تبلیغات
نوشته های یک مرد اردیبهشتی - مطالب خاطرات
 
گاهی به باختن فکر کن

سالگرد ازدواج

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 10 اسفند 1395-04:00 ب.ظ

دیروز سالگرد ازدواجمون بود.

یه روز قبلش با خانمم رفتیم یه انگشتر قشنگ که دوست داشت رو خریدیم.

قبلترش هم من از سایت تخفیفان چند تا برگه برای یه رستوران خوب گرفته بودم.

همچنین برای بستنی اسموکی سعادت آباد.


لذا دیشب رفتیم رستوران دریایی و یه غذای خوب زدیم و بعدشم رفتیم بستنی اسموکی.

منکه جا نداشتم و بستنی نزدم. ولی بچه ها زدند. کلا به همه خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود.

خانمم هم خیلی راضی بود.


فعلا همین.





نظرات() 

دوستت دارمت

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 30 بهمن 1395-08:22 ق.ظ

دوستت دارمت را تمدید کن
بگذار با خیال راحت ظرفهایم را بشویم
نیم ساعت دیرتر که به خانه برمیگردی یادم می رود موقع رفتن چقدر دوستم داشتی
هزار فکر و خیال از ذهنم عبور می کند...
دوستت دارمت را تمدید کن
من زود به زود فراموشش میکنم
هنرپیشه مورد علاقه ات را که
 لایک می کنی یادم می رود دوستم داری
به خانم همسایه بالاییمان که سلام می دهی یادم می رود دوستم داری
ازپرستاری که پای مرا گچ می گیرد گرم تشکر میکنی یادم می رود دوستم داری
به مربی مهد دخترمان که لبخند میزنی یادم می رود دوستم داری
یا همین چند لحظه پیش به خانم زیبایی که راه دادی تا سبقت بگیرد
الان هم نمیدانم دوستم داری یا نه!!
دوستت دارمت را زود به زود تمدید کن
تا از تمام زن های شهر بیزار نشدم

پی نوشت: اینو خانمم تو تلگرام برام فرستاده




نظرات() 

کاسه صبر

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 29 بهمن 1395-05:05 ب.ظ

از قدیم به بچه هام می گفتم که یه کاسه تو دل من هست که دیر پر میشه و وقتی پر بشه و سر ریز بشه من خشمگین می شم و ممکن است دست به هر خشونت یا کار احمقآنه ای بزنم. پس نزار این کاسه که کاسه صبر است پر بشه.

و هروقت کار بدی کردی و کاسه پر شد یه مدت خوب باش تا خالی شه.

و این فکر کنم در مورد همه هست.


کاسه خانم من مدتهاست که پر شده.


کاسه منم سر ریز میشه. یعنی دلم واسه خودش می سوزه.

امروز صبح که پاشم دیدم باز حالش خوب نیست. با اعصاب داغون یه جا نشسته.

صبحانه را حاضر کردم و خوردیم. نیمرو و چایی و گوجه و خیار.


دوباره بعدش سر بحث باز شد. بی فایده.


فعلا ادامه می دهیم ببینیم چه می شود.


خدا به طرفین صبر بدهد






نظرات() 

ولنتاین ۹۵

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 27 بهمن 1395-08:49 ق.ظ

ولنتاین ۹۵ از یه ماه قبل شروع شد. یه روز خانمم آمد و یه ادکلن بهم داد و گفت اینو به مناسبت ولنتاین برات خریدم. فکر کنم دفعه بود که بهم ادکلن می داد. گفتم چی شد یهو یهویی؟
گفت که تو یه مغازه موقع خرید پوشاک برای خودش و بچه ها دیده و چون صاحب مغازه گفته اینها رو قاچاق اوردیم و ارزون می دیم و قیمتش خوب بوده و خریده. خدائیش هم عطر خوش بویی بود.
اون گذشت تا شنبه . شنبه خانمم زنگ زد اداره و گفت تو نگفتی که گاهی مرخصی می گیری و می مونی خونه پیش من؟
گفتم چرا. خوب گفت دوشنبه مرخصی بگیر باهم بریم مولوی خرید. گفتم چشم. بعد گفتم غروبش رو هم بریم کافی شاپ. گفت باشه. و من دوشنبه رو کلا مرخصی گرفتم. یکشنبه بهم گفت که دوشنبه از ساعت یک به بعد کار داره و باید برای مراسم مامانش اماده بشه. لذا مرخصی روزانه تبدیل به مرخصی ساعتی شد و قرار شد سه شنبه عصر بریم بیرون.
دوشنبه که صبح نرفتم سرکا رو داستانش را نوشتم.
غروب من یه کار بنگاهی داشتم و بیرون بودم که خانمم اس ام اس داد که خونه شام خونه مامانش هستیم و اونجا برای دخترم یه کادو از طرف پسرم بگیرم. بعنوان کادو ولنیتاین تا سقف 15 هزار تومن. تا این سقف چیزی پیدا نکردم. یه عروسک 30 تومنی خیلی خوشگل خریدم( دیشب  همینو 40 تومن قیمت کردم) که از طرف خودم و پسرم بدیم به دخترم.
همون موقع دخترم زنگ زد و با صدای یواش گفت که همه اینجا برای زنهاشون کادو خریدند و تو هم یه کادو خوب برای مامان بخر و بیا. دیگه ساعت حدود 10 شب بود و هرجایی باز نبود. لذا رفتم یه میوه خوری دکوری وخیلی قشنگ برای خانمم خریدم و رفتم خونه مادر زن و دیدم که خبری هم نیست و هیچ کسی برای خانمش کادو نخریده( باجناقم که هنوز نیومده بود و برادر زنم هم رفته بود ماموریت و نبود)
در هر صورت کادو ها را دادم و خیلی ذوق کردند و رفتیم خونه.
سه شنبه هم که دیشب باشه به موقع رفتم خونه و به موقع رفتیم کافی شاپی . و همون کافی شاپی که قرار بود بریم. من احمق قبلش یه خبری در مورد خانواده ام بهش دادم. یعنی یه وامی قرار بود از طریق مامانم به دستم برسه که احتمال رسیدنش 50 درصد شده.
دیگه خانمم دست بردار این موضوع نبود و هرچی سعی کردم که تو کافی شاپ صحبت رو به سمت دیگه بکشونم نشد( خوب اون وام در خرید خونه و تعویضش خیلی حیاتی بود) این وسطها یه خبری هم در مورد خواهرم به خانمم گفتم که دیگه زد به صحرای محشر و بحث اینکه اون خوبه یا خواهرم خوبه. و هزار تا داستان تکراری قبلی و همه اش بی فایده.
برخلاف گذشته من اصلا جلوش موضع نگرفتم و دفاع نکردم و لذا دعوامون نشد و فقط حرفاشو گوش دادم ولی درهرصورت در مورد خودمون حرف نزدیم و حال خانمم هم بدتر شد و اعصابش هم خورد شد  و برگشتیم خونه.
من معتقد بودم که شب خوبی نبود و حالش بهتر نشد. اونهم می گفت درهرصورت کافی شاپ برای حرف زدن است و عیبی نداره. ولی شب خوابش نمی امد و به منهم گفت دست نزن امشب حال ندارم( انگار شبهای دیگه حال داره)
منهم خوابیدم.
البته من فکر می کنم که خوب شاید ما خیلی هم حرفی نداشتیم که بزنیم. بخاطر همین زدیم به صحرای محشر.
راستی شب هم که امدیم خانه من داشتم مسواکم رو برمی داشتم که یه دونه گلدون هم افتاد و شکست و کلی غر شنیدم ولی به نظرم چشم خورده بودیم. عیبی نداشت.
دیگه همین






نظرات() 

ابله

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 15 بهمن 1395-05:35 ب.ظ

من ادم شوخی هستم و شاید بیش از حد شوخی می کنم.
گاهی قضایای جدی رو با شوخی قاطی می کنم. بقول خیلی ها فاصله شوخی و جدی من اصلا معلوم نیست و یه مرز کمرنگی داره.


خیلی اخلاق خوبی نیست. و شاید باید اصلاحش کنم. شاید هم نباید. در هر صورت اینطوریه.

پسرم چند روز پیش یادم نیست بعد از چه اتفاقی به من گفت که بابا می دونی تو مثل کی می مونی : گفتم نه. گفت همون دانشمنده بود که خودشه زده بود به دیونگی. گفتم بهلول؟
گفت : اره. شما مثل بهلول هستی. همه چیز رو می فهمی و می دونی ولی با شوخی و خنده حرف می زنی بعضی وقتها جدی نمی گیرند.

بعد ادامه داد: بابا بقیه فکر می کنند شما ابله هستی. ولی شما همه چیز رو می فهمی و فقط طوری رفتار می کنی که انگار متوجه نشدی و به روی خودت نمی آری. ولی خیلی باهوشی.

گفتم: ابله؟  دیگه نه در اون حد. و کلی بهش خندیدم.






نظرات() 

مسئولیت بچه ها

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 4 آذر 1395-07:50 ب.ظ

امروز صبح خانمم دانشگاه داشت. و رفت دانشگاه و مسئولیت بچه ها موند با من.

صبحانه دادم. بعد سوالهای مختلف درسی داشتند که جواب دادم. و کلا تا غروب رو مخم بودند و نمی گذاشتند من یه لحظه به یه کار دیگه برسم. غروب خانمم امد و رفتند خانه مامانش و من تونستم یه استراحتی بکنم. راستی بعدازظهر هم یه خورده سیب زمینی خورد کردم و یه سیب زمینی سرخ شده حسابی بهشون دادم.

کلا ادم وقتی باید متاهل بشه و ازون مهم تر بچه دار بشه که حاضر باشه مقدار زیادی از پول،وقت ،سلامتی،خواب ،لباس،خوراکی،میوه و بقیه چیزهاشو با دیگران ( یعنی زن و بچه ) تقسیم کنه. والا دهنش سرویسه( الان پسر من بعضی از لباسهای منو می پوشه.بخصوص جوراب و زیرپوش )



بعدا نوشت : راستی الان هم که همه رفتند دارم اشپزی می کنم. بعدا براتون تعریف می کنم





نظرات() 

اشپزی

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 16 مهر 1395-12:07 ب.ظ

گفتم بهتون که در محل کار جدید غذا نداریم و باید غذا ببریم

شاید فرصت بشه کمی آشپزی کنم.


یه سری غذا که بشه سرکار سریع درست کرد پیشنهاد بدید. ممنونم



بعدا  نوشت : عسلم ( دخترم) یه مدت بود دلش حلیم می خواست . تا اینکه رفته بودم ضمانت وام برادر زنم رو در یک مسجدی سمت اندرزگو بکنم که گفت دور میدون ارتش یه مغازه هست حلیمهای خوبی داره.


امروز صبح ( جمعه ) همگی رو صبحانه بردم اونجا. صفش خیلی شلوغ بود. ولی چون ما رفتیم و نشستیم تو صف نموندیم و سریع نشستیم. خیلی خوشمزه و خوب بود. قیمتی هم نداشت.( نفری 6 تومن شد)


راضی بودیم و خوش گذشت





نظرات() 

فیلم فروشنده

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 30 شهریور 1395-02:06 ب.ظ

دیروز فیلم فروشنده را دیدم.

اصولا فیلمهایی که به چندتا موضوع اجتماعی در کنار هم می پردازد ،فیلمهای موفقی از آب در می آید. بخصوص که روی موضوع ها فکر شده باشد و فیلمنامه قوی باشد.

در فروشنده به موضوع آزارهای جنسی به زنان و بخصوص زنان مطلقه پرداخت شده بود و از چند منظر به آن نگاه شده بود.

و نشان می دهد که این موضوع چقدر ساده می تواند یک یا چند زندگی را بپاشاند.

به این که یک خاکبرداری غیر اصولی در کنار یک مجتمع می تواند موجب چه آسیبهای به ساکنین می شود پرداخته شده است. (توی فیلم فقط زندگی یک خانواده به تصویر کشیده شده است )

اینکه یک معلم چقدر برای بعضی از دانش آموزانش الگو است و بهش توجه می کنند.

و در آخر می رسیم به یک جمله مشهور که سرمنشا کلی از بدبختی ها است. وسوسه

وقتی قهرمان فیلم از مجرم فیلم می پرسد چرا اینکار را کردی؟ می گوید وسوسه شدم.

این جمله را بارها از زبان متهم های مختلف در نشریات دیده‌ام.

و بارها یک وسوسه ساده زندگی ها را از بین برده است.

و اینجاست که باید همواره از شر وسواس الخناس به خدا پناه برد.





نظرات() 

یومیه

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 25 شهریور 1395-09:42 ق.ظ

عید قربان قرار بود من شمال باشم. و و قرار نبود تهران باشیم. اما یه چیزی شد که نشد.

چی شد؟ خوب معلومه .مصلحت اندیشی شد دیگه.

قبلنا فکر می کردم ادم اهل سفری هستم.ولی راستش نه . نیستم. زیاد حوصله رانندگی رو ندارم. حالا شاید کنار یه ادم دیگه تو اتوبوس مشکلی نداشته باشم. یا با رانندگی یه نفر دیگه کنار بیام ولی فکر می کنم حوصله رانندگی رو ندارم. قبلا اینقدرخودم رو نمی شناختم.

در هر صورت دوست داشتم برم شمال ولی هی از ترافیک می ترسیدم( از ترافیک جاده متنفرم)
 ولی در هرصورت شنبه ویک شنبه رو مرخصی گرفتم که بندازم تنگ جمعه و پنجشنبه قبلش با دوشنبه تعطیل یهو چهار و یا پنج روز شمال باشیم.

این وسط یهو  یه اتفاق ناخواسته افتاد.


من دنبال این بودم که محل کارم رو عوض کنم. یه جا رو جدی کرده بودم.( چند جا رفتیم که نپسندیدم)

این جای جدید هی فس کرد تا منو تایید کنه. یعنی هی سر عدد حقوق اختلاف داشتیم و اینها هی فس می کرند تا تایید کنند( البته یه خورده هم روزگارکمکشون می کرد. مثلا من در طول روز همه اش گوشی ام انتن داشت. زنگ نمی زدند. یه دقیقه می رفتم دیتاسنتر و در دسترس نبودم. همون موقع زنگ می زدند و انتن نمی داد)

در هر صورت تایید شدم و به مدیرعامل شرک گفتم من می خوام برم .اول که کلی ازم تعریف کرد که من رو تو خیلی حساب کرده ام و تو ،تو تیم منی و ازین حرفها. و من برات چند تا جای خوب در نظر گرفتم و غیره. ولی وقتی دید تصمیمم جدی است ،گفت باشه. از چهل روز دیگه برو. گفتم من می خوام از 15 روز دیگه برم. گفت نه.

گفت خوب اخرای رفتنت رو از مرخصی هات استفاده کن. یه روز برو اونجا یه روز اینجا باش و یه طوری دو طرف رو راضی کن تا ما هم به مشکل نخوریم و ازین حرفها( مدیرعاملمون کلا ادم خوبی است. و هوای منو همیشه داشته. البته منم پرسنل همیشه کار راه اندازی براش بودم.)

در هر صورت اخرش دیدم که بهتره با توجه به وضع مرخصی هام که زیاد نمونده این دوروز مرخصی رو سیو کنم. از طرفی تصمیم داشتم اگه هم این دو روز مرخصی رو سیو نکردم بجای اینکه پاشم برم شمال برم اون شرکت جدیده و دو روز اونجا کار کنم ببینم اوضاع اون شرکت چطوره. که اخرش دیدم مرخصی ها رو سیو کنم و نرم بهتره. در عوض بعدازظهرها فعلا می رم اونجا.

یعنی تا چهار محل کار فعلی هستم و از چهار تا 6 می رم محل کار جدید.

محل کار جدید بد نیست ولی بی عیب هم نیست. حالا در موردش بعدا صحبت می کنم.

یعنی یادم باشه یه پست در مرود تجربه هایم در مورد محل های کار می زارم. شاید به درد بعضی ها بخوره.

عید قربان پس تهران بودیم. رفتم یه گوسفند از طرف پدرخانمم گرفتم و بستمش تو حیاطشون. چه گوسفندی هم بود. بزرگ و چغر. عکسش رو تو اینستا گذاشتم.

بعد روز عید زنگ زدم به قصابی که همیشه می امد که گفت وقت ندارمو. از توی دیوار یه قصاب پیدا کردم که دستش کند بود.

دیگه اینکه بعدازظهرها می  رم شرکت جدید .( محل کار جدید اضافه کاری نداره. لذا وقتم ازاد می شه و میتونم برم باشگاه و وورزش و هزار تا کار دیگه)

دیگه اینکه سالگرد عقدمون دوسه روز پیش بود. بلیط سینما گرفتم که با خانمم بریم سینما و شب خوبی داشته باشیم بعدش. که متاسفانه پدرخانمم گفت بیا بعدازظهر بریم تحقیق خواستگاری که برای اون دخترش امده. رفتیم و تا دیروقت درگیر اون بودیم و بلیطها باطل شد( من اینترنتی خریده بودم و پول داده بودم)

البته بعدا رفتم سینما و قبول کرد که دوتا بلیط برای یه سانس دیگه بهم بده( خودم باورم نمی شد)

لذا شب با خانمم رفتیم بیرون و سیب زمینی زاپاتا و اب میوه خوردیم و برگشتیم. کادو بازی هم موند برای بعد.

دیگه همینها.

خیلی چاق و تپل هم شده ام و واضافه وزن پیدا کرده ام.

انشالله درست میشه. دیگه فعلا همین







نظرات() 

حرف بی موقع

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 20 شهریور 1395-02:01 ب.ظ

یه مدت پیش یه خواستگار برای برای یکی ازدخترهای فامیل.
بظاهر یه خواستگار بود مثل بقیه خواستگارهای اون دختر.

ولی در باطن این پسر و دختر قبلا باهم دوست شده بودند و دختره به پسره گفته بود بیاد خواستگاری.

و پسره امده بود. خانواده پسره خوب بودند. خود پسره هم  ظاهر مناسبی داشت و چون بادختره هماهنگ بود می دونست چی بپوشد و چه شکلی خود را به خانواده معرفی کند.

در هر صورت خواستگاری که تموم شد ،همه خانواده دختر نسبتا موافق بودند. قرار شد پس فردا خانواده پسر زندگ بزنند و خبر بگیرند.( این یه روز فاصله هم بخاطر این بود که خانواده دختر فرداش جایی دورهم بودند)

فرداش در همون جایی که دور هم بودند یکی از پسرها لب تابش را به تلویزیون وصل می کنه( مانیتورش شکسته بوده و منظور بوده از تلویزیون استفاده کنه.) بعد می ره تو فیس بوک و فیس بوک چند تا از افراد فامیل رو می اره و دور هم می بینند. بعد همینطور مونده بودند که فیس بوک کی رو بیارند که یهو عروس خانم( همون که براش خواستگار امده بوده و قرار بوده عروس بشه برمی گرده و می گه مال خواستگار رو چک کن. و اسم خواستگار رو می گه. اسمش رو می زنند و چند تا پیچ می اد که یکیش عکس خواستگار بوده.
پیچ رو باز میکنند و می بینند که اقای خواستگار در یک عکس سفر خارج است و در محفل رقص و کاباره.
در عکس بعدی سیگار دستش است.

در عکس بعدی با شلوارک و تی شرت لب دریاست .

حالا تصاویر بزرگ داماد روی تلویزیون است و پدر عروس خانم می آیند و می بیند و با چشمانی گرد می گوید: به به. خوب جواب معلوم شد. من به این آشغال دختر نمی دم..

و عروس خانم می زند زیر گریه. که نه اینطوری نیست. و عکسا قدیمی است و اشتباه شده و .... .

و حالا عروس خانم مونده است که هی می زند تو سر خودش که لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. و مونده چطوری جواب خانواده اش را بله کنه.

پی نوشت: ماجرای فوق واقعی است.و برای یکی ازدوستان من اتفاق افتاده است




نظرات() 

وجدان

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 16 شهریور 1395-09:34 ق.ظ

دیروز خانمم زنگ زد که بیچاره شدم. گفتم چی شده؟ گفت داشتم دنده عقب می امدم یه چیزی یهو رفت لای چرخ. نگاه کردم دیدم سپر یه پژه 405 است. سپرش کنده شد. منم ول کردم امدم.

این اتفاق جلو خونه مامانش رخ داده بود. گفتم خوب یه نوشته یم گذاشتی زیر شیشه که خسارتشو بدیم.
گفت : نه. تقصیر من نبود. خودش از قبل شکسته بود. سالم نبود. به من چه. حالا کلی می خواد از مون خسارت بگیره.

عکس تصادف رو فرستاد. سپر ماشینه قطعا قبلا یه موردی داشت. ولی قطعا به وضع موجود هم نبود.

گفتم بالاخره بهش خسارت زدی. مدیونش می مونی.

گفت ولی اگه شماره بزارم کلی خسارت می گیره. الان می اد می گه باید 400 تومن خسارت بدی.


گفتم خوب پس حداقل یه کاغذ بزار زیر شیشه و بنویس اقا ما زدیم ولی پول نداریم بدیم. خودت حلال کن. یا یه کاغذ بزار بنویس اگه کم پول می گیری شماره بدم.



بالاخره شماره گذاشت و یارو زنگ زد. گفتیم برو قیمت بگیر. رفت وامد گفت 320 تومن هزینه است. من نبودم پدرخانمم رفته بود سر صحنه. من اداره بودم. قبول نکرده بود که قبلا سپرش شکسته گی داشت.
قرار شد زنگ بزنیم افسر بیاد از بیمه استفاده کنیم. دیگه مجبور شدم خودم برم. رفتم سر صحنه.

 سپر  طرف از قبل چند تا شکستگی  داشت. بهش نشون دادم. حتمادر محل تصادف  هم معلوم بود که این قبل شکستگی از همون نقطه داشت. بخاطر همین اصلا گیر کرده به ماشین ما و بیشتر جر خورده( پلاستکیش قشنگ دو رنگ بود)

طرف پذیرفت. ولی می گفت در هرصورت من داشتم استفاده می کردم. و کارم راه افتاده بود.

لذا حاضر نبود هزینه بده. هی هم غر می زد که من عجله دارم . منو از کار انداختید . می خواستم پنج شنبه برم سفر.
بهش گفتم ببین حق باشماست. ولی بالاخره تصادف است دیگه. پیش می اد. بازم خدارو شکر کن ما نرفتیم و موندیم بهت شماره دادیم. گفت اره. دوسه نفر دیگه تاحالا زدن به ماشین و رفتن. شماره هم نگذاشتن.

خواستم بگم خوب اینطوری که تو برخورد می کنی باید هم می رفتند.
زنگ زدیم خسارت سیار بیمه ایران . ساعت کاری شون تموم شده بود. لذا زنگ زدیم 110 تا بیان و کروکی بکشند. که نیومدند.

 ازش پرسیدم کی بهت قیمت داده؟ گفت نمایندگی. گفتم نمایندگی گرون میگه. گفت گفته 100 تومن سپرت است. 150 تومن هم رنگش می کنیم.70 تومن هم می بندیم. میشه 320 . گفتم بزار برم بپرسم

رفتم پرسیدم و اخرش یه سپر نو و رنگ شده براش خریدیم 140 تومن( از نمایندگی ایساکو) و 40 تومن هم دادیم بست. و قال قضیه کنده شد( از بیمه  استفاده نکردیم)

خلاصه قضیه اینکه : اولا حق با طرف بود. بالاخره اون تقصیری نداشت والکی چند ساعت از کار و زندگیش افتاد. ولی عوضش سپر ماشینش نو شد.

دوما باید با گذشت با بقیه رفتار کرد. تا اگر موندند و خواستند خسارت بدند به غلط کردن نیفتند.

سوما باید ادم اشتباه خودشو بپذیره و خسارتشو بده. این ادم گدایی که من دیدم این عمرا از حقش می گذشت و می بخشید. حتما اون دنیا خانمم اسیر می شد.

چهارما متاسفانه بیمه این مواقع و برای خسارت های جزئی به هیچ دردی نمی خوره.

پنجم: داشتن یه حامی که خسارت کارهای ادم رو بده خیلی خوبه.

ششم: خداروشکر که داشتیم و دادیم. وقتی نداری که بدی خیلی درد ناکه

هفتم : خیلی خوبه که یکی به ادم بده.




نظرات() 

بانک سلولهای بنیادی

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 1 شهریور 1395-12:18 ب.ظ

امروز قرار بود برم کرج دفترخونه برای سند زدن خونه کرج.
رفتم سوار مترو بشم برم ،از دفترخونه زنگ زدند و گفتند که سیستمها قطع است و امروز نیایید.

توی راه برگشت رفتم بیمارستان شریعتی و قسمت اهدا سلولهای بنیادی و خون هدیه کردم تا بررسی کنند ببینند به درد کسی می خورم یا نه. و اگه خوردم نجاتش بدم. راستش رفتن امروز من یه کم یهویی شد. و حس می کنم شاید قراره کسی رو نجات بدم.

برگشتنی یه نفر رو دیدم دم بیمارستان دنبال وسیله. با موتور رسوندمش. توی راه کلی بهش گفتم که من کرایه نمی خوام ولی موقع پیاده شدن به اصرار بهم یه مبلغ خوب پول داد. یعنی گذاشت تو جیبم. برام جالب بود.

راستی امروز اتفاقی فهمیدم که توی یک بانک حدود 400 هزارتومن پول دارم. یه پول نطلبیده.

دیگه همینا




نظرات() 

و اما مشهد متفاوت امسال

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 31 مرداد 1395-03:56 ب.ظ

مشهد امسال ما یه خورده متفاوت بود. بزرگترین تفاوتش هم سرجاش بود. در سالهای گذشته ما هرسال می رفتیم مشهد و بعد اونجادنبال جا می گشتیم و البته چند سالی هم رفتیم هتل آپارتمان عماد .ولی اصولا بعد از جستجو دنبال جا اخرش می دیدیم بازم همون عماد بهتره. ولی همواره از جا ناراضی بودیم وقول می دادیم سال بعد بهتر عمل کنیم.
امسال من قبل از سفر داشتم دنبال جا می گشتم که یه جای ارزون و خوب ردیف کنم. با یه جا هم هماهنگ کرده بودم برای جا و غذا نفری شبی 35 هزار تومن که قیمت خوبی بود. فقط قرار بود هماهنگی های اخر رو بکنیم. یعنی یه سری اتاق داغون داشت که ما نمی خواستیم و سوئیت هاش رو می خواستیم که اون قرار بود بهمون خبر بده برای تخلیه و اکی شدنش.
بدترین چیز ممکن هم این بود که ما صبح ساعت دو صبح می رسیدیم مشهد و شب ساعت 12 شب می خواستیم مشهد رو ترک کنیم. که این با زمانبندی هتلها نمی خوند.

تو این هیری بیری من ماشینم رو فروختم. بعد از معامله به خریدار که یک بنگاهی بود گفتم من اخر مرداد نیستم. اگه ماشین رو فروختی من نمی تونم بیام برات سند بزنم. چون مشهدم.
گفت : جدی؟ گفتم : آره. گفت جا داری؟ گفتم نه. گفت من پدر زنم جا داره اونجا. یه خونه داره که به زائرها می ده. با یه قیمت کم. شبی پنج تومن.

گفتم خیلی عالیه. قرار شد هماهنگ کنه خبر بده. خبر داد که اکی است. و من جاهای دیگه رو قطعی نکردم.

من ماشینم دوتا گلگیر عقبش رنگ شده بود که به خریدار گفته بودم. ویه درش هم تعویض شده بود که چون هیچ کدوم از بنگاهی هایی که نشونشون دادیم چیزی در موردش نگفتند ،منهم نگفتم و گفتم بی خیال.

این بنگاهیه هم بعد از چند بار بررسی کارشناسانه چیزی در مورد در نگفت. ماهم نگفتیم. ولی دوروز قبل از سفر ما به مشهد زنگ زد و گفت این درش چراتعویض است و ازین حرفها. بعدش هم یه طوری رفتار کرد که انگار جای مشهد کنسله.

البته بعدش خودش پشیمون شد یا نشد. در هر صورت جای مشهد اکی شد و من یه روز قبل از سفر رفتم پیش پدرزنش و کلید رو ازش گرفتم.

مسئله دوم در این سفر استفاده از کوپه های 6 نفره بجای 4 نفره بود. ما 18 نفر بودیم در چند سال گذشته. 4 تا کوچه 4 نفره می گرفتیم و جریمه دو نفر اضافه را هم می دادیم بدون اینکه جا و یا خدماتی براش گرفته باشیم. لذا این دفعه سه تا کوپه شش نفره گرفتیم.

در هر صورت رفتیم و از نظر جا خیلی جامون خوب بود. و راضی بودیم.

امسال اصلا مشهد خرید نکردیم. ولی پارک آبی سرزمین موجهای آبی. خوب بود ولی شلوغ بود. فهمیدیم که انگار سرزمین موجهای خروشان از این بهتره. سال دیگه انشالله می ریم اونجا.

همین دیگه.

راستی بخاطر اون در تعویض شده صد هزار تومن به خریدار تخفیف دادم. به خودم هم فحش دادم که چرا اینکار رو کردم. و باید شفاف همه چی رو بهش می گفتم. البته علت اینکه تخفیف دادم این بود که گفت من بهت اعتماد کردم و زیاد کارشناسی نکردم. در اصل راست نمی گفت. و بارها کارشناسی کرد.ولی خوب من باید بهش راستش رو می گفتم. من سکوت کردم و بعد پشیمون شدم. اینم تجربه ای شد. گرگ بودن کار من نیست. شاید بلد باشم ولی کار من نیست.

راستی ماشینم بیمه بدنه داشت. ولی به خریدار نگفتم و بدون بیمه فروختمش. و بعد هم رفتم بیمه رو پس دادم. ( وقتی برای بیمه ارزشی قائل نیستند تقصیر من چیه)


همین






نظرات() 

سفر مشهد

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 24 مرداد 1395-09:43 ق.ظ

ما انشالله امروز هم مثل هرسال می رویم مشهد.
با قطار.
ممکن است کمرنگ تر باشم و ممکن است پررنگ تر باشم. این بستگی به نت در مشهد دارد.

براتون دعا می کنم. برام دعا کنید.




نظرات() 

تولد جهادگر

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 12 مرداد 1395-08:57 ق.ظ

امروز روز تولددوست جهادگر من است. که گمش کردم.

امیدوارم هرجا است که خوب و خوش و موفق باشه. و براش بهترینها رو ارزومندم.

به امید دیدار دوباره اش یا بدست اوردن یه خبری ازش




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox