گاهی به باختن فکر کن

بهشت با رای مردم ق آخر

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 20 خرداد 1396-02:33 ب.ظ

منشی خودش تصادف کرده بود و دو ماه استعلاجی گرفته بود لذا این منشی را از بخش پشتیبانی فرستاده بودند بصورت جایگزین موقتا باشد تا مالک تصمیم بگیرد که نگهش دارد یا یکی دیگر را استخدام کند . امروز روز اولش بود ولی تو این مدت خیلی سعی می کرد مهربان رفتار کند. به طور تابلویی لوند بازی در می اورد وعشوه می ریخت. مالک زیر لب گفت: تخت؟ تخت؟ بله فقط همین مانده است.
یه نگاه به منشی کرد و گفت : اسمت چی بود؟
فهمیه بیگی رئیس جان. منشی یه خورده این رئیس را کشید و سعی کرد با ناز تمام آنرا ادا کرد.
مالک :قائم مقامم را می شناسی؟
فهیمه با لبخند گفت: اقای سعید زنده را می گویید؟ اسمش را در چارت دیده ام. ولی هنوز موفق به زیارتشون نشدم.
مالک زد زیر خنده و گفت : بله. آقای زنده. به زودی زیارتش می کنی . اونهم شما رو زیارت می کنه. تو فقط بدرد اون می خوری. باید بفرستم بری منشی اون بشی. آشنا کسی هستی؟
منشی جاخورد. چرا رئیس؟ کار بدی کردم؟ از دستم ناراحتید؟ در صورتش ناراحتی و تشویش به وضوح به چشم می خورد.
مالک خندید و گفت شوخی کردم. حالا می تونی بری. فعلا که خواب از سرم پریده. یهو انگار چیزی یادش امد. به منشی گفت : راستی یه زنگ به معاون مالی گاوداری بزن بگو بیاد ببینمش.
منشی رفت و مالک نشست پشت میزش. کارتابل را باز کرد. اولین نامه را امضا کرد . کارتابل را ورق زد. نامه بعدی یک نامه از واحد پشتیانی بود . متن نامه زیاد بود ولی بطور خلاصه که نوشته بود پیرو مذاکره حضوری خواهشمند است به واحد منابع انسانی دستور فرمایید که نامه تسویه آقای سعید بی کلک را بزند و نامبرده از شرکت اخراج شود.
چشمان مالک گرد شد.



پی نوشت : خیلی باید ادم خوبی باشی تا چنین خوابی در موردت دیده شود.







نظرات() 

بهشت با رای مردم ق 2

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 19 خرداد 1396-10:30 ب.ظ

سرش را چرخاند تا سخنران بغلی را ببیند. مدعوینش داشتند به سمتش کفش و سنگ و چوب پرت می کردند. یهو یه کفش خورد تو صورتش. ظاهرا اینجا تیرها خطا هم نمی رفت. درد شدیدی در صورتش حس کرد. برگشت. یکی از کارمندانش را دید. خاطره خیلی مبهمی ازش داشت. چند نفر دیگه هم بهش فحش دادند. یه کفش دیگه هم خورد تو سرش. نمره اش شده بود 4.8 مامور امار بهش گفت ما معترضین اصلی صحبت کند شاید بتواند نمره 5 را حداقل بگیرد. خواست بره بسمت نفر اولی که که بهش کفش زده بود که یهو یه نفر جلوش رو گرفت معاون مالی دامداری بود. گفت قربان ببخشید من دارم از کارفرماهام و اطرافیان درجه یکم رضایت نامه می گیرم که زود به حسابم رسیدگی بشه و تکلیفم معلوم شه شما از من راضی بودی؟ مالک یه نگاه بهش کرد. و گفت : تو از من راضی هستی؟ معاون گفت نه. من راضی نیستم. شما خیلی حق منو خوردی. مالک گفت جدی؟ باشه منم ... خواست بگه منم راضی نیستم ولی دید نمیشه. زبونش نمی چرخه. گفت منم راضی ام. تو معاون خوب و زحمت کشی بودی. معاون انگار جوابش رو گرفت با سرعت زیادی دور شد. رفت بسمت همون کارمنده که بهش گفش زده بودو بهش گفت ... خواست بگوید عزیزم .. ولی زبانش نچرخید. گفت: چرا منو زدی؟ کارمندش جواب داد : یادت می اد منو الکی اخراج کردی. مالک گفت : نه. کی؟ چرا؟
کارمند گفت معلوم است که یادت نمی اد. من توی شرکت تو کلی زحمت کشیدم جوانی ام را در کارخانه تو صرف کردم.. ولی امدند زیرآب مرا زدند و تومرا با 20 سال سابقه اخراج کردی. اصلا فکر کردی من چطوری می تونستم کار پیدا کنم؟ تو حتی منو صدا نزدی تا حرفهایم را بشنوی.
مالک حسابی عرق کرده بود. و خجالت کشید. پرسید :اسمت چی بود؟ کارمند با خشم گفت : سعید بی کلک زاده. یهو انگار یادش امد. بی کلک؟ فکر کرد. اره در جواب مسول پشتیانی گفته بود این کلک چه فامیلی با مزه ای داره. بی کلک؟
اره یادش امد که مسول پشتیانی بهش گفت اقای بی کلک زاده در انبار دزدی کرده ولی طوری دزدی کرده که نمی توان ثابت کرد. خیلی خوشگل سند سازی کرده. امضا مهرداد حامدی کارپرداز قبلی که فوت کرده را زیر کلی از حواله انبار ها انداخته و حالا مهرداد هم که مرده و نمی توان ثابت کرد جعلی است. چون انگار حامد یه تعداد حواله اسفید بخاطر اعتمادش به این بی کلک داده. شایدم زیر حواله های سابقش را نبسته بوده. و این اضافه کرده. در هرصورت فکر کرده خیلی زرنگه.
یهو تصور بی کلک را دید که دارد کنار خیابان سیگار می فروشد. و زیر لب می گوید خدا لعنتت کند مالک. همون لحظه یک تیر اتشین به شکم مالک برخورد کرد و به درون بدنش رفت مالک تیر را گرفت که بکشد بیرون ولی تیر داغ بود دستانش سوخت. با جیغ بلندی از خواب پرید.
منشی در اتاق را باز کرد و امد تو. قربان چیزی شده؟
مالک یه خورده به اطارف نگاه نکرد. گفت نه. خوابم برده بود. این روزه هم امان مارا بریده است. امروز خیلی خواب آلوده ام.
منشی ادامه داد: خیلی عرق کردید. حتما خواب بدی بوده. امد جلوتر و یک دستمال برداشت و گفت اجازه می دهید عرقهایتان را پاک کنم؟
نه ممنون. دستمال را ازش گرفت و عرقهایش را پاک کرد.
از روی صندلی پاشد تا قدمی بزند. منشی گفت : قربان یک تخت خوب سفارش بدهید برایتان بیاورند. امروز روز اول ماه رمضان است. خیلی مانده است. هر روز یه چرتی بزنید. پشت میز خوب نیست. ( تو دلش گفت شاید منهم گاهی امدم کنارتون خوابیدم)
مالک یه نگاه به منشی کرد.روسری اش گره شلی داشت و گردنش معلوم بود. در حد توان به خودش رسیده بود. مانتو تنگی پوشیده بود و برجستگی بالا تنه اش خیلی خود نمایی می کرد. مانتو تنگش جلو باز بود. نهایتا هفتاد کیلو وزن داشت و حدود 165 سانتی متر قد.




رمز قسمت بعد : 1111





نظرات() 

بهشت با رای مردم ق 1

نوشته شده توسط :بی کلک
جمعه 19 خرداد 1396-02:13 ق.ظ

صدای بوق بلندی بیدارش کرد. چشمش رو که وا کرد دید توی یه صف ایستاده که سرش ناپیداست. کلی ادم جلوش بودند که هیچکدوم رو نمی شناخت. برگشت یه نگاه به پشتش کرد دید پشت سرش هم تند و تند ادم دارند اضافه می شوند. تعجب کرد. ادمهای مختلف از زن و مرد با نژادهای مختلف اونجا بودند.
یهو یه ون جلوش ایستاد. در قسمت مسافر اتوماتیک رفت عقب .یه خانمی نشسته بود .یه جوون خوش چهره ای جلو و کنار راننده نشسته بود. جوان با لبخند و با احترام بهش گفت آقای مالک بفرما بالا. سوار شد.داشت سوار می شد شنید که خانم مسافر از راننده پرسید این کیه؟ راننده گفت چند تا کارخونه داشته. مجموعا سه هزار نفر براش کار کردند.در که بسته شد ماشین با سرعت زیادی رفت جلو. شتاب رو حس نکرد ولی قشنگ جابجایی صف رو دید. یه لحظه بعد ماشین جلوی یه مرد دیگه ایستاد. در باز شد و دوباره همان جوان گفت : اقای قدرتی بفرما بالا. قیافه آقای قدرتی آشنا بود. مالک یه خورده فکر کرد. فکر کنم وزیر بود یه دوره ای. اقای قدرتی با حالتی پریشان سوار ماشین شد. بطور محسوسی عرق کرده بود. خانم مسافر پرسید: ایشون کی باشند؟ اقای مالک خواست چیز بگه که راننده گفت : وزیر هستند. اقای مالک گفت شما کی هستی؟ خانم گفت : من معلم بودم.
این دفعه که در باز شد یک سرهنگ سوار شد. با قدی بلند و هیکلی تراشیده و لباسی مرتب و نظامی.
در یک لحظه ماشین در جلو یک سالن بزرگ ایستاد. و در باز شد. ولی کسی پیاده نشد. خانم مسافر گفت اینجا کجاست:
مرد جوان پاسخ داد: زمان حسابرسی رسیده و اینجا قیامت است. شما ها چون در زمین صاحب مال و اموال و قدرت بودید و بر عده ای مسلط بودید و حسابرسی شما بطور معمول زیاد طول می کشد ، لذا برا سرعت در کار شما می توانید به افکار عمومی زیر دستانتان مراجعه کنید. شما می روید برای انها یک صحبت کوتاه می کنید و سپش هریک به شما نمره ای بین یک تا ده می دهند. اگر متوسط نمرات شما زیر پنج باشد جهنمی هستید و اگر بالای آن باشد بهشتی. شدت و درجه بهشت و جهنم شما را هم مقدار متوسط نمره مشخص می کند. البته این نقطه اخر نیست ولی جواب این رای گیری تاثیر بالایی در حسابرسی شما دارد. موفق باشید.
اقای مالک ارام بسوی سالن گام بر داشت. همینطور که نزدیک می شد به پشت سرش نگاه کرد. ون خودشون رفته بود بود و دوتا ون دیگه داشتند مسافر خالی می کردند. به جلو نگاه کرد. سکوی هایی برای سخنرانی بود که یک نفر می رفت برای سخنرانی و عده زیادی دورش بودند که برای هرکسی با دیگران فرق می کرد.
بعد از سخنرانی کوتاه سخنران ، مدعوین رای شون رو می دادن و سریع تکلیف سخنران معلوم می شد. اگه وضعش خوب بود که هیچ . اگه نه که می افتاد لای جمعیت و سعی می کرد با تک تک مخالفینش و اونهایی که از دستش شاکی بودند صحبت می کرد تا شاید بتونه راضی شون کنه. البته بعضی وقتها هم اوضاع سخنران خراب بود و مدعوین شروع می کردند به زدنش . در هر صورت بعد از سخنرانی کم کم دور می شدند و دسته دیگر می آمدن برای سخنرانی.
صحنه های بامزه ای می دید. مثلا دکتری را دید که از دست عده ای فرار می کرد. انها می گفتند تو که بلد نبودی چرا نسخه دادی؟ چرا ما را کشتی؟ واقعا صحرای محشری بود.
تا امد به خودش بجنبد دید جلویش میز سخنرانی است و میکروفنی و کلی ادم که دارند نگاهش می کنند. بعضی قیافه ها اشنا بود . بعضی نه. مدیران و معاونهاش هم بودند. ولی نه تعظیمی کردند و نه دست تکان دادند. خیلی جدی نگاهش می کردند. یک از توی جمعیت گفت : امروز رئیس ماییم. یه همهمه مختصری شد. شروع به صحبت کرد: من مالک هستم . امیدوارم منو بشناسید. من همه تلاشم ... خواست بگه خوشبخت کردن شما.. ولی زبانش نمی چرخید و نمی توانست بگه. ... خوشبخت کردن خودم و ... دوباره می خواست بگه شما ولی زبانش نمی چرخید و بدست اوردن پول و ثروت و رفاه بود. ولی شماهم برایم مهم بودید. من ... خواست بگه دوستتون داشتم ولی زبانش نمی چرخید..... من به شماهم فکر می کردم. نظرتون راجع به من چیه؟



رمز قسمت بعد: 2233







نظرات() 

قصه نا تمام

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 4 دی 1395-12:49 ق.ظ

ضربه شلاق  از خواب بلندش کرد. خیلی دوست داشت می د کمی بیشتر بخوابه. ولی نمی شد. هر وفت دلشون می خواست با شلاق بیدارش می کردند تا کار کنه. حالش از این وضع زندگی بهم یم خورد ولی کاری نمی تونست بکنه. به ضربه های این شلاق لعنتی هم عادت نمی کرد. تا عمق وجودش درد می گرفت. به نگهبان گفت چه کار کنم؟
چند تا کار باید برای مهرداد و ارسلان و حامد و سارا باید انجام می داد.
باید اتاق مهرداد رو مرتب می کرد. باید برای ارسلان چایی درست می کرد. باید لبسهای حامد رو می شست و برای سارا هم یه دسته گل رز می برد.
مدتها بود که اینجا اسیر و برده بود. حتی دقیق نمی دونست چرا. البته نگهبان می گفت بزودی بهت می گیم.
فقط می دونست که داره بدهی می ده. یعنی چون به این افراد بدهکاره باید براشون غلامی کنه تا جبران بشه.
سه ساعت طول کشید تا این کارها تمام شد. خسته بود. همیشه در حسرت یک خواب راحت بود.نزدیک صبح بود. می دونست صبح همه که بلند شند هزار تا کار باید انجام بده. ارزو کرد صبح یه ادم بدهکار ببینه و کمی از بدهی هاش کم بشه.
ولی می ترسید از شانسش یه طلبکار تازه پیدا شه. اصلا نمی دونست داستان چیه. اینهمه طلب و بدهی و از کجا امده. ولی نگهبان بهش می گفت بزودی یکمی از اسرار رو بهش می گن. ولی فعلا باید سخت کار کنه.
روزی صدبار مرگش رو از خدا می خواست ولی خبری نبود. به خودکشی هم فکر می کرد. ولی امکانش رو نداشت.
هنوز چشماش گرم نشده بود که با ضربه شلاق بیدار شد.
باید می رفت زیرکجاوه نادر رو می گرفت و می رسوندش به جایی. چهار نفر بودند. دو تاشون رو  نمی شناخت. تا حالا چند بار رفته بود زیر کجاوه وهر دفعه سه نفر ثابت بودند. حالا دو نفرشون نبود. احتمالا بدهی شون به نادر تموم شد.از بغلیش پرسید که اونا بدهیشون تموم شد؟ گفت  : نه. بلکه تعویض بدهی کردند. این دوتا تازه امدند. به اون دوتا بدهکار بودن.این  دوتا امدند جای اون دوتا.
تازه نادر رو رسونده بودند که یهو دید چندتا برده جدید رو دارند می ارند. یکیشون رو تا دید شناخت. قیافه اش برایش اشنا بود. اهان همون بود که موبایلش را قاپیده بود. ناخوداگاه خشمش قلیان کرد. دزدیدن اون موبایل اون روز خیلی بهش ضربه زد. رو پیشونی برده  نوشته بود الیاس. چند تا سیلی محکم به الیاس زد. مامور همراهش هیچ عکس العلی نشون  نداد. به ماموره گفت این به من بدهکاره. مامور گفت می دونم. به خاطر همین اوردیمش. اون سه تای دیگه هم به تو بدهکارند. ولی تو قیافه شون رو ندیدی. اون یکی رو می بینی  که روی پیشونی اش نوشته مهرداد؟!.بهش نگاه کن.
سعید با دقت به مهرداد نگاه کرد. یهو یادش امد. یه روز داشت می رفت از سرکوچه خرید کنه . یه مقدار اب تو کوچه جمع شده بود. یه ماشینه  امد و اب رو به این پاچید. سعید به راننده نگاه کرد. مهرداد نبود. شبیه بغلی مهرداد بود. بغلی مهرداد روی پیشونی اش نوشته بود همایون. سعید به همایون نگاه کرد. همایون سریع امد و سعید بوسید و گفت .ببخشید . من اصلا متوجه نشدم اصلا عمدی هم در کار نبود. میشه منو ببخشی؟ سعید بهش نگاه کرد؟ و گفت من ایجا اونقدر بدهکارم که اصلا جای بخششی نیست. اگه می خوای ببخشمت هروقت نادر امد بیا برو زیر این کجاوه  و ببرش. خوبه؟
مامور تایید کرد. سعید به مامور خودش  گفت می تونم حالا ده دقیقه بخوابم؟ مامور گفت اره.
. سعید با تعجب . به مامور همراه مهرداد گفت  : راستی این اونجا چه کاره بود؟مامور این گفت: این مهندس شهرداری بود و مقصر و مسئولیت اون چاله با این بود. سعید ناخوداگاه گفت خاک تو سرت و محک زد تو سر مهرداد. مهرداد دراز شد روی زمین. ولی هیچی نگفت و بلند شد. فقط زیر لب گفت : تا حالا بخاطرش هزار تا تو سری خوردم. ماموره بهش گفت فکر کنم بیش از  ده هزار تا دیگه هم مونده.
به مامور گفت الیاس چی؟ مامور گفت: یه هفته از بردگی تو کم میشه و میرسه به الیاس.
یعنی می تونم  یه هفته خوش باشم و بخوابم؟ اینو سعید گفت. مامور جواب داد: نه. یه هفته از از بردگی ات کم میشه. نه از الان. تو الان دیگه 7324 هفته از بردگیت مونده. یه دونه اش کم شد. سعید گفت خیلیه. چه فایده. مامور گفت : اره. ولی اخراش که بشه واسه یه روزش جون می دی. یه هفته که سهله. تازه یهو دیدی بدهکارهای بزرگ تر هم داشتی که می ان.
سعید گفت: تا اونها بیان که من بردگی ام تموم شده.
معلوم نیست. شاید بردگیت زیاد تر هم بشه. طلبکارات بیان. ولی اگه تموم شده بود می شن برده ات. و برات اونقدر کا می کنند تا بدهیشون رو بدن
اینجا به کسی ظلم نمیشه
***********
اون گوشه یه قفس بزرگ بود.حدود هشت سالی بود که حواسش به اون قفسه بود. قفس عجیبی بود . هر چند ساعت  عده زیادی  وارد قفس می شدند. کوچیک و بزرگ. بعد یهو یه سری مامور می ریختند تو قفس و اینها رو شلاق  می زدندن. اینها به سمت در فرار می کردد. تا از قفس خارج شوند. جلوی در تعداد زیاد غول بود که برای اینکه بتونند از قفس خارج بشند باید با غولها کشتی می گرفتند و حریف غولها می شدند. اگه حریف می شدند. رد می شدند. اگه کتک می خورند و کم می اورند برمی گشتند توی قفس. خوب معلومه که همیشه بزرگها موفق می شدند و بچه ها و ضعیفها باقی می ماندند. و دوباره چند ساعت بعد شلاق می خورند. کوچیکها براثر شلاق خوردن و کشتی گرفتن با این غولها کم کم بزرگ می شدند.  وروز به روز براثر این اتفاقها بزرگ تر می شدند و هر کدامشون یک روز حریف یک غول می شدند و از اون جا خارج می شدند. همیشه دلش برای بچه ها می سوخت. خیلی طول می کشید تا بزرگ بشند و بتونند حریف غولهای در بشند. و این خیلی ناراحت کننده بود. گاهی خیلی طول می کشید تا این بچه ها بزرگ می بشند. بستگی داشت موقع ورود چه هیکلی داشته باشند. البته یه سری وقتها هم بود که وقتی یه سری ادم وارد قفس می شدند توشون بچه ای و یا ادم ضعیفی  بود که وقتی می خواست خارج شه غولها بهشون کاری نداشتند و با احترام می رفتند کنار.

**********************

پی نوشت : بقیه به عهده خودتون





نظرات() 

مطلب رمز دار : داستان باج قسمت آخر

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395-12:40 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

مطلب رمز دار : داستان باج ق3 ( رمز انتهای قسمت قبل)

نوشته شده توسط :بی کلک
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395-04:51 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

مطلب رمز دار : داستان باج ق 2( رمز انتهای قسمت 1)

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395-01:47 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

داستان باج قسمت یک

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 25 اردیبهشت 1395-11:26 ق.ظ

اپیزود اول
آقای نوریچ تازه رسیده بود سرکار و نشسته بود پشت میزش که تلفنش زنگ زد. قبل از اینکه وارد دفتر خودش بشه دید که از دفتر منشی اش  دید که یه خانم جوون  خوشگل و آرایش کننده توی اتاق انتظار  نشسته . چون شیشه اون اتاق رفلکس بود اون خانم اقای نوریچ را ندید ولی به نظر می رسید که منتظر نوریچ باشه.
بعد ازاینکه کمی جابجا شد و کارتابل رو چک کرد و سعی کرد خودش را عادی نشون بده . انگار که اصلا براش اون خانم مهم نیست ،گوشی رو برداشت و منشی رو گرفت:
.جونم رئیس.( این صدای منشی اش بود. انی منشی داشت که کم کم خیلی صمیمی می شد)
-- این کیه توی انتظار نشسته؟
 - یه خانمی است  از شرکت یو اسپشیال . می خواد ببیندتون .
کمی فکر کرد. هیچ سابقه ای به ذهنش نرسید. نگفت چکار داره؟ (نوریچ پرسید)
     گفت می خواد به شام دعوتتون کنه.
    -- منو؟؟؟( امروز روز شانس است.اینو نوریچ تو دلش گفت.) بگو بیاد تو.
    خانم جوون وارد اتاق شد. یه پیراهن رنگ روشن تنش بود که یقه اش یه کوچولو باز بود و نسبتا می شد یه چیزهایی رو  دید.یه دامن تا زیر زانو داشت که یه مقدار چاک هم داشت. کلا با صورت و ارایشی که داشت یک کیس رویایی برای اول صبح بود. و نمی شد به احترامش بلند نشد. نوریچ بلند شد و خانم جوون هم تا نزدیک میز نوریچ امد. طوریکه اگه نوریچ خواست بتونه دستشو دراز کنه و باهاش دست بده.
    خانم جوان امد تا جلوی میز آقای نو ریچ امد. نوریچ دستش رو دراز کرد و باهاش دست داد. و به خانم تعارف کرد که بشیند. ( تو دلش گفت تالو است که امده ای مرا بفریبی و یه چیزی بفروشی. ولی می ارزه کمی پول برات حروم کنه)
-- سلام اقای نوریچ. حال شما خوبه؟ من رویا هستم از شرکت یو اسپشیال. ( این رویا هستم را یک جوری ادا کرد و با یک صدای نازی صحبت کرد که اقای نوریچ تو دلش گفت : واقعا خیلی رویایی هستی.)
- سلام. ممنونم. در خدمتتون هستم.( اینو نوریچ گفت)
-- ما تصمیم گرفتیم که یه شام ویژه در خدمت شما و خانواده تون باشیم. این برنامه فقط برای اشنا شدن شما و خانواده تون با خدمات شرکت ما است. ما  دوست داریم یک بعدازظهر در خدمت شما و خانواده تون باشیم. ( نوریچ توی دلش گفت نمیشه خودم و خودت تنها باشیم و در خدمت خودم باشی)که این برنامه شامل یک عصرانه در کافی شاپ بی اسپشیال و یک شام در رستوران زیبای بی اسپشیال است. که البته همه خدمات صد درصد رایگان است.
- چرا شما این تصمیم را گرفته اید؟
-- شرکت ما در زمینه های زیادی فعالیت داره. که یکیش همین رستوران و کافی شاب است. ما فروشگاه هایی در زمینه پوشاک ،عطر ، زیبایی و ورزشی و اتومیبل داریم. شما طبق بررسی های ما جزو پولدارهای شهر  محسوب می شوید. لذا ما مفتخر خواهیم بود که یک بعدازظهر در خدمت شما باشیم تا شرکت خود و خدمات آنرا برای شما و خانواده محترم پرزنت کنیم. با روحیات شما و خانواده اشنا بشیم و در مورد مسائل مختلف حرف بزنیم. شاید علاقه مند شدید که بعد از این با فروشگاه های ما کار کنید.
- چه ایده جالبی.
-- خدمات شرکت ما برای پولدارها و کسانی است که خاص هستند. لذا روش بازاریابی ما هم خاص خودمان است. حالا افتخار این مهمانی را به ما می دهید؟
- زمانش کی است؟
-- زمان را شما تعیین کنید. هر زمانی که بتوانید با همه اعضا خانواده تشریف بیاورید. چون این فرصت ممکن است یک بار برای ما پیش بیاید برایمان بسیار مهم است که همه خانواده شما حضور داشته باشند. چون تیم عکاسی و فیلم بردای ما هم هستند و عکسهای خاطره انگیزی تقدیم شما خواهند کرد. بسیار ضروری است که با همه خانواده باشید. راستی ما خدمات آتلیه و عکاسی و فیلم برداری هم برای مشتریان خاص مان داریم.
- به نظر که خوب می رسه. ادم خوشش می اد امتحان کنه. البته وقت من که خیلی محدوده . کارت خدمتتون هست؟
-- اوه . رویا بلند شد و یه کارت تقدیم نوریچ کرد. و درهمین حین گفت: معذرت می خوام. چنان محو هیبت و کمالات شما و شرکت شدم که اصلا یادم رفت.
- عیبی نداره. من یه بررسی بکنم و برنامه کاری ام را ببینم وبعد هماهنگ می کنم باهاتون.( نوریچ اینو در حالیکه داشت مشخصات روی کارت رو می خوند گفت.)
-- خیلی هم عالی.( رویا بلند شد) با من امری ندارید؟ و منتظرجواب نوریچ موند.
نوریچ دوست نداشت که رویا بره. ولی کاریش نمی شد کرد. بلند شد و باهاش دست داد و ازش خداحافظی کرد.
رویا همینطور که داشت اروم خارج می شد با یه عشوه ای برگشت و گفت: لطفا با همه اعضای خانواده. باشه؟
نوریچ بی اختیار گفت: چشم.
رویا یهو وایساد و گفت : راستی اقای نوریچ!؟ و در حین اینکه نوریچ می گفت: جانم، ادامه داد از نظر ما اشکالی نداره شما چند نفر دیگه از عزیزانتون رو هم مهمون کنید. حتی خدمتکار و یا راننده تون  و یا منشی تون.
نوریچ گفت : اکی.
پایان اپیزود یک.

پی نوشت : فعلا فقط همین اپیزود نوشته شده. ولی امیدوارم برخلاف چند داستان قبلی که در حد ایده موند و ننوشتم این یکی رو تموم کنم و منتشر کنم
رمز قسمت بعد : 22





نظرات() 

رسوایی

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 22 مهر 1394-06:39 ب.ظ







چن سال پیش فهمیدم یکى از دختراى همسایمون که داداششم دوسم بود دوسم داره او هرروز لباساى زیبا ورنگاوارنگ میپوشید وازبالکن طبقه دوم خونشون همیشه منو نگامیکرد کار هردوى ما فقط نگاکردن بهم بدون حرف زدن وهیچ اشاره اى بود چون آبجى دوسم بودمیترسیدم پاپیش بذارم اما همینکه ساعتها هموتماشامیکردیم من احساس خوشحالى بى حدوحسابى میکردم ازخورد و خوراک افتاده بودم همش به اون فکرمیکردم واینکه بخاطرمن همیشه لباساشو عوض میکرد وزیباترین لباساشومیپوشیداحساس خوشبختى زیادى میکردم که کسى هم تواین دنیامنو دوسداره من حتى اسمشونمیدونستم امالبخندى که رو لباش بودبه من شوق میداد اما چون چشام ضعیف بود اون زیبایى بیش ازحدچهرشو زیادنمیتونستم درک کنم چن مدتى ازاین قضیه گذشت تا یه روزکه من با وحیدداداشش که دوسم بود وبچه هاى محل براى بازى فوتبال رفته بودیم زمین خاکى بعدبازى من و وحیدتنهاشدیم وتصمیم گرفتم دلموبه دریابزنم وعشقم به آبجیشوبگم فوقش میزدتوگوشم تازه من قصدبدى نداشتم میخواسم خاسگارى کنم نفسى کشیدم وبه وحیدگفتم وحیددما دوسیم گفت خب آره مگه غیراینه گفتم نه اما میخوام یه چیزى بگم قول بده هم ناراحت نشى هم به حرفام خوب گوش بدى وحیدکه جاخورده بود گفت چى شده اتفاقى افتاده؟من که یکم ترسیده بودم گفتم نه هیچى بیخیال وحیدگفت عه بگودیگه گفتم قول بده ناراحت نشى گفت قول حالا بگو منم آب دهنموقورت دادم سرموزیرانداختم با منومن گفتم به آبجیت ع ع ع ع ع علاا ق ق ق ق مممممممنننننند شو شو شو شودم منکه ازخجالت سرم به زیربود وحید که معلوم بود خشکش زده باتعجب گفت آبجیم؟منم که شرمنده بودم گفتم آره گفت من منکه آبجى ندارم من سرمو یکم بالا آوردم گفتم ندارى؟گفت نه گفتم پس اون دختره کیه هرروز جلو بالکن میشینه؟تا اینوگفتم وحید شروع کرد به قش قش خندیدن کرد ودلشو گرفته بودومرتب میخندید منکه بم برخورده بود گفتم عه چرامیخندى چى شده؟گفت به تو وحرفات میخندم وبازشروع به خندیدن کرد منکه دیگه عصبى شده بودم گفتم کجاش خنده داره پس اون دخترکیه؟وحیدبزور خودشوجموجور کرد ودرحالى که میخندید گفت اونکه آبجیم نیس گفتم پس کیه؟گفت اونکه مانکنه مامانمه خودت که میدونى مامانم خیاطه واسه تبلیغ کاراش هرروز یه نمونه ازکاراش تن اون مانکن میکنه ومیزاره توبالکن واسه تبلیغ منکه ازشنیدن حرفاى وحید عرق شرم برتنم نشسته بود ورویاى عشق چندماهم به یه کابوس تلخ تبدیل شده بود چشام تارمیرفت وسرم گیج وجزسیاهى چیزى نمیدیدم بدون خداحافظى از وحیدجداشدم پاهام بدنمونمیکشیدبزورخودمو خونه رسوندم اونشب بدون غذا لشمو انداختم رو تختم وخوابیدم فرداش رفتم پیش اپتومتریست ( بینایی سنج) حالا یه عینک ته استکانى رو چشامه گرچه عشق ندارم اما دنیا رو زیبا و واقعى میبینم
 …





نظرات() 

ماه و ماهی

نوشته شده توسط :بی کلک
یکشنبه 25 مرداد 1394-04:22 ب.ظ

مرد گفت:«ماه من می شوی؟»
زن جواب داد:«آنوقت دستت به من نمی رسد!»
مرد گفت:«حالا میگی چکار کنم؟»
زن گفت:«ماهی ات می شوم!»
مرد باخوشحالی گفت:«چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد!»
زن گفت:« حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است!»
مرد گفت:« کجا می خواهی شنا کنی؟»
زن گفت:«چشمان زلال ات، جان می دهد برای شنا کردن!»
مرد گفت:«راست می گویی،چگونه؟»
زن گفت:«تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!»
مرد قبول کرد و گفت:«باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو!می ترسم غرق شوی!»
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد. و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که، ماهی دیگری، در آنجا، مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید:« چی شده ماهی من،کجا می روی؟»
زن جواب داد:«می روم ماهت بشوم!»
مرد گفت:«آنوقت دستم به تو نمی رسد!»
زن گفت:«همان بهتر که نرسد!»
مرد پرسید:«آخه چرا؟!»
زن گفت:«چرایش را از دلت بپرس!»
 



#عبدالصباح_پاک



نویسنده معروف از بندر ترکمن




نظرات() 

مطلب رمز دار : یک دعا ق 5 و اخر (رمز انتهای قسمت قبلی)

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 10 مرداد 1394-06:13 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

مطلب رمز دار : یک دعا ق 4 (رمز انتهای قسمت قبلی)

نوشته شده توسط :بی کلک
شنبه 10 مرداد 1394-04:04 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

مطلب رمز دار : یک دعا ق 3 (رمز انتهای قسمت قبلی)

نوشته شده توسط :بی کلک
پنجشنبه 8 مرداد 1394-12:41 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

مطلب رمز دار : یک دعا ق 2 (رمز انتهای قسمت قبلی)

نوشته شده توسط :بی کلک
چهارشنبه 7 مرداد 1394-04:14 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





نظرات() 

یک دعا ق 1

نوشته شده توسط :بی کلک
دوشنبه 5 مرداد 1394-06:11 ب.ظ

این داستان در اصل باید فیلمنامه باشه. من تو فیلمنامه نویسی مهارتی ندارم. لذا این قصه رو ترکیبی از اونچه دوست دارم می نویسم. شما سعی کنید بصورت فیلم نامه تصورش کنید.

**********

فضای اول:

زمان حدود ساعت 9 تا 10 شب. مکان یه جایی شرق یا غرب شهر. خیلی فرق نمیکنه. روبروی درب یک مغازه پیتزا فروشی شیک. یه خیابون تمیز با ماشینهای شیک در حال عبور.خیانون تمیز است. ساختمونها شیک است. کلا یه شهر تمیز و خوب و پیشرفته به نظر می رسد. چراغهای زیادی روشن است و تابلوهای تبلیغاتی فراوان در حال چشمک زدن است. ملت خوشحال هستند و مشغول عبور ومرور.

هادی از در غذاخوری امد بیرون. شاد و خوشحال بود با یه لباس شیک. قبل از خروج یه اسکناس هزار تومانی به دربان انعام داد. مغازه ای که از توش می امد بیرون فست فود  مرد خوب بود. هادی تازه یه قرارداد با به شرکت خارجی بسته بود و بهمین مناسبت چند تا از مدیراش رو دعوت کرده بود تا بهشون  شام بده. چند قطعه از پیتزاش که دست نخورده باقی مونده بود با یه مقدار سیب زمینی سرخ کرده گذاشته بود توی یه ظرف یه بار مصرف و داشت می برد خونه. پیش خودش گفت یا اخر شب می خورمش یا فردا بجای صبحانه. در هر صورت از اسراف بهتر بود و این اخلاق رو از قدیم داشت.

همینطور که شاد و خوشحال از پیتزا فروشی امد بیرون نگاهش افتاد به یه پیرمردی که  جلوی رستوران بساط کرده بود. پیرمرد گدا نبود. ولی مدتها بود که از کار افتاده بود ،لذا همیشه یه سری خورده ریز رو روی یک چرخ دستی جلوی رستوران که محل شلوغی هم بود بساط می کرد. هادی مدتها بود که هروقت به اینجا می امد می دیدش. یهو فکری به سرش زد. رفت سراغ پیرمرد و گفت : مشتی غذا خوردی؟

پیرمرد با خجالت گفت نه

هادی ظرف غذا رو با احترام تقدیمش کرد و گفت: هنوز داغه. تقدیم به شما با احترام.

پیرمرد غذا رو گرفت و گفت انشالله خدا هرچی می خوای بهت بده.

همون موقع یه فرشته ظاهر شد و این دعا رو توی تبلتش نوشت و برای خدا ارسال کرد. چند لحظه بعد فرشته دستوری دریافت کرد که نوشته بود باهاش باش و اولین دعاش رو مستجاب کن.

هادی برگشت و یه نگاه به مغازه کرد و یادش امد چندسال پیش اینجا یه مغازه نسبتا قدیمی بود که بعد از اینکه یهو اقتصاد کشور به دلیل رئیس جمهور جدید و بازشدن درهای کشور بر روی سرمایه گذارهای خارجی شروع به شتاب گرفتن کرد،تغییر کرد و شیک شد و نمایندگی مک سه نالد که یه برند معتبر بود شد.خاطراتش با سرعت از جلوی ذهنش گذشت. همین رشد اقتصادی بود که موجب شد اونم به تونه یه شرکت فعال بزنه و با خارجی ها قرارداد ببنده. ( اینها رو چطوری میخواهیم تو فیلم نمایش بدیم خودش یه مسئله ای است). تابلو رو که دید یاد دوستش سعید افتاد. این اسم رو سعید پیشنهاد داد. یادشو به اکبر پسر صاحب مغازه که الان همه کاره مغازه شده،گفت اسم مغازه ات را بزار مرد خوب. مرد خوب کم گیر می اد. ولی اگه گیر امد خیلی ارزشمند است.

خاطرات رو بی خیال شد و برگشت و رفت.

رمز قسمت بعد=33





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox