


کاسه خانم من مدتهاست که پر شده.


کاسه منم سر ریز میشه. یعنی دلم واسه خودش می سوزه.

امروز صبح که پاشم دیدم باز حالش خوب نیست. با اعصاب داغون یه جا نشسته.

صبحانه را حاضر کردم و خوردیم. نیمرو و چایی و گوجه و خیار.


دوباره بعدش سر بحث باز شد. بی فایده.


فعلا ادامه می دهیم ببینیم چه می شود.


خدا به طرفین صبر بدهد






نظرات() 

ولنتاین ۹۵

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 27 بهمن 1395-08:49 ق.ظ

ولنتاین ۹۵ از یه ماه قبل شروع شد. یه روز خانمم آمد و یه ادکلن بهم داد و گفت اینو به مناسبت ولنتاین برات خریدم. فکر کنم دفعه بود که بهم ادکلن می داد. گفتم چی شد یهو یهویی؟
گفت که تو یه مغازه موقع خرید پوشاک برای خودش و بچه ها دیده و چون صاحب مغازه گفته اینها رو قاچاق اوردیم و ارزون می دیم و قیمتش خوب بوده و خریده. خدائیش هم عطر خوش بویی بود.
اون گذشت تا شنبه . شنبه خانمم زنگ زد اداره و گفت تو نگفتی که گاهی مرخصی می گیری و می مونی خونه پیش من؟
گفتم چرا. خوب گفت دوشنبه مرخصی بگیر باهم بریم مولوی خرید. گفتم چشم. بعد گفتم غروبش رو هم بریم کافی شاپ. گفت باشه. و من دوشنبه رو کلا مرخصی گرفتم. یکشنبه بهم گفت که دوشنبه از ساعت یک به بعد کار داره و باید برای مراسم مامانش اماده بشه. لذا مرخصی روزانه تبدیل به مرخصی ساعتی شد و قرار شد سه شنبه عصر بریم بیرون.
دوشنبه که صبح نرفتم سرکا رو داستانش را نوشتم.
غروب من یه کار بنگاهی داشتم و بیرون بودم که خانمم اس ام اس داد که خونه شام خونه مامانش هستیم و اونجا برای دخترم یه کادو از طرف پسرم بگیرم. بعنوان کادو ولنیتاین تا سقف 15 هزار تومن. تا این سقف چیزی پیدا نکردم. یه عروسک 30 تومنی خیلی خوشگل خریدم( دیشب  همینو 40 تومن قیمت کردم) که از طرف خودم و پسرم بدیم به دخترم.
همون موقع دخترم زنگ زد و با صدای یواش گفت که همه اینجا برای زنهاشون کادو خریدند و تو هم یه کادو خوب برای مامان بخر و بیا. دیگه ساعت حدود 10 شب بود و هرجایی باز نبود. لذا رفتم یه میوه خوری دکوری وخیلی قشنگ برای خانمم خریدم و رفتم خونه مادر زن و دیدم که خبری هم نیست و هیچ کسی برای خانمش کادو نخریده( باجناقم که هنوز نیومده بود و برادر زنم هم رفته بود ماموریت و نبود)
در هر صورت کادو ها را دادم و خیلی ذوق کردند و رفتیم خونه.
سه شنبه هم که دیشب باشه به موقع رفتم خونه و به موقع رفتیم کافی شاپی . و همون کافی شاپی که قرار بود بریم. من احمق قبلش یه خبری در مورد خانواده ام بهش دادم. یعنی یه وامی قرار بود از طریق مامانم به دستم برسه که احتمال رسیدنش 50 درصد شده.
دیگه خانمم دست بردار این موضوع نبود و هرچی سعی کردم که تو کافی شاپ صحبت رو به سمت دیگه بکشونم نشد( خوب اون وام در خرید خونه و تعویضش خیلی حیاتی بود) این وسطها یه خبری هم در مورد خواهرم به خانمم گفتم که دیگه زد به صحرای محشر و بحث اینکه اون خوبه یا خواهرم خوبه. و هزار تا داستان تکراری قبلی و همه اش بی فایده.
برخلاف گذشته من اصلا جلوش موضع نگرفتم و دفاع نکردم و لذا دعوامون نشد و فقط حرفاشو گوش دادم ولی درهرصورت در مورد خودمون حرف نزدیم و حال خانمم هم بدتر شد و اعصابش هم خورد شد  و برگشتیم خونه.
من معتقد بودم که شب خوبی نبود و حالش بهتر نشد. اونهم می گفت درهرصورت کافی شاپ برای حرف زدن است و عیبی نداره. ولی شب خوابش نمی امد و به منهم گفت دست نزن امشب حال ندارم( انگار شبهای دیگه حال داره)
منهم خوابیدم.
البته من فکر می کنم که خوب شاید ما خیلی هم حرفی نداشتیم که بزنیم. بخاطر همین زدیم به صحرای محشر.
راستی شب هم که امدیم خانه من داشتم مسواکم رو برمی داشتم که یه دونه گلدون هم افتاد و شکست و کلی غر شنیدم ولی به نظرم چشم خورده بودیم. عیبی نداشت.
دیگه همین






نظرات() 

خشم پنهان

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 16 بهمن 1395-06:29 ب.ظ


فکر کنم پنج شنبه بود که تولد پسرم بود و براش شیرینی و اینها خریدم. شب خونه مادرزنم بودیم.
برف هم امده بود. لذا اخر شب رفتیم بیرون برف بازی. رفتیم پارک نیاوران.
من چون کودک درونم فعال است خیلی شیطونی می کنم و برف بازی می کنم و گاهی می ببینم که داشتند منو با برف می زدند و منهم همه رو. یعنی یک به 10.

خوب تا اینجا همه چیز عادی بود. ولی خوب خیلی وقتها همه باهم درگیر بودند و از همه جدا بودیم.


موقع برف بازی و یا شاید بهتر بگم بعد از اون حس کردم که توی این بازی بچه های من دشمن من بودند و منو با برف می زدند.
خوب منم اونها رو با برف می زدم و این طبیعی بود و داشتیم باهم بازی می کردیم. ولسی پسر کوچیکه من تمام مدت در تعقیب من بود وفقط منو با برف می زد . و انگار فقط منو می دید و فقط یه هدف داشت و اون زدن من بود با برف.

پیش خودم بعدا گفتم که نکنه اینها و بخصوص پسرک یه خشم پنهان نسبت به من توی دلشون هست؟ و این مواقع خودشو نشون میدن؟

باید بیشتر این قضیه رو بررسی کنم و حواسم باشه





نظرات() 

لو رفتن

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 7 بهمن 1395-12:14 ب.ظ

چند وقت پیش ( دیروز یا یه روز قبلش یا دو روز قبلش یا بیشتر) داشتم با خانمم تو خیابون از خرید بر می گشتیم یهو یکی از مردان متاهل فامیل رو دیدم.( یکی از خانواده همسرم)
کنار خیابون با یه خانمی ایستاده وبود و حرف می زدند و منتظر ماشین بودند.
به خانمم گفتم و اونم دید.. اول باور نکرد. ولی خودش بود. فقط اونقدر حواسش به خانمه بود که متوجه ما نشد( ما با موتور بودیم)

بعد هم سوار ماشین شدند و رفتند. دست هم رو گرفته بودند و توی ماشین هم چسبیدند بهم. با اینکه جا بود که حداقل با فاصل بشینند

خانمم که چشماش چهار تا شد. اصلا باور نمی کرد که فلانی که در فامیل حسن شهرت داشت اینطوری باشه.

یعنی اصن یه وضعی.

یه خورده هم تعقیبشون کردیم.

خانمم خیلی کف کرده بود. حتی می خواست به مامان پسره هم زنگ بزنه و بگه. خوب بچه هم دارند. ولی من گفتم ولش کن. انسالله چیز مهمی نیست.

تو طرح دیدیمشون. والا مرده ماشین داره.


خیلی بامزه بود. چون روابط من و خانمم الان خیلی خیلی شکر آب است دیگه اماری نگرفتم و باهم در موردش حرف نزدیم. ولی فکر کنم به روی خودش نیاورد و به کسی نگفت.

خدا برای هیچ مردی نیاره که لو بره و ابروش بره و کسی با کسی ببیندش.


خداوندا ستار العیوب باش . باتشکر




نظرات() 

چگونه در وبلاگ اهنگ بگذاریم

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 27 دی 1395-09:59 ق.ظ

می دانیم که راه های رسیدن به خدا زیاد است و راه های زیادی برای گذاشتن آهنگ در وبلاگ وجود دارد.
من یه راه رو توضیح میدم خدمتتون. امیدوارم زیاد سخت نباشه

و بتونید انجام بدید. این راه رو از طریق میهن بلاگ توضیح می دم خدمتتون.
 برای اینکه بتوانید اهنگ را پخش کنید ابتدا باید فایل اهنگ رو به کامپیوتر بدهید. بدیهی است که وقتی من وبلاگ شما رو باز می کنم وبلاگ شما نم یتواند اهنگی را که در کامپیوتر شما است را در کامپیوتر من پخش کند. زیرا ممکن است کامپیوتر شما خاموش باشد. لذا باید در ابتدا اهنگ را در یک فضای عمومی و به اصطلاح اینترنت آپلود کنید تا بعد پخشش کنیم.

پس اول یاد می دم چطوری آپلود کنید. ساده ترین راه استفاده از خود میهن بلاگ است. در پنل وبلاگتان یه گزینه داره به نام مدیریت فایل که از طریق آن می توانید فایل را آپلود کنید. من فقط عکساش رو می زارم. با استفاده از شماره هایی که کنارشون نوشتم حدودا معلومه باید چکار کنید.








فقط در قسمت آخر یادتون باشه که  اون گزینه i  که کنار 5 است رو اگه بزنید ادرس فایل رو نشونتون می ده که با کلیک روش می تونید ادرس فایلتون رو بدست بیارید. و با استفاده از ctrl+c  آنرا کپی کنید. فعلا آهنگ تون رو آپلود کنید. بعد برید ادامه مطلب برای بقیه داستان

ادامه مطلب


نظرات() 

کتابخوانی اخر هفته

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 24 آذر 1395-08:10 ق.ظ

یه کتاب می زارم براتون به نام کوزه. البته اسم اصلیش هم کوزه نیست. نمی دونم چیه. ولی کتاب خوبیه. 140 صفحه است. اینو بخونید و خلاصه کنید. بعد خلاصه هاتون رو منتشر می کنیم تا ببینیم که کی بهترین خلاصه رو منتشر کرده.کمی نگاهتون رو به زندگی عوض می کنه. راستی منم خلاصه اش کردم که بعدا براتون می فرستم.

لینک دانلود


حالا این کتاب از کجا دستم امده؟ چند وقت پیش این کتاب رو نیرو انسانی شرکت بهم داد . گفتند تا 15 ام خلاصه کنید. به بهترین خلاصه ها جایزه می دیم. من خلاصه کردم و فرستادم. ولی ظاهرا بقیه نفرستادند. لذا تا یکشنبه تاریخش رو تمدید کردند. امروز به فکرم رسید که بدم شما بخونید و شما خلاصه کنید. قطعا یکی  از خلاصه اش می کنه. شاید خلاصه شما بهتر از خلاصه من بود. و من خلاصه شما رو برای مسابقه فرستادم. و اگه فرستادم و برنده شد جایزه اش رو نصف می کنیم. البته نمی دونم جایزه اش چیه.

دیگه همین.پس یادتون باشه که باید یکشنبه صبح برای من بفرستید. یا ایمیل کنید. یا تلگرام یا هر روش دیگه ای.

ولی اگه حال خلاصه کردن هم نداشتید بخونیدش. کتاب خوبیه




نظرات() 

اگه

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 17 آذر 1395-08:52 ق.ظ

اگه زنها نبودند، دنیا یکی از جاذبه های بزرگ دلبری اش را نداشت.

خدایی که می رقصید ما نگاه می کردیم و لذت می بردیم؟


من بعد از دیدن یه فیلم رقص قشنگ





نظرات() 

کار خونه

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 4 آذر 1395-10:01 ب.ظ

واقعا کنار ظرفشویی ظرف شستن کمر درد می اره.

البته ما ماشین ظرفشویی هم داریم. ولی امشب که من دارم پیراشکی درست می کنم کلی ظرف کوچولو کوچولو کثیف کردم که باید می شستم و شستم تا خانمم که می اد فحش نده و بد اخلاقی نکنه.



فعلا که کلی مواد رو مخلوط کردم و به اندازه درست هم قاطی نکردم یک اوضاع قاراشمیشی شده که بیا و ببین. مثلا مواد درون پیراشکی درست کردم.

ولی خمیرم خوب ور امده





نظرات() 

حال خوب

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 2 آذر 1395-09:31 ق.ظ

یکشنبه من کمی بد اخلاق بودم. نمی دونم چرا. کلا کمی هم بد دهن شدم. عجیبه. ولی شدم و باید خودمو درست کنم .

صبح خانمم با خواهرم رفتند راه پیمایی اربعین . از میدان امام حسین رفتند تا حرم شاه عبدالعظیم .

منکه فکر نمی کردم بتونند برند ولی رفتند. خیلی هم خوش گذشته بود.

البته دیروز پاش گرفته بود.

منم یه خورده سرما خوردم. نمی دونم چرا.

بعد شبش هم رفتیم بیرون ابمیوه و ذرت مکزیکی خوردیم.

بعد دیروز صبح می گه تو یکشنبه بداخلاق بودی. می گم اره.ولی نمی دونم چرا.

می گه می دونم.. می گم علت ش چی است؟


می گه تو باید با کسی باشی و سرت گرم باسه تا خوش اخلاق باشی.


زیاد که کنترلت کنم و با کسی نباشی بد اخلاق می شی. بعد می گه ازین به بعد کاریت ندارم.

دوست دارم خوش اخلاق باشی. نه برای خودم

بلکه برای بچه ها.


واقعا من چی بگم؟

پی نوشت : به یک جیگر تو دل برو برای خوش اخلاق شدن نیازمندیم. برای خودم نمی گم. فقط بخاطر سه تا بچه طفل معصوم





نظرات() 

کباب شدن

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 25 آبان 1395-10:45 ق.ظ


دیشب از اداره که امدم بیرون ،حدود ساعت 7ونیم شب بود. کمی جلوتر از اداره یک پرایدی وسط خیابون خراب شده بود. یه مرد میانسال به بالایی بود. مثلا 65 ساله . دست تنها. موتورم رو پارک کردم و کمکش کردم. یه کوله همراهم بود که مال پسرم بود و لپ تاپش بود که اورده بودم اداره. اون کوله رو هم گذاشتم توماشین مرده که هیو رو صندوقش جا نمونه و گم بشه و یادم بود که برش دارم. کمی که گذشت دیدم یه آقای جوانی هم باهاش هست و دیگه لزومی به حضور من نیست و خداحافظی کردم و امدم. نزدیک خونه بودم که خانمم زنگ زد و گفت کجایی که یهو یادم افتاد که کیف لپ تاپ رو برنداشتم و همه راه رو برگشتم. همه راه تو این فکر بودم که طرف رفته یا نرفته،پیچیده و یا نپیچیده که رفتم دیدم ماشینه هست ولی یارو نیست. توی ماشینش رو نگاه کردم دیدم کیف لپ تاپ هست و زیر شیشه اش هم شماره گذاشته بود. زنگ زدم و امد و ازش گرفتم و کلی تشکر و عذرخواهی کردیم از هم و امیدم.

خواستم بگم اینطوری نیست که همیشه بخوای ثواب کنی کباب بشی
پی نوشت: من اعتقاد دارم که اگه یه زنی صبح کنار خیابون وایسه ؛تا یه جایی بره، احتمال اینکه مردهای زیادی مزاحمش بشن که برسوننش و یا بخوان سوارش کنند وببرنش خونه از نسبت به اینکه عصر و غروب همون زن و همون لباس کنار همون خیابون وایسه کمتره. دلیلش هم از نظر من واضحه. حالا نظر شما چیه؟ فقط حیف که خواننده هام کم هستند و خیلی نظر نخواهند داد.





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox